قالبهای شعری

 

نویسنده: اکبر رضی زاده
منبع: راسخون


 

 

دریچه:

در متون ادبیات فارسی، شعر اصیل از سه جنبه رده بندی شده است یا بهتر است بگوییم شعر فارسی از سه دریچه دیده شده و مورد ارزیابی و تحقیق قرار گرفته است. ابتدا از جنبه‌ی معنا و مضمون. دیگر از لحاظ سبک شعری و سوم از نظر ساختار و قالب شعر.
در ارتباط با معنا و سبک قبلاً اشاراتی شد- هر چند به طور مختصر و موجز- و اکنون به بحث قالبهای شعر در ادبیات فارسی خواهیم پرداخت. آن هم به طور اختصار:
اما قبل از اینکه به این موضوع مهم بپردازیم باید این مطلب را خاطر نشان ساخت که برابر داده های تاریخ برای علم منشاء و آثار و ابعاد گوناگون آن نمی‌توان حد و مرزی قایل شد. آن هم در دریای مواج و بی انتهای ادبیات.
اکثر پژوهندگان و ادیبان ممتاز فقط ده قالب اصلی برای شعر کهن تعریف کرده‌اند، ولی معدودی پا را از این هم فراتر گذاشته و چندگونه ی دیگر بر قالبهای ده گانه شعری افزوده‌اند. یا بالعکس، عده ای دیگر براین باورند که حد از این هم کمتر بوده و مثلاً قالب «ترجیع بند» و «ترکیب بند» و «مسمّط» را که به لحاظ ساختار شعری به هم نزدیک بوده و تقریباً مشابه به یکدیگرند. اساساً یک قالب می‌دانند و خواهان این نکته‌اند که جامعه‌ی اهل شعر و قلم نیز این سه قالب را ترکیبی واحد دانسته و پرسه را یکی بدانند و در نگارشات حکم واحدی از آن‌ها ارائه کنند.
اما ما در این مبحث توجه چندانی به نقطه نظرات مختلف نداریم و به آن چه که متداول و مرسوم بوده و در اذهان عموم جای دارد، می‌پردازیم.
جدولی که در پی خواهد آمد، شعر پارسی را به دو گونه‌ی اصلی تقسیم نموده و اجزاء هرگونه را نشان خواهد داد.
بدیهی است ده قالب شعر اصیل (شعر کهن) را ابتدا تشریح می‌کنیم و آن گاه به مقوله‌ی شعر نو خواهیم پرداخت.

(1) مثنوی

مثنوی یکی از قالبهای مفصل و پُر کاربرد شعری است که دارای تعداد ابیات نامحدود بوده و برای نقل مطالب پیاپی مانند داستانهای منظوم ادبیات فارسی به کار رفته است.
دو مصراع هر بیت مثنوی دارای یک وزن و یک قافیه می‌باشند. به عبارت دیگر ابیات این قالب شعری مستقل بوده ولی از لحاظ معنا و درونمایه به هم پیوسته‌اند. از این روست که در برخی منابع ادبی از واژه‌ی «دوتایی» به جای مثنوی استفاده کرده‌اند.
از مشهورترین کتابهایی که به شیوه‌ی دو تایی نگاشته شده، کتاب (مثنوی معنوی» شاهکار مولانا جلال الدین بلخی (مولوی) شاعر توانمند قرن هفتم ( 604- 672 هجری قمری) می‌باشد، که در شش مجلد به طبع رسیده و شامل 26 هزار بیت است و در بحر «رَمل» سروده شده است. محتویات مثنوی حکایات مسلسل منظومی است که از آن‌ها نتایج دینی و عرفانی گرفته شده و حقایق معنوی به زبان ساده بیان گشته است.
«شاهنامه فردوسی» از دیگر آثار ماندگار، دارای قالب مثنوی می‌باشد. این کتاب اثر شاعر حماسه سرای بزرگ ایرانی حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی ( 330- 416 هجری قمری) است که سُرایش آن حدود 35 سال به درازا کشیده شده. گویند فردوسی شاهنامه را از سن 35 سالگی آغاز کرده و تا سن 70 سالگی ادامه داده است.
از دیگر مثنوی‌های معتبر و معروف تاریخ ادبیات ایران «خمسه نظامی»، « منطق الطیر عطار» و «بوستان سعدی» را می‌توان نام برد. که جملگی این آثار از افتخارات فرهنگی، عشقی، حماسی و ادبی این مرز و بوم بوده و باعث فخر و مباهات ایرانیان می‌باشند.
در ادبیات معاصر دو تایی«عقاب» سروده دکتر پرویز ناتل خانلری درخور تأمل است که دارای 81 بیت بوده و نمونه‌ی ارزشمند و زیبایی از شعر امروز می‌باشد، که هر پژوهشگر شعر اجتماعی به دفعات آن را مرور کرده است. به لحاظ محتوای اخلاقی و مضمون اجتماعی و آموزنده‌ی شعر «عقاب» مطالعه و تحقیق درباره‌ی این مثنوی زیبا را متذکر می‌شویم.
نمونه‌هایی از این قالب پُر فراز و نشیب در پی خواهد آمد. که هر یک پیام‌هایی در خور تحسین، در دل دارد:
عقاب
دکتر پرویز ناتل خانلری
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بیم زده، دل نگران
شد پی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ‌ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سال‌ها زیسته افزون زشمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آنچه تو می‌فرمیای
گفت: ما بنده درگاه توایم
تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بود فرمان چیست؟
جان به راه تو سپارم، جان چیست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی در دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیازست چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را بایدت از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پرست
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سیری نیست
مرگ می‌آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز؟
رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت : گر تو درین تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دیگران را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا به جایی که بر اوج افلاک
آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافته‌ایم
کز بلندی رخ بر تافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمانست
چاره رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مجوی
آسمان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
آشیان در پس باغی دارم
وندر آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی‌های فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سرا
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خوانی که چنین الوانست
لایق حضرت این مهمانست
می‌کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از و مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند؟
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
گیج شد، بست دمی دیده خویش
دلش از نفرت و بیزاری ریش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرّم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین‌ها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت : کای یار ببخشای مرا
سال‌ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
رفت و بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه‌ای چند بر این لوح کبود
نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود

 

 

(2) قصیده

قصیده (چکامه) شعری است که تمام ابیاتش هر یک وزن و قافیه بوده و از نظر مفهوم مربوط به یک دیگر می‌باشند.
قصیده دارای «مطلع» است. به این معنا که دو مصراع بیت اول با قوافی ابیات دیگر یکسان خواهد بود. به عبارت دیگر مصراع اول با مصاریع زوج هم قافیه است.
اوج هنر قصیده سرایی را قرن 5و 6 قمری نقل کرده‌اند. چکامه برای بیان (مدح - حماسه - وعظ- ذم - هجا- پند و اندرز - رثاء - بَثّ و شکوی) سروده می‌شود.
گاهی قصیده با غزل تداخل پیدا می‌کند اما اولاً تعداد ابیات قصیده از غزل مطول‌تر است که تعداد آن را حداقل 13 بیت وحداکثر بی نهایت ذکر کرده‌اند. ثانیاً شاعر در این قالب مضمون واحدی را پی گیری می‌کند که آن موضوع واحد می‌باشد. در آخرین بیت قصیده نام شاعر خواهد آمد که «تخلّص» گفته می‌شود.
از مشهورترین متقدمین قصیده سرا: فرخی سیستانی، خاقانی شروانی، ناصر خسرو، منوچهری، عنصری بلخی، مسعود سعد سلمان، انوری ابیوری، سنائی و از شعرای معاصر ملک الشعراء بهار را می‌توان نام برد. و اکنون تصاویر زیبائی از این سری سروده‌ها به دست خواهیم داد:
ناصر خسرو قبادیانی
اگر بر تن خویش سالار و میرم
ملامت همی چون کنی خیر خیرم؟
چه قدرت رود بر تن منت ازان پس؟
نه من همچو تو بنده‌ی چرخ پیرم
اسیرم نکرد این ستمگاره گیتی
چو این آرزو جوی تن گشت اسیرم
چو من پادشاه تن خویش گشتم
اگر چند لشکر ندارم امیرم
به تاج و سریرند شاهان مشهر
مرا علم دین است تاج و سریرم
چو مر جاهلان را، سوی خود نخواند
نه بوی نبید و نه آوای زیرم
چه کار است پیش امیرم چو دانم
که گر میر پیشم نخواند نمیرم؟
به چشمم ندارد خطر سفله گیتی
به چشم خردمند ازیرا خطیرم
ازان پس که این سفله را آزمودم
به جرش درون نوفتم گر بصیرم
حقیر است اگر اردشیر است زی من
امیری که من بر دل او حقیرم
به نزدیک من نیست جز ریگ و شوره
اگر نزد او من نه مشکین عبیرم
به گاه درشتی درشتم چو سوهان
به هنگام نرمی به نرمی‌ی حریرم
چون من دست خویش از طمع پاک شستم
فزونی ازین و ازان چون پذیرم؟
زمن تا کسی پنج و شش برنگیرد
ازو من دو یا سه مثل برنگیرم
به جان خردمند خویش است فخرم
شناسند مردان صغیر و کبیرم
هم از روی فضل و هم از روی نسبت
زهر عیب پاکیزه چون تازه شیرم
به باریک و تاری ره مشکل اندر
چو خورشید روشن به خاطر منیرم
نظام سخن را خداوند دو جهان
دل عنصری داد و طبع جریرم
ز گردون چو بر نامه‌ی من بتابد
ثنا خواند از چرخ تیر دبیرم
تن پاک فرزند آزادگانم
نگفتم که شاپور بن اردشیرم

 

 

