حجت اسلام (مجموعه خاطراتی در باب مجاهدنستوه ابوترابی ) (7)
حجت اسلام (مجموعه خاطراتی در باب مجاهدنستوه ابوترابی ) (7)


 

نويسنده : بیژن کیانی




 
141
خانه شان طبقه سوم بود. هر وقت كارش داشتيم ، سحرها ، قرار مي گذاشتيم . مي رفتيم خانه شان . بِهِمان مي گفت «وقتي با ماشين مي آييد ، از بالاي خيابون كه شيب داره بياييد. ماشينتون رو هم خاموش كنين. بوق نزنين . مبادا همسايه ها از خواب بيدار بشن».
خودش هم ، وقتي مي خواست از طبقه سوم پايين بيايد ، كفش هايش را در مي آورد.
سعيد اوحدي.
132
براي نمايندگي مجلس چهارم نامزد شد. همان موقع كه همه نامزدهاي تهراني داشتند تبليغ مي كردند. همه چيز را گذاشت و رفت سوريه. وقتي برگشت ، بِهِش گفتم «حالا كه همه دارن تبليغات مي كنند ، شما رفتي سوريه؟». گفت «آقاجون ، من به سوريه رفتم و به حضرت زينب متوسل شدم. از ايشون خواستم ، اگه رفتن من به مجلس و كار سياسي ، لحظه اي به دامان پاك شما به عنوان قافله سالار اسرا خدشه اي وارد مي كنه ، مانعي برايم پيش بيايد تا وارد اين عرصه نشم».
سعيد اوحدي.
133
پس از آزادي ، چند بار آمد فارس. سال 77 بود. به دعوت دانشگاه پيام نور براي سخنراني آمد فيروزآباد . سخنراني كه تمام شد ، ازش خواستيم بيايد آثار باستاني شهر را ببيند. قبل از اين ، هر چه بِهِشان مي گفتيم قبول نمي كرد. اين بار آمد. به آتشكده اي رفتيم كه به كاخ اردشير بابكان معروف است . چند نفر ديگر هم همراه ما بودند؛ دوستان آزاده ، مسئولين محلي و آيت الله زنجاني . جاهايي از سقف آتشكده ريخته بود.فاصله سقف تا زمين ، پانزده شانزده متر بود. داشتيم سقف ها را مي ديديم ، يك دفعه پاي حاج آقا سر خورد ؛ داشت پرت مي شد پايين كه دو دستش را گرفت لبه سقف دويديم طرفش و او را بالا كشيديم. وقتي داشتيم بر مي گشتيم ظهر بود . رفتيم روستايي كه سر راهمان بود . توي مسجد روستا نمازمان را خوانديم . خادم مسجد دفتر يادبودي آورد. هر كس چيزي نوشت . نوبت حاج آقا شد . نوشت «بسم الله الرحمن الحريم. ابوترابي تو هيچ نيستي . والسلام . سيد علي اكبر ابوترابي». مهر مخصوصش را هم زد.
بعدها از ايشان پرسيدم.«حاج آقا سر اون جمله چي بود». كمي فكر كرد و گفت «وقتي داشتم آتشكده رو مي ديدم، توي فكر بودم‌؛ از ذهنم گذشت كه آزاده ها و خانواده هاشون مشكلات زيادي دارن . من به هر شهر و دياري كه مي رم ، اون ها مشكلاتشون رو با من در ميان مي ذارن . اگه يه روز از دنيا برم ، به چه كسي رجوع مي كنن، كه همون موقع ، پام لغزيد.
وقتي ميون آسمان و زمين آويزان شدم ، فهميدم خدا گوشمالي ام داده كه ابوترابي ، توهيچ نيستي».
حسين اصلاحي
134
جايي جلسه داشتم ، آخر شب بود . به سمت خانه حركت كردم. خيابان ها خلوت بودند و من به سرعت رانندگي مي كردم. كنار يكي از خيابان ها ، مسافري توجه ام را جلب كرد. نزديكش كه شدم ، دست بلند كرد و چيزي گفت . توقف كردم. معلوم بودخيلي وقت است منتظر ماشين است . روي صندلي نشست و در را بست . گفتم «كجا تشريف مي بري؟». رويش را برگرداند كه حرفي بزند ولي نتوانست ؛ احساس كردم كلمات توي دهانش گير كرده ، تازه متوجه شده بود يك روحاني پشت ماشين است . مي خواست پياده شود ، نگذاشتم . گفتم «مي خوام شما رو برسونم. اينوقت شب ماشين گيرتون نمي آد». با شرمندگي نشست . توي راه سر صحبت را باز كردم و سئوال هايي ازش پرسيدم. متوجه شدم كمي مست است . نشاني اش را پرسيدم. شكسته بسته چيزي گفت . او را تا خانه اش رساندم. وقتي خواست پياده بشود، پرسيد «شما كي هستي؟» گفتم «ابوترابي». گفت «همون ابوترابي كه ...» گفتم «آره» . شوكه شده بود. چند لحظه اي ساكت ماند ، بعد شروع كرد عذرخواهي كردن. گفتم«من كار خاصي نكرده م ، برادر مسلموني رو به خونه ش رسونده م» بنده خدا كه تازه به حالت عادي برگشته بود ، گفت «نه ، كاري كه كردي هيچ كس با موقعيت شما براي كسي مثل من انجام نمي ده ، اصلاً كسي من رو آدم حساب نمي كنه . رفتار شما من رو شرمنده كرده ، شما من رو به خودم آوردي». بعد خواهش كرد به منزلش بروم ، گفتم «اگه دير وقت نبود ، حتماً مي اومدم». گفت «پس اجازه بديد دست و پاي شما را ببوسم». گفتم «از اين صحبت ها نفرماييد». وقتي داشت پياده مي شد ، مرتب تشكر مي كرد ، گفت «حالا كه اجازه ندادي دست و پات رو ببوسم ، چرخ ماشينت رو مي بوسم ، براي تبرك». تا خواستم حركت كنم، چند بار خم شد و چرخ ماشين را بوسيد و گفت «من اين محبت شما رو فراموش نمي كنم. سعي مي كنم آدم خوبي بشم». حركت كردم ،‌اما او ايستاده بود و دور شدنم را نگاه مي كرد.
سيد آزادگان.
135
هر هفته هيئت آزادگان جلسه داشت . هر بار ، دعاكه شروع مي شد صداي گريه يكي را مي شنيدم ، تا آخر دعا هم قطع نمي شد. خيلي دلم مي خواست ببينمش ، نمي شد . تاريك بود و شلوغ . يك بار ، توي جلسه اي بيرون از هيئت آزادگان ، دوباره همان صداي آشنا را شنيديم . آن جا هم هر چه کردم، نتوانستم صاحب آن گريه ي عجيب و معصومانه را ببينم . ديدن صاحب آن گريه ، پنج شش سالي دغدغه من شده بود.
يك شب ، حاج آقا بِهِم تلفن كرد. گفت «فردا صبح ، بعد از نماز مي آم منزل شما».
صبح جمعه بود . بلند شدم ، نمازم را خواندم و صبحانه را آماده كردم. كمي بعد ، حاج آقا آمد . به نظر خسته بود . دو نفر هم همراهش بودند. گفتم «صبحانه آماده است .» گفت «اول دعا مي خونيم».
يكي از بچه ها ، خيلي ساده و معمولي ، انگار كه دارد دعا را بلند روخواني مي كند، دعا خواند. حاج آقا سر به سجده گذاشت و صداي گريه اش بلند شد.آن روز جواب معمايم را پيدا كردم.
بيژن كياني .
136
در يكي از راه پيمايي هاي حرم تا حرم(1) ، يكي از آزاده ها آمد كنار حاج آقا و گفت «مشكل آزاده هاي تهران حل نشده ، شما كه با مقام معظم رهبري ارتباط نزديك داري ، موضوع را به آقا و كمك مالي بگير، شايداين مشكل حل بشه ».
حاج آقا كمي فكر كرد و گفت «ما زمان اسارت از خدا مي خواستيم آزاد بشيم و برگرديم ايران ، بتونيم باري از دوش اين عزيز برداريم ، حالا خودمون هم بياييم و به سنگيني اين بار اضافه كنيم ؟ نه ، اين كار درست نيست».
فريبرز خوب نژاد.
137
از تشريفات خوشش نمي آمد. در ساختمان هيئت آزادگان خيلي ها مي آمدند دورش جمع مي شدند. او هم به حرف تك تكشان گوش مي داد و مشكلاتشان را حل مي كرد. يك روز گفتم «حاج آقا ، اجازه بده اين ملاقات ها رو سرو سامون بديم. اين طوري هم شما خيلي خسته مي شي ، هم وقت زيادي تلف مي شه ». گفت «باشه» . ملاقات ها رو منظم كرديم؛ از مردم خواستيم بنشينند ، نوبتشان كه شد بروند پيش حاج آقا . چند وقت بعد ، گفتم «بهتر نيست توي اتاق و پشت ميز بنشيني . مردم تك تك بيان توي اتاق و راحت تر هم صحبت كنن». گفت «باشه» . چند جلسه اي گذشت . احساس مي كردم از چيزي ناراحت است .
يك شب داشتيم با هم جايي مي رفتيم . حاج آقا گفت «آقاجون ، خيلي ها خواستن من رو توي قالب خاصي ببرن اما نتونستن».
فهميدم اين كارم اذيتش كرده.
بيژن كياني.
138
همه رجب و شعبان را روزه بود. بيشتر وقت ها مي رفت مسافرت . براي همين ، در سفرها هم روزه اش را افطار نمي كرد. يك روز ،براي افتتاح مسجد روستاي مان دعوتش كردم. با چند تا از دوستان آزاده آمدند. مردم روستا و مسئولين محلي منتظرشان بودند. ظهر بود . سفره را پهن كردند. وقتي غذا آوردند ، اول گذاشتند جلوي حاج آقا ، مي دانستم روزه است . قاشقش را برداشت ، مثل كسي كه مشغول خوردن است ، غذايش را به هم زد . آن بر مي داشت ، مثل كسي كه مشغول خوردن است ، غذايش را به هم زد. از آن بر مي داشت مي گذاشت توي ظرف آن ها كه نزديكش بودند تا غذايش تمام شود.
سفره را جمع كردند اما هيچ كس نفهميد حاج آقا غذا نخورد.
بيژن كياني.
139
يكي از بچه هاي آزاده بدجور مريض شد . مدتي هم نگذشت كه زمين گير شد؛ طوري كه كارهاي شخصي اش را هم نمي توانست انجام بدهد. چون كسي را نداشت ، او را به ساختمان هيئت آزادگان آوردند. حاج آقا با دو تا پسرهايش ازش مراقبت مي كردند؛ بِهِش غذا و دارو مي دادند.بدنش را ماساژ مي دادند. كنارش مي نشستند و به درد دل هايش گوش مي دادند.
فريبرز خوب نژاد.
140
وقتي برگشتيم ايران ، كاروان «رهپويانِ حرم تا حرم» را راه انداخت . خيلي به امام رضا علاقه داشت؛ از حرم امام خميني پياده راه مي افتادند مي رفتند مشهد . توي راه با اصرار ، لباس پيرمردها را ازشان مي گرفت و مي شست.
فريبرز خوب نژاد.
141
فهميد مريض است . خيلي دنبالش گشت تا پيدايش كرد. دوست قديمي اش بود. از موقعي كه توي ستاد جنگ هاي نامنظم ديده بودش، عمري مي گذشت ، آن روزها كه تازه جنگ شروع شده بود ، چه جوش و خروشي داشت . اما حالا ، پير و تنها شده بود. كسي بِهِش سر نمي زد.
حاج آقا ديگر وش نكرد. مرتب مي رفت سراغش ؛ كنارش مي نشست و نوازشش مي كرد. هر كار مي توانست بكند ، كرد تا زندگي اش سر و سامان پيدا كند.
فريبرز خوب نژاد.
142
خيلي وقت ها خودش مي رفت كساني را كه مشكل داشتند پيدا مي كرد. تا مسائلشان را حل نمي كرد، دست بردار نبود. وقتي داشت كار مردم را راه مي انداخت ، خوش رو بود و بردبار.
فريبرز خوب نژاد.
143
رمضان 73 بود. براي كاري رفتم پيش حاج آقا . گفت «فردا صبح بيا دفتر مركزي بيمه ايران. با رئيس بيمه جلسه دارم.» فردايش رفتم آن جا . حاج آقا از مشكلات آزادگان شاغل در بيمه گفت و ازشان خواست رسيدگي كنند. بعد به ستاد فرماندهي نيروي دريايي ارتش رفتيم . سخنراني داشت . سخنراني شان كه تمام شد ، گفت «اگر عجله نداري ، بريم چهار راه شهيد قدوسي . بايكي از آزاده ها وعده گذاشته ام.» رفتيم سر قرار . براي حل مشكلش ، همان جا نامه اي به وزير آموزش و پروش نوشت . چند بار از خستگي ، قلم از دستش افتاد . نوشتن نامه كه تمام شد . دوباره راه افتاديم . گفت «اول مي ريم خونه، استراحت مي كنيم. بعد با هم صحبت مي كنيم.» وقتي رسيديم گفت «يك ساعت مي خوابم ،‌اگه بيدار نشدم ، بيدارم كن». خوابيد ، يك ساعت گذشت . رفتم بيدارش كنم ،‌دلم نيامد. يك ساعتي قدم زدم تا اين كه خودش بيدار شد. گفت «چرا بيدارم نكردي». بلند شد وضو گرفت . گفت «توي سازمان مركزي دانشگاه آزاد جلسه دارم، كسي كه بايد به كار شما رسيدگي كنه هم ، اون جاست». با هم رفتيم دانشگاه . منتظر ماندم تا جلسه تمام شد. سفارش من را هم كرد . آمديم بيرون . به راننده گفت «بايكي از وكلاي دادگستري قرار دارم . براي مشكل يكي از آزاده هاست». به دفتر وكيل رفتيم. كارش كه تمام شد ، گفت «افطار مهمان يكي از آزاده ها هستم. چند تا از دوستاي ديگه هم هستن. شما هم بيا». بعد از افطار باز راه افتاديم . توي كوي دانشگاه ، براي دانشجوها سخنراني كرد. بعد هم رفتيم خوابگاه ، آن جا با تك تك دانشجوهاي آزاده حرف زد و مسائلشان را رسيدگي كرد. وقتي بيرون آمديم ، ساعت از دوازده شب گذشته بود. گفت «دوستِ پيري توي كَن دارم. شنيده م مريض شده . مي خوام برم ملاقاتش . اگه دوست داري بيا». گفتم «حاج آقا، من ديگه كشش ندارم» . گفت «پس برو خونه ما استراحت كن تامن برم و برگردم.»
وقتي برگشت ، سحر بود. سحري خورد .نمازش را خواند و راه افتاد سمت مجلس.
بيژن كياني.
144
بيشتر وقت ها روزه بود . بعد از نماز مغرب و عشاء توي مسجد امام حسين با كمي نان و چاي افطار مي كرد. يك روز نان و كمي هم پنير توي سفره گذاشتم. ناراحت شد ، گفت «ديگه اين كار رو نكن ، همان چاي و نون كافيه».
عليرضا اميري .
145
بعد از نماز ظهر سوار تاكسي شديم . بين راه راننده كه مي دانست حاج آقا نماينده مجلس است ، سر صحبت را باز كرد، گفت «توي اتحاديه تاكسيراني يه مشكلي دارم كه نمي دونم به كي بايد بگم». بعد مشكلش را بازگو كرد. حاج آقا گفت «سربرگ مجلس همرام نيست ،‌آدرس خونه رو بده ، فردا ميام همون جا نامه ت رو مي نويسم».
فرداي آن روز زنگ خانه ش را زد . از بالا نگاه كرد ديد حاج آقا دم در ايستاده . تعجب كرد. با عجله آمد پايين . هر چه اصرار كرد كه حاج آقابرود تو ، قبول نكرد. دم در نامه را نوشت و رفت.
عليرضا اميري.
146
آخر ماه كه مي شد ،مي آمد مسجد امام حسين ، پولي بِهِم مي داد ، مي گفت «سيد اين رو بگير و بده به نيازمنداني كه ميان مسجد ، مبادا كسي بياد خونه خدا و دست خالي برگرده.»
سيد فضل الله محمدي.
147
مسجد امام حسين كه بوديم گاهي پدر حاج آقا ، آيت الله حاج سيد عباس ابوترابي ، هم مي آمد و طوري كه حاج آقا متوجه نشود ، پشت سرش نماز مي خواند . مي گفت «دوست دارم پشت سر آسيد علي اكبر نماز بخونم».
عليرضا اميري
راويان خاطرات :
1. آشنا قادر
2. آغازي عبدالرحمن
3. ابراهيمي عباس
4. ابوترابي سيد علي اكبر (سيد آزادگان)
5. ابوترابي فرد سيد محمد حسن
6. احدي علي محمد
7. اسماعيلي سعيد
8. اصلاحي حسين
9. اصولي سيد حسن
10. اميري عليرضا
11. انصاري مجيد
12. اوحدي سعيد
13. بياتي فريدون
14. پُر مهر محمدرضا
15. پورمهيا بادي اكبر
16. پيرمراديان مصطفي
17. ثقفي احمد
18. جابريان جلال
19. جعفري قاسم
20. چاووشي زاده سيد اصغر
21. خوب نژاد فريبرز
22. رجبي عبدالله
23. رحمانيان عبدالمجيد
24. سليماني اكبر
25. شانه اي رضا
26. شايق محمود
27. شرافتي محمود
28. صالح آبادي علي اصغر
29. صمدي رضاعلي
30. طايفه نوروز سعيد
31. عابدي عبدالله
32. عباس فيروز
33. عرفاني غلامعباس
34. عظيم زاده صادق
35. عليدوست علي
36. فرجي حميدرضا
37. قاسمي غلامعلي
38. قرائتي محسن
39. قنواتي عباس
40. كرايي محمد
41. كمالي هرمز
42. كياني بيژن
43.مبين اسماعيل
44. محمدپور جواد
45. محمدي سيد فضل الله
46. مروتي حسين
47. مغيري علي
48. مندني زاده حسين
49. ميرسيد سيد حسن
50. ناهيدي فاطمه
51. نيسي كريم
52. ويگر آندرياس
53. يقطين محمد

پي نوشت ها :
 

1. راهپيمايي با پاي پياده از حرم امام خميني تا حرم امام رضا . گاهي هم سيد آزادگان به همراه آزادگان از حرم امام تا حرم حضرت معصومه را پياده به زيارت مي رفتند.
 

منبع:حجت اسلام ، کیانی ، بیژن ، انتشارات پیام آزادگان ،1387