مبانى فقهى عمليات شهادت طلبانه (1)
مبانى فقهى عمليات شهادت طلبانه
در تاريخ اسلام و سيره اولياى الهى بالأخص سالار شهيدان حضرت امام حسين(ع)و يارانش نمونه اين اقدام به چشم مىخورد و امروزه نيز با شيوه جديد در ممالكاسلامى وجود دارد.
در اين مقاله تلاش شده است زواياى مختلف اين مسأله با استناد به مبانى دينى وروش فقهى تبيينشود.
نويسنده با تفكيك عمليات استشهادى از عمليات انتحارى، مشروعيتشهادتطبى در آيات، روايات، سيره معصومان و لسان فقهاى شيعه و سنى را موردبررسى قرار داده، بيان مىدارد با توجه به مجموع ادله موجود مىتوان با اطمينان ازجواز مشروعيت بلكه از فضيلت و ارزش عمليات استشهادى سخن گفت.
مقدمه
يكم.
[1]
دوم.
[2]«بهشت ابدى»
[3]، «رضايت الهى»
[4] و «فوز عظيم»
[5] در انتظار آنهاست، مسلمانان را به حضوردر ميدانهاى جهاد و جانبازى در راه خدا تشويق مىكرد. همين نويدها كه خداوند متعال بهوسيله پيامبرش به مردم مىداد و سيره شخص پيامبر(ص) از مهمترين عوامل تشويق آنان بهجهاد و مبارزه و پيشروى به سمت اهداف اسلامى بود. آنان براى حضور در ميدان جنگ ونيل به شهادت از يكديگر سبقت مىجستند.
سوم.
[6] در عمق جان مسلمانان رسوخ كرده بود. هنگامى كه رسولخدا در آستانه اولين جنگ مسلمانان با مشركان مكه - جنگ بدر - از آنان نظر خواهى كرد،سعد بن معاذ از بزرگان انصار اظهار داشت:
«اى رسول خدا! ما به تو ايمان آورده و تصديقت كرديم، اكنون نيز دنبال تو و آماده فرمانتوييم. به خدا سوگند اگر به دريا بزنى ما هم پشت سر تو در دريا فرو خواهيم رفت...»
[7]
عمير بن حمام به دنبال تلاوت آيات جهاد در آغاز همين جنگ در حالى كه مشغولخوردن خرما بود، خرماها را به زمين ريخت و گفت: «به به! فاصله من با بهشت فقط همين مقدار است كه اينان مرا بكشند.»
[8]
بلافاصله شمشيرش را برداشت و به صفوف دشمن زد و پس از كشتن و مجروح ساختنعدهاى به شهادت رسيد. عدهاى نيز از او پيروى كردند.
در جنگ احد پير مردى به نام عمرو بن جموح كه لنگ بود و به سختى راه مىرفت و ازجنگ معاف بود، در حالى كه چهار پسرش در ركاب پيامبر(ص) عازم ميدان جنگ بودندخود نيز عازم نبرد شد و هر چه تلاش كردند او را از جهاد باز دارند، نپذيرفت و گفت:مگرممكن است آنان به بهشت بروند و من در شهر نزد زنها و بچهها بمانم؟! لباسرزمپوشيد و سر به آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا! مرا به خانوادهام بر مگردان. پيامبر(ص)نيز وقتى با اصرار او روبهرو شد از اقوام او خواست كه مانع حضورش در جبهه جنگنشوند، شايد خداوند او را به آرزويش برساند و شهيد شود. با اجازه پيامبر در جنگ حضوريافت و به شهادت رسيد و پيكرش در سرزمين احد به خاك سپرده شد و بدين وسيله دعايشمستجاب گرديد.
[9]
در كوران جنگ احد شايع شد كه پيامبر كشته شد. بسيارى از مسلمانان روحيه خود راباختند و از معركه گريختند. اين جنگ كه به خاطر تخلف گروهى از مسلمانان به شكستسپاه منتهى شد، از حوادث تلخ تاريخ اسلام به شمار مىآيد. تعدادى از مسلمانان جان بر كفمانند پروانه بر گرد وجود پيغمبر مىچرخيدند. على رغم آنكه اميدى به زنده ماندن نداشتند،اما حاضر به ترك ميدان جنگ نشدند. على بن ابىطالب(ع) در رأس اين گروه قرار داشت كهبيش از نود زخم بر تن مباركش نشست. در همين جنگ بود كه جمله معروف «لا فتى الا على،لا سيف الا ذوالفقار» در وصف آن حضرت ندا داده شد. انس بن نضر از جمله اين گروه بودكه وقتى با دو تن از فراريان روبهرو شد كه نشسته و منتظر نتيجه نبرد بودند، با ناراحتىپرسيد: چرا اينجا نشستهايد؟ گفتند: رسول خدا كشته شد. پاسخ داد: زندگى پس از مرگرسول خدا چه ارزشى دارد؟! برخيزيد و به ميدان برويد و مانند رسول خدا به شهادتبرسيد. خود به ميدان بازگشت و با رشادت جنگيد و به شهادت رسيد. هفتاد ضربه به صورتاو وارد شده و پيكرش را از لباسهايش شناسايى كردند.
[10]
در كوران همين جنگ بود كه پيامبر بيعتش را از سماك بن خرشه (ابودجانه) برداشت تامعركه را ترك كند، اما او حاضر نشد پيامبر را تنها بگذارد و در برابر دشمن ايستاد. مواردفراوان ديگرى از اين قبيل در كتب تاريخ ثبت است كه مجال نقل آنها نيست.
چهارم.
پنجم.
اما بسا كه براى جدا كردن مسلمين از فرهنگ جهاد و شهادت - كه آنان را در برابر آسيبها بيمهمىكند و آمادگى مستمرى را در آنها ايجاد مىنمايد - چنين اتهامى را مطرح كرده باشند تامسلمين براى دفع اين اتهام سخن از جهاد و مبارزه به ميان نياورند. براى آنكه از تيغ زباندشمن در امان بمانند، عجالتاً جهاد را تعطيل كنند و حتى در فرهنگنامه اسلام نيز از جهادسخن نگويند. چنان كه بعضى از سادهلوحان و به اصطلاح روشنفكران در اين دام گرفتارآمدند. براى آنكه در برابر تبليغات مسيحيت كه خود را طرفدار صلح و آشتى معرفى مىكنند،به خيال خود از اسلام دفاع نمايند، با «جهاد» قهر كردند و سخن گفتن از جهاد و مبارزه راكوبيدن بر طبل جنگ خواندند. چنان كه حاكمان ستمگر اموى و عباسى كه به چيزى جزرياست و قدرت نمىانديشيدند، تفكر «حرمت مبارزه با حكومت» را حتى اگر حاكم جائر وستمگر باشد، ساختند و پرداختند و روحانيان بىهويت را براى ترويج آن به كار گرفتند.
مبارزه حاكمان جائر با مكتب سالار شهيدان حسين بن على(ع) و همه مظاهر آن به خوبىنشانگر آن است كه دشمن به خوبى از رمز موفقيت مسلمين آگاه شده و تمام تلاش خود رابراى مقابله با آن به كار بسته است. روزى امويان نهضت عاشورا را «خروج عليهاميرالمؤمنين يزيد» خواندند تا مردم را فريب دهند و بتوانند كاروان حسينى را سركوبكنند
[11]، روز ديگر عباسيان به منظور از بين بردن كانون جهاد و مبارزه عليه ظلم و بىعدالتىقبر مطهر آن حضرت را منهدم كرده و حريم حرم مطهر را شخم زدند.
[12]، روزى ديگر باايجاد اختلاف و نزاع ميان مسلمانان به قتل شيعيان و عزاداران حسينى پرداختند و خود پشتصحنه به رقص و پايكوبى پرداختند.
[13] روزى ديگر استعمارگران و چپاولگران عالم بهريشهكن كردن مظاهر نهضت حسينى پرداخته و از برگزارى هر مجلس و محفل عزادارىممانعت به عمل آوردند و توسط ايادى خود همچون رضاخان ميرپنج در ايران، آتاترك درتركيه و امينالله خان در افغانستان با شعاير مذهبى به مبارزه برخاستند.
[14] روز ديگر درسرزمينهاى اشغالى فلسطين صهيونيستها كنگره شيعهشناسى تشكيل داده و خواستار مبارزهبا مظاهر نهضت حسينى و فرهنگ شهادت از يك سو و جلوگيرى از گسترش فرهنگ انتظارظهور مهدى موعود(عج) از سوى ديگر شدند.
[15]
امروز نيز نهضت «شهادتطلبى» مسلمانان را كه از ظلم و بىعدالتى مستكبران عالم كاسهصبرشان لبريز شده، تروريزم مىخوانند تا با فريب افكار عمومى بتوانند آنان را قتل عام كنند. منطق امروز استكبار جهانى كاملاً بر منطق امويان در كشتار كاروان حسينى در سال 61هجری هجرى منطبق است. آن روز شهادتطلبى حسينيان را خروجعليه حكومت مشروع خوانده و آنان را متهم به خروج از اسلاممىكردند، امروز نيز شهادتطلبان پيرو امام حسين(ع) راتروريست مىخوانند كه با ترور بىگناهان، حقوق بشر و آزادى وعدالت - كه به ادعاى آنان اصول اخلاق آمريكايى است -
[16]، را زيرسؤال مىبرند!
زينب كبرا(س) قافله سالار كربلا هنگامى كه اندوه فراوان امامسجاد(ع) را در كنار پيكرهاى شهداى كربلا ديد، او را تسليت دادهو اين چنين نويد داد و از پيروانى سخن گفت كه مايه روشنىچشم ماست. فرمود:
«در سرزمين كربلا پرچمى بر مىافرازند كه اثر پدرتسيدالشهداء كهنه نشود و راه و رسمش در طول زمان محونگردد، و رهبران كفر و پيروان ضلالت هر چه تلاش كنند تا آنرا نابود سازند، جز اينكه بر علوّ و عظمت آن حضرت بيفزايند،كارى از پيش نمىبرند.»
[17]
ششم.
عقيده و مسلكى آنان را به خاطر اقدام شهادتطلبانهشان سرزنشنكرد، بلكه آنان الگويى براى بشريت در طول تاريخ گشتند. تاملتهاى تحت ستم و مستضعف براى دفاع از موجوديت خوددر برابر متجاوزان جنايتپيشه، با عشق به لقاى الهى از مرگ وشهادت استقبال كنند، زيرا راهى مؤثر براى دفاع جز فداكردنجان ندارند. جايى كه تعداد اندكى مؤمن در برابر خيل عظيمدشمن قرار گرفته و راهى براى ضربه زدن به دشمن جز اينكه تنبه شهادت دهد و با خون پاك خويش دشمن را رسوا سازد، چنيناقدامى تأسى به قيام اباعبدالله است.
ماهيت عمليات استشهادى
از آنجا كه عمليات استشهادى از نظر شكلى به انتحار وخودكشى شباهت دارد، عدهاى آن را جايز نمىدانند. دلايلى كه دراين مقاله مورد استناد قرار مىگيرد، مشروعيت و فضيلتعمليات استشهادى به معناى عام را اثبات مىكند و طبعاً شاملعمليات استشهادى به معناى خاص آن هم مىشود، اما چونشبهات به نوع جديد از عمليات استشهادى متوجه است، قلم بهسمت و سوى اثبات اين نوع عمليات خاص معطوف مىشود.حقيقت اين است كه مشروعيت چنين عملياتى در مكتب تشيع كهپيروان آن افتخار انس با مكتب سيدالشهدا(ع) را دارند، آشكار است، اما به لحاظ پارهاى از سؤالات و ابهامات، در ميان اهل سنت، نيازمند تبيين وپاسخگويى است. گروهى از علماى اهل سنت به خاطر ابتلا به اين سؤالات، با تكيه بر مبانىفقه اهل سنت به دفاع از آن برخاستهاند. براى آنكه با تكيه بر مبانى فقه اهل بيت نيزمشروعيت و فضيلت اين نوع عمليات روشن شود و ابهامات و سؤالات بر طرف گردد، بهبررسى اين موضوع مىپردازيم، هر چند در خلال بحث به قراين و شواهدى هم اشارهخواهيم كرد كه بنا بر مبانى اهل سنت و پيروان آن مذاهب قابل توجيه است. بديهى است هربحث فقهى كه براى نخستين بار در موضوعى جديد مطرح مىشود، نتواند همه زواياى آنموضوع را بشكافد و به همه سؤالات و ابهامات پاسخ گويد و هيچ پرسش جديدى را موجبنشود. اميد آنكه با بذل عنايت صاحب نظران اين بحث منقّحتر و دقيقتر پيگيرى شود وقدمى در راه دفاع از آرمان مسلمانان مظلوم در برابر استكبار جهانى برداشتهشود.
عمليات استشهادى يا انتحارى؟
كسى كه به مبارزه با دشمن قيام مىكند، گاهى در اين مبارزه بهدست دشمن كشته مىشودو گاهى نيز در اقدامى كه براى ضربهزدن به دشمن انجام مىدهد، خود نيز كشته مىشودبدون اينكه كشته شدن او مستقيماً به دست دشمن باشد. در اين نوع دوم ابهام بيشتر است و ازنظر افرادى جايز نمىباشد. به نظر مىرسد كه اين تفاوت نبايد موجب شود كه نوع دوم راانتحار و خودكشى بناميم زيرا:
اولاً: قصد و انگيزه اقدام كننده اعلاء كلمة الله و دفاع از ايمان و اعتقاد و مقدسات دين وسرزمين اسلامى است، به همين دليل به شرف شهادت نايل مىشود.
ثانياً: هدفش از جنبه شخصى نيل به فوز عظيم شهادت و سعادت ابدى است و از جنبهاجتماعى كشتن يا مجروح ساختن دشمن و ضربه زدن به او، ايجاد رعب و وحشت در جبههدشمن و روحيه بخشيدن به مسلمانان است.
ثالثاً: چنين شخصى از جنبه فردى داراى قدرت و قوت روحى، شجاعت و شهامت و ايمان و اعتقادى راسخ است كه با آگاهى كامل قدم در اين ميدان مىگذارد.
در حالى كه شخصى كه خودكشى مىكند، در هيچ يك از ابعاد سه گانه ياد شده كمترينشباهتى به مجاهد فى سبيل الله ندارد؛ نه قصد و انگيزهاش الهى است، نه در مقام دفاع ازايمان و اعتقاد دينى است بلكه عمل او نشانه بىايمانى يا ضعف ايمان است كه با ارتكاب عملخودكشى و گناه كبيره گرفتار عذاب الهى مىشود، هدفى نيز جز نفله كردن خود و راحتشدن از گرفتاريهاى روحى خود ندارد. از جنبه اجتماعى نيز كمترين تأثيرى در رشد اجتماعيا مقابله با دشمن ندارد. اساساً چنين فردى با خود مشكل دارد. شخص ضعيف النفسى استكه براى گريز از مشكلات و گرفتاريها و واقعيات زندگى به حيات خود خاتمه مىدهد.
پس عمليات استشهادى نوع دوم را نمىتوان خودكشى به معناى مصطلح آن شمرد بلكهمصداقى از عمليات استشهادى به معناى عام آن است، البته باتفاوتى كه اين تفاوتحكممسأله را دگرگون نمىسازد، بلكه از جهاتى بر نوع اول برترىدارد.
پينوشتها:
[1]. صحيفه نور، ج2، ص5؛ ج4، ص252؛ ج2، ص18.
[2]. نساء، آيه74.
[3]. توبه، آيه 111.
[4]. همان، آيه21.
[5]. همان، آيه89.
[6]. كلينى، اصول كافى، ج2، ص348.
[7]. واقدى، المغازى، ج1، ص48.
[8]. طبرى، تاريخ طبرى، ج2، ص448.
[9]. المغازى، ج1، ص264.
[10]. همان، ج1، ص280.
[11]. تاريخ طبرى، ج3، ص296.
[12]. همان، ج9، ص185.
[13]. ر.ك: الحضارة الاسلاميه فى القرن الرابع، ص110؛ ابن اثير، الكامل، ج9، ص208.
[14]. حسين مكى، تاريخ بيست ساله ايران، ج6، ص279.
[15]. اين كنگره به سال 1988م در دانشكده تاريخ تلآويو با عنوان «شيعهشناسى» برگزار شد در حالى كه هيچشخصيت شيعى در آن حضور نداشت.
[16]. نامه شصت تن از روشنفكران آمريكايى در دفاع از سياستهاى جنگ طلبانه دولتمردان آمريكا در سال1380 خورشيدى.
[17]. عبدالرزاق المقرم، مقتل المقرم، ص308 - 309.
/ج