(3) غزل

از نظر لُغوی غزل به معنای عشقبازی و وصف دلدادگی است. حال اینکه شاعر، عشق را چگونه یافته و جو فکریش عشق را چگونه ترسیم نموده و چه تصویری از عشق در ذهن دارد، بحثی است مجزا. چه، هر کس دنیا را از دیدگاه خود می‌نگرد و در بین غزل‌ها، اشعار عارفانه و اخلاقی و اجتماعی، فراوان یافت می‌شود.
غزل معمولاً مشتمل بر مضامین بلند و عاشقانه است و در حول و حوش مسایلی چون: شوق دیدار- سوز و درد - هجران و حرمان - امید وصال - فراق - انتظار و..دور می‌زند. همه‌ی ابیات این سری سروده‌ها مانند قصیده بر یک وزن و قافیه بوده و با مطلع مصراع ( هم قافیه بودن مصاریع بیت نخست) می‌باشد.
تعداد ابیات غزل را عده ای بین (7 تا 14) و عده ای (5 تا 19) نقل کرده‌اند(1)
غزل نیز محدود به وزن ( آهنگ) خاصی نیست و شاعر در انتخاب وزن، آزاد است.
در بیت آخر غزل، شاعر تخلص خویش را نقل می‌کند.
در غزل وحدت موضوع شرایط نیست. (علیرغم قصیده) به این معنی که شاعر می‌تواند در شعرش موضوعات مختلفی همچون هجران، آرزو، وصال (انتظار)، امید، یأس و... را بیاورد.
از متقدمین شناخته شده‌ی غزلسرا : رودکی (قرن4) سنائی (قرن 6)، سعدی و مولوی (قرن 7)، حافظ (قرن 8)، احمد جامی( قرن 9) و... و از معاصرین فرخی یزدی (شاعر دوران مشروطیت) شهرت به سزا دارند، که مضامین اشعار آن‌ها شور انگیز و حاکی از عشق به آزادی و وطن است.
چند نمونه غزل انتخاب شده در پی خواهد آمد.
گفتنی است غزلیات خواجه شمس الدین محمد شیرازی «حافظ» به لحاظ مضامین بکر و پر احساس، از وی چهره ای جهانی ساخته است. خصوصاً در غزل عارفانه به همه‌ی شعرا، پهلو می‌زند، به طوری که دیوان او مأخذی شده برای تفأل زدن و نگاهی به دنیای فردا...
حافظ شیرازی
ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده‌ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای
آب و آتش به هم آمیخته‌ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده‌ای

مسافر-از اکبر رضی زاده

وامانده از ره، غمگین و نالان

 

رفتم سراغش، اُفتان و خیزان

گفتم: «غریبم. دورم ز یاران»

 

گفتا: «که هستی، ای مرد عابر؟»

گفتم که: « هستم، مایل بخوبان»

 

گفتا: « چه خواهی در این دل شب ؟!»

گفتم: « بعید است، از ماه و رویان

 

گفتا که: «خوبان ؟ راهت خطایست!»

حرف نبایست، از یک سخندان ؟»

 

خوبی نکردن، با مرد عاشق!

فرقی ندارد، دانا و نادان !»

 

گفتا که: «عشق است راه خطایی

ره ده به من تو، در باغ رضوان»

 

گفتم: « چه گویی ای عشق سرکش؟

دیگر شکسته ست آن عهد و پیمان»

 

گفتم: «غریبه، رو از کنارم

چون است و این حرف بر یک پریشان؟»

 

گفتم که: « شب رفت، صبح آمده باز

عشقی نمانده، گردی تو خندان»

 

گفتا که: «حشو است نقل شب و روز

 بر یک «مسافر» در زیر باران»

 

گفتم: « نگارا، رحمی بفرما

ماندی تو از ره، رفتی تو از جان»

 

گفتا: « رضی زاد» برگرد و بگذر

(4) قطعه

قطعه سخنی است منظوم که گویی آن پاره شعر را از میان قصیده یا غزلی برداشته‌اند. از همین روست که گاهی قطعه با قصیده اشتباه می‌شود. اما تفاوتهایی چند بین این دو قالب شعری وجود دارد.
فی المثل قطعه فاقد مطلَع است ولی قصیده یا غزل مصاریع بیت اولشان هم قافیه‌اند.
دیگر اینکه تعداد ابیات قطعه با آن‌ها متفاوت است. تعداد ابیات قطعه دقیقاً مشخص نیست ولی اکثراً آن را بین 2 تا 12 بیت نوشته‌اند. یا چیزی در همین حدود می‌دانند.
مضامین ابیات قطعه به هم پیوسته و موضوعات : مدح، پند و اندرز، مسایل اخلاقی و اجتماعی را شامل می‌شود.
از سر آمدن این شیوه شعری ابن یمین فریومدی (شاعر قرن هشتم) انوری ابیوری (شاعر قرن ششم)، جامی و...را از متقدمین، و از شعرای مشهور معاصر خانم پروین اعتصامی را می‌توان نام برد.
در پایان این مقال بایستی اشاره کنم که پروین در قطعه سرائی به عقیده‌ی بسیاری، بر همگان برتری دارد، حتی بر متقدمین. به قطعاتی چند توجه نمایید. قطعه‌ی «دیوانه و زنجیر» شاد روان پروین، مؤید نظر نگارنده‌ی این سطور در ارتباط با اشعار پروین اعتصامی است.
انوری
نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی
بررست و بردمید بر او بر، به روز بیست
پرسیدازچنار که توچند روزه ای؟
گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی است
خندید پس بدو که من از تو به بیست روز
برتر شدم بگوی که این کاهلیت چیست؟
او را چنارگفت که امروز ای کدو
باتو مراهنوز نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست!!!

(5) دو بیتی

یکی از لطیف‌ترین و کوتاه‌ترین قالبهای شعر پارسی دو بیتی است. شیوه ای نرم و ملایم و انعطاف پذیر.
این قالب چنانچه که از نامش بر می‌آید از دو بیت، یعنی چهار مصراع ترکیب یافته است.
مصراعهای اول و دوم و چهارم آن اساساً هم قافیه بوده و مصراع سوم نیز با انتخاب و سلیقه‌ی شاعر می‌تواند با مصاریع دیگر هم قافیه باشد، که در این حالت، شعر به نهایت زیبایی خواهد رسید.
دو بیتی را بعضاً «ترانه» هم گفته‌اند ولی ترانه بیشتر با «تصنیف» مترادف است.
با توجه به اینکه دو بیتی مانند «رباعی» از چهار مصراع تشکیل شده، گاهی این دو قالب با هم اشتباه گرفته می‌شود. اما متفاوت بودن وزن آن‌ها، باعث تفکیک آن‌هاست.
وزن دوبیتی آزاد است و شاعر می‌تواند به دلخواه انتخاب کند، ولی رباعی دارای وزن «لاحول ولاقوه الا بالله» می‌باشد.
قالب دو بیتی گاهی به زبان محلی سروده می‌شود که دراین صورت اصطلاحاً به آن «فهلویات » گویند.
مانند فهلویات بابا طاهر عریان همدانی، که از مشهورترین ترانه سرایان تاریخ ادبیات فارسی است.
دوبیتی‌های این شاعر پر احساس و این عارف بلند نظر مملو از سوز و گداز و راز و نیاز و غم و اندوه و مهم‌تر از این‌ها یاد خدا و مرگ است و فغان و ناله از بی ثباتی دنیا و پایداری جهان آخرت.
به نمونه های این قالب لطیف شعری، توجه نمایید:
بابا طاهر عریان
خوشا آنانکه الله یارشان بی
به حمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی
***
دلم میل گل باغ ته دیره
درون سینه‌ام داغ ته دیره
به شم آلاله زاران لاله چینم
بوینم آلاله هم داغ ته دیره
***
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم

(6) رباعی

قالب شعری رباعی نیز یکی از پُرکاربردترین قالبهای شعر اصیل است که شباهت‌های زیادی به دو بیتی دارد.
رباعی از دو بیت (چهار مصراع) تشکیل شده است که مانند دو بیتی مصراع‌های 1و 2و 4 آن هم قافیه بوده و مصراع سوم آن آزاد می‌باشد.
همانگونه که قبلاً! نقل شد بارزترین ملاک تشخیص رباعی وزن یا به عبارت دیگر «آهنگ و ریتم» آن است یعنی: « لاحول و لا قوه الا بالله» که این وزن خاص این گونه شعر است و قالبهای دیگر فاقد آن می‌باشند.
در هر رباعی یک مطلب - موضوع- به تمامی نقل می‌شود.
به عبارت دیگر هر دو بیت رباعی دارای مفهوم و مضمون مستقل و به هم پیوسته است.
از اختصاصات اساسی یک رباعی دارا بودن لطافت سلاست و روانی کلام می‌باشد.
برابر داده های تاریخ نخستین رباعی سرای نامدار ایران «ابوسعید ابوالخیر» است. (البته عده ای رودکی را اولین رباعی سرا می‌دانند). اما در این مورد بحثی نیست که شاخص‌ترین و مشهورترین شاعر این قالبِ ادبی «حکیم عمر خیام نیشابوری، شاعر معتبر قرن ششم» می‌باشد.
زیرا که وی فقط در این قالب سروده است. و رباعیاتش شهرت جهانگیر دارد که به چند زبان ترجمه شده است.
بعد از این سه شاعر توانمند تاریخ ادبیات فارسی، کسانی چون : خواجه حافظ شیرازی، مولوی، خواجه عبدالله انصاری، عطار نیشابوری و... نیز علاوه بر قلم زدن در قالبهای دیگر شعری در زمینه‌ی رباعی سرایی نیز دستِ توانایی داشته‌اند.
از میان شعرای معاصر «فریدون توللی» پیشگام در قالب چار پاره ( که مجموعه ای از چند رباعی یا دو بیتی است) می‌باشد که در رواج و توسعه‌ی آن نقش پُر رنگی داشته است.
نمونه‌هایی از زیباترین رباعیات:
خیام نیشابوری
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

 

چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی
از سـلخ به غره آیــد از غـره بـسلخ

هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری
می‌نوشد و جــام باده بـر سنگ زند

زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور که چو می بدل رسد غم برود
بگشای سر زلف بتی بند به بند
زان پیش که بند بندت از هم برود

(7) مسمّط

واژه‌ی مُسَمط- که مأخوذ است از کلمه سمط- از نظر معنوی به معنای جواهر و مروارید به رشته کشیده شده است.
در علم بدیع مسمّط عبارت است از شعری با وزن متحد و مرکب از چهار بند ( یا بیشتر) که هر بند (بخش) بین سه تا هشت مصراع داشته باشد.
مصراعهای هر بند - به جز مصراع آخر - همه بر یک وزن و یک قافیه می‌باشند و نیز مصراعهای آخر هر بخش همگی بر یک وزن و یک قافیه می‌باشند.
به عبارت دیگر مصراعهای آخر هر بند، هم وزن و متحد القافیه هستند.
هر مسمّط بر مبنای تعداد مصراعهای هر بند به اقسام زیر تقسیم می‌شود:
1. مسمّط مثلث: در این حالت هر بند دارای سه مصراع می‌باشد.
2. مسمّط مربع: در این حالت هر بخش دارای چهار مصراع می‌باشد.
3. مسمّط مُخَمّس: در این حالت هر بند دارای پنج مصراع می‌باشد.
4. مسمط مسدّس: در این حالت هر بخش از شش مصراع تشکیل شده است.
5. مسمّط مسبّع: در این نوع شعر هر بند مرکب از هفت مصراع می‌باشد.
6. مسمط مُثمّن: در این گونه مسمط‌ها، هر بند از هشت مصراع تشکیل شده است.
تا قبل از قرن پنجم فقط مسمّط سه مصراعی (مثلث) سروده می‌شد ولی به مرور زمان از همین قرن به بعد بر تعداد مصراعهای بندها افزوده شد و چنانچه خواندید تا هشت مصراع پیش رفت.
بنا به داده های تاریخ ادبیات، مبتکر قالب مسمّط منوچهری دامغانی، شاعر مقتدر اواخر قرن چهار ( و اوایل قرن پنج) بوده است. و بعد از او شعرای نامداری چون «لامعی گرگانی» و «قاآنی» از پیشگامان سبک مسمّط می‌باشند.
دو نمونه از این قالب شعری، از دو شاعر نامدار در پی خواهد آمد:

 

مسمط

 

 

مسدس

از احمد منوچهری دامغانی

کبک فرو ریخته، مشک به سوراخ گوش

 

کرده گلوپر زباد قمری سنجاب پوش

در دهن لاله مشک،  دردهن نحل نوش

بلبلکان با نشاط، قمریکان با خروش

 

سوسن کافور بوی، گلبن گوهر فروش

 

 

ز می ز اردیبهشت، گشته بهشت برین

 

زاغ سیه بر دو بال، غالیه آمیخته

 

چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته

وز سم اسب سیه لؤلؤ تر ریخته

ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته

 

در دهن لاله باد ریخته و بیخته

 

 

بیخته مشک سیاه، ریخته دُر ثمین

 

چون دورده چتر سبز در دو صف کارزار

 

سروسماطی کشید بر دو لب جویبار

چون سپر خیزران بر سر مرد سوار

مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار

 

گشت نگارین تذرو، پنهان درمرغزار

 

 

همچون عروسی غریق در بن دریای چین

 

وز لب دریای هند تا خزران تاخته است

 

وقت سحر گه کلنگ تعبیه ای ساخته است

طبل فرو کوفته است، خشت بینداخته است

میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته است

 

ماه نو منخسف درگلوی فاخته است

 

 

طوطیکان با حدیث، قمریکان با انین

 

کبک دری ساق پای در قدح خون زده است

 

گوئی بَط سفید جامه به صابون زده است

لشکر چین در بهار خیمه به هامون زده است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده است

 

لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است

 

 

خیمه ی آن سبزگون، خرگه این آتشین

 

دستگکی موردتر گوئی بر پر زده است

 

از دم طاووس نرماهی سر برزده است

بر دو بنا گوش کبک غالیه ی تر زده است

شانگکی ز آبنوس هدهد بر سر زده است

 

قمر یک طوقدار گوئی سر در زده است

 

 

در شبه گون خاتمی حلقه ی او بی نگین

 

 

(8) مستزاد

مستزاد تصویر زیبای دیگری است از قالبهای ده گانه ی شعر فارسی.
ساختار اصلی این سبک به این ترتیب است که در آخر هر مصراع آن جملات کوتاه شعری دیگر به آن افزوده شده است، که بریده های شعر گونه‌ی کوتاه در سمت چپ قرار گرفته، یعنی به مصراع اصلی سمت راست، اضافه شده است.
به عبارت ساده تر می‌توان گفت: مستزاد از دو غزل ترکیبی ساخته شده که غزل اصلی در سمت راست و غزل کوتاه اضافه شده، در سمت چپ شعر قرار گرفته است.
از نظر ساختار عروضی مصراعهای غزل سمت راست همه با هم، موزون و مقفّا بوده و غزل کوتاه اضافه شده در سمت چپ نیز دارای مصاریع هم وزن و هم قافیه می‌باشند.
درونمایه و مفهوم مصاریع سمت راست و چپ، یکسان هستند. یعنی از جهت معنا و جانمایه، هر دو غزل مکمل و موافق یکدیگر بوده، و فقط از جنبه‌ی وزن و قافیه متفاوتند.
مضامین این قالب شعری معمولاً عاشقانه، مدح و ستایش، عارفانه و... می‌باشد.
مبدِع مستزاد را « ابن حسام هروی» می‌دانند. از شعرای متقدم کمتر کس به سُرایش مستزاد پرداخته است. ولی معاصرین - خصوصاً شعرای عصر مشروطه - توجه خاصی به این سبک داشته‌اند.
یکی از نامدارترین ایشان «ملک الشعرای بهار» می‌باشد و «سید اشرف الدین حسینی» مشهور به «نسیم شمال» مستزادهای بسیار مردمی و دلنشینی سروده است. که در مبحث «تحول نوین در شعر پارسی» به شرح احوال و آثار آن‌ها، خواهیم پرداخت.

یک غزل مستزاد

بر خطاست

 

گر گذری هست نه در کوی تست

نابجاست

 

ور نظری هست نه بر روی تست

زاشتباه

 

آن که بسنجید رخت را به ماه

از تو کاست

 

گفت که همسنگ ترازوی توست

دلنشین

 

خلق تو گر یکسره مهر است و کین

 دلرباست

 

با همه گر جور و جفا خوی توست

مستراد زیبای زیر از مولانا جلال الدین است:

دل بر دو نهان شد

 

هر لحظه بشکلی بت عیار بر آمد

گه پیر و جوان شد

 

هر دم بلباس دگرآن یاد برآمد

آن دلبر زیبا

 

منسوخ چه باشد، چه تناسخ به حقیقت

قتّال زمین شد

 

شمشیر شد و در کف کرارّ بر آمد

نمونه دیگر مستراد از خواجوی کرمانی:

گر رفت خطائی

 

کس نیست که گوید زمن آن ترک خطا را

با وعده وفائی

 

باز آی که داریم توقع ز تو، ما را

بر آتش رخسار

 

منداز بنام من دلسوخته فلفل

در دام بلایی

 

کافتادم از آن دانه مشگین تو یا را

مستراد زیبا و پر مفهوم زیر از مشتاق اصفهانی است:

مرگ است ز پی

 

گرم که بمال وزر کسی قارون شد

کو حاصل وی

 

یا آنکه به علم و دانش افلاطون شد

کوناله ی نی

 

اندوخته ام همه زکف بیرون شد

کو ساغر می

 

زندیشه کونین پرخون شد

(9) ترجیع بند

قالب ترجیع بند، شعر یا اگر دقیق‌تر بگوییم قصیده ای است که هر چند بند (بخش) قسمت شده است که به هر بند اصطلاحاً «خانه» گویند. هر خانه دارای قافیه و «مطلع» مجزا می‌باشد. در آخر هر بند بیتی ضمیمه است که عیناً تکرار می‌گردد و دارای قافیه ای جداگانه می‌باشد. این بیت را که در همه‌ی خانه‌ها یک سان بوده و پیوند دهنده‌ی همه‌ی آن‌هاست، در علم بدیع اصطلاحاً (واسطه العقد» یا بندگردان، یا بند ترجیع گفته‌اند.
در این شیوه‌ی شعری، به رغم مسمّط، تعداد ابیات هر خانه سقفی ندارد و شاعر می‌تواند به اقتضای درونمایه ی شعر، به میل و سلیقه‌ی خودش عمل کند و هر تعداد بیتی که زیبایی شعر را سبب شود، به کار گیرد. ولی از نظر مفهوم و مضمون، ابیات هر بند در ارتباط تنگاتنگ با یکدیگرند.
ترجیع بند را به گونه‌ی دیگری هم تعریف و تشریح کرده‌اند که خواندن آن خالی از لطف نیست:
«ترجیع بند» آن است که شاعر چند بیت در یک «بَحر» و به یک قافیه بگوید و سپس چند بیت دیگر در همان بحر و به قافیه‌ی دیگر و هم چنین، یک بیت (به همان وزن) را در میان بند (خانه) ها تکرار کند.
در میان شاعرانی که نسبت به سرایش ترجیع بند اهتمام نموده‌اند « هاتف اصفهانی» و «شیخ اجل سعدی شیرازی» قابل ذکرند.
هاتف اصفهانی شاعر و عارف نامی قرن دوازده، شعر زیبایی با این قالب سروده که یکی از معروف‌ترین ترجیع بندهای ادب فارسی به حساب می‌آید. این شعر دارای پنج خانه است که واسطه العقد آن چنین است:
«که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحدهُ لا اله الاّ هو»

 

سعدی شیرازی هم ترجیع بند مشهوری دارد که بندگردان آن چنین است:
«بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم»

سید اشرف الدین - شاعر معاصر- نیز ترجیع بند طنز انقلابی‌ای دارد که بند ترجیع آن بسیار پر مفهوم است:
«آخ عجب سرماست امشب ای ننه!»

از دکتر نصره الله کاسمی

ترجیع بند

نور خدا در غار حرا

پیغامبر خدا محمد

 

ای بر همه رهنما محمد

مرآت خدا نما محمد

مشکوه فروغ بخش هستی

هم خاتم انبیا محمد

هم بر همه انبیا مقدم

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلفت الافلاک

 

ای چشم و چراغ اهل عالم

 

ای سرور دودمان آدم

هم نقش نگینت اسم اعظم

هم خاک در تو عرش اعلا

هم دور زمان ترا مسلم

هم روی زمین ترا مسخر

 

در وصف تو گفت ایزد پاک

 

 

لولاک لما خلقت اُلافلاک

 

نام آور و رهبری ندارد

 

گیتی چو تو سروری ندارد

چونان تو پیمبری ندارد

یزدان ز پی هدایت خلق

بالله ز تو بهتری ندارد

این نغز بساط آفرینش

 

در وصف تو گفت ایزد پاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

روزی که جهان نبود بودی

 

تو علت غائی وجودی

در برزخ عالمی گشودی

از یُمن وجود خود زهستی

چو مهر جمال خود نمودی

هر ذره شد آفتابی ازعشق

 

در وصف تو گفت ایزد پاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

ذات تو بخلق و خلق افضل

 

ای از همه انبیاء مرسل

مخصوص بود زخلق اول

تنها بتو این بلند پایه

گشته ست نظام خلقت اکمل

آری ز وجود کامل تو

 

در وصف تو گفت ایزد پاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

قول تو چو فعل تست برتر

 

از جمله پیمبران داور

واجب بهمه چون نهی منکر

در کیش تو گشته امر معروف

شاه آمده با گدا برابر

وز دین تو در ترازوی عدل

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلفت الافلاک

 

این بنده ی زور و سیم و زر را

 

آزاد توساختی بشر را

جانی که گشود بال و پر را

دادیش ز فر علم و تقوی

چشمی که شناخت خیر و شر را

بخشیدیش از فضیلت دین

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلفت الافلاک

 

شد پرتو ایزدت پدیدار

 

در غار «حرا » در آن شب تار

سرمست جمال و محو دیدار

تو بسته زبان و دل گشاده

راز دو جهان همه بیکبار

خواندی بفروغ آسمانی

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

شد عالم نور غار تاریک

 

چون دولت وصل گشت نزدیک

چون حس لطیف و فکر باریک

یک رشته بشد جدا از آن نور

روشن شد از آن روان تو نیک

آمد بسوی تو برق آسا

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

او داند و غیر از او تو دانی

 

آنجا چه گذشت در نهانی

از دوست جواب «قد ترانی

کردی« ارنی» خطاب و آمد

کاینک تو بوحی ترجمانی

گفتا بگشا لب و فرو خوان

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

دیدی که نیی تو آنکه بودی

 

او رفت و چو دیده برگشودی

هم مفخر عالم وجودی

هم گوهر بحر آفرینش

پا بر سر آفتاب سودی

افشانده بخاک پرتو مهر

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

وز راز نهفته با خبر کرد

 

بر جان تو نور حق گذر کرد

تشریف رسالتت ببر کرد

منشور هدایت بکف داد

یکتای جهان بیک نظر کرد

از پرتو مهر حضرتت را

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

خواندی همه را بدین پاکت

 

با منطق عقل تابناکت

دامن بکمر پی هلاکت

تو بسته میان بخدمت و خلق

رفتی و زکس نبود باکت

بر رسم  و ره خدا پرستی

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

مبعوث شدی تو بر هدایت

 

در «مکه» مانده در ضلالت

مردم که همین بدت رسالت

دعوت بخدای خویش کردی

ز آن قوم به بت گرفته عادت

دیدی همه گونه رنج و آزار

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

وز بتکر و بت پرست رستی

 

بتها همه یک بیک شکستی

هر بند تعلقی گسستی

جز بندگی خدای یکتا

بستی ره شرک و بت پرستی

چون در بسوی خدا گشودی

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

دین تو کشیده خط بطلان

 

ای برده و رسم دیگر ادیان

بخشیده شرف بجان انسان

از فیض کمال زهد و تقوی

ز آنسان که بنای جهل ویران

کردی تو سرای دانش آباد

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

آئین تراست پادشاهی

 

چندانکه خدا کند خدایی

دین تو بمملکت گشایی

روزان و شبان به تیغ توحید

در خلق جهان برهنما یی

با پرتو علم وعقل وعرفان

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

بر پایه ی فطرت استوار است

 

دین تو همیشه پایدار است

زین دین قویم آشکاراست

هرگونه حدیث تازه و نو

فرسوده ی دور روزگار است

تازه ست و جوان اگر چه گویند

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

گیتی بودت بخط فرمان

 

امروز به یمن لطف یزدان

اقطار جهان عیان و پنهان

دین تو گرفته شرق تا غرب

هر گوشه ز مردم مسلمان

برگوش رسد ندای توحید

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

نه دین زمانی و مکانیست

 

آئین تو مذهب جهانیست

سرمایه ی عیش و کامرا نیست

سرچشمه نور و حق پرستی

نی فرع که اصل زندگانیست

گردیده فرا کنند، بینند

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

وز شعله آن همه جهان سوخت

 

آن روز که جهل آتش افروخت

دین تو خداپرستی آموخت

بر مردم اهرمن پرستان

تا در دو جهان سعادت اندوخت

دانا ز پی تو گام برداشت

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

از حق بتو خوشترین خطابست

 

«قرآن» تو بهترین کتابست

هرگونه سئوال را جوابست

با منطق علم وعقل در آن

بنوشته ی دیگران سرابست

با پهنه ی این فراخ دریا

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

با بعثت تو جهان بیاراست

 

ایزد که سعادت بشر خواست

چون نام تو، جاودانه برپاست

تا هست بپا زمانه، دینت

هم خار بچشم خیل اعداست

هم خال  بروی جمع احباب

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

بیفایده بود و «من علیها»

 

گر بعثت تو نبود دنیا

برپست بلند و زیر و بالا

خورشید رسالت چو برتافت

هر ذره چو مهر عالم آرا

از پرتو آن بچرخ افتاد

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

هر جا سخن از نبوت تست

 

امروز که جشن بعثت تست

تذکار کتاب و سنت تست

وز بعد گذشت چارده قرن

بر لطف عمیم حضرت تست

چشم همه پیروان مشتاق

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

نامت ز مناره و ز منبر

 

هر روز دهد صلای دیگر

آوازه ی دین تو فراتر

هر سال ز سال پیش گردد

داده ست ترا خدای اکبر

این فر و شکوه کبریایی

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

وز کهنه سخن ورق بشویند

 

آنانکه براه تازه پویند

از نو طلبی سخن بگویند

هر جا که حدیث دین بخوانند

گمگشته خویش در تو جویند

شک نیست که خود در آخر کار

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

فری که بود سزا بگیرد

 

اسلام جهان فرا بگیرد

چون نقش درست جا بگیرد

آئین بهی بهر دل پاک

جای بد و ناروا بگیرد

هر شیوه که آن روا و نیکوست

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

 

بر رونق دین تو فزاید

 

آن قائم منتظر بیاید

 

ره در بر دوستان گشاید

در بر رخ دشمنان به بندد

 

بر خلق طریق حق نماید

درهم شکند سپاه باطل

 

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

دوران محبت و وداد است

 

آن روز جهان، جهان داداست

هم خاک ستمگری بباد است

هم شالده جهل را بر آب است

دلها چو گل شگفته شاد است

جانها چو بهار تازه خرم

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

داده احدت مقام اوحد

 

ای مظهر عشق و عقل سرمد

فرزند یگانه ام «محمد»

بر درگه تو کمینه چاکر

از فیض عنایت مؤید

خواهم که بود بهر دو گیتی

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

خیزند ز خاک خلق یکسر

 

روزی که بعرصه گاه محشر

بیگانه برادر از برادر

آگه نه پدر ز حال فرزند

ای خلق عظیم را تو مظهر

چشم همه بر شفاعت تست

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الافلاک

 

مهرت بسر است افسر من

 

تا سایه تست بر سر من

استاده بپاست بر درمن

با ناز و خرام خنگ دولت

دین تو مهینه رهبر من

یاد تو بهینه همره من

 

در وصف تو گفت ایزدپاک

 

 

لولاک لما خلقت الا فلاک

 

(10) ترکیب بند

آخرین قالب از سبکهای ده گانه ی شعر کلاسیک فارسی «ترکیب بند» نام دارد.
این شیوه در واقع همان ترجیع بند است با این تفاوت که بیتی که خانه‌ها را به هم پیوند می‌دهد - بند گردان یکسان نیست. یعنی تکرار نمی‌گردد و با سایر بندگردانها ( که دراین قالب بیت گردان) نامیده می‌شود، هم قافیه نیستند. به عبارت دیگر: هر خانه (بند) دارای بند ترکیب مستقل است.
در قالب ترکیب بند، علی رغم مسمّط تعداد ابیات هر خانه نامحدود است ولی از نظر مفهوم و جانمایه به هم پیوسته و در یک راستا می‌باشد.
کوتاه سخن: تفاوت ترکیب بند با ترجیع بند در بیت واسطه العقد (بیت گردان) است، بدین معنی که قالب ترجیع بند عیناً تکرار می‌شود، اما در ترکیب بند، متغیر است.
از شعرای پیشقراول ترکیب بند «وحشی به افقی» شاعر صاحب نام عصر صفویه را می‌توان نام برد، که ترکیب بند «دوستان، شرح پریشانی من گوش کنید»
این شاعر، شهرت فراوان دارد.
از دیگر ترکیب بندهای معروف تاریخ ادبیات فارسی ترکیب بند «محتشم کاشانی» شاعر قرن دهم است. که در سوگ حضرت امام حسین (ع) سروده شده و مطلع آن چنین است:
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است»

 

اغلب اشعار محتشم کاشانی در زمینه‌ی وقایع جانسوز کربلا و ائمه‌ی معصومین می‌باشد.
از سایر ترکیب بند سُرایان مشهور یکی «جمال الدین محمد عبدالرزاق اصفهانی» شاعر دوره‌ی سلجوقیان ( 429 - 590 هجری قمری) و دیگری «قاآنی» شاعر عصر قاجاریان می‌باشد.
نمونه ترکیب بند

 

قسمتی از ترکیب بند وحشی بافقی

ترکیب بند

خبر از سرزنش  خار جفا نیست ترا

 

ای گل تازه که بوئی زوفا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

رحم بر بلبل برگ ونوا نیست ترا

با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلاً غم ما نیست ترا

 

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

 

 

جان من این مه بی باک نمی باید بود

 

جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

 

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد

هیچ سنگینی دل بیدادگر اینکار نکرد

آنچه کردی تو بمن هیچ ستمکار نکرد

هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد

 

گر از آزردن من هست غرض مردن من

 

 

مردم آزار مکن در پی آزردن من

 

بکمند تو گرفتارم و می دانی تو

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو

بر غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و میدانی تو

از برای تو چنین زارم و می دانی تو

داغ عشق تو بدل دارم و می دانی تو

 

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

 

 

و زتو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

تکمله

قالبهای ده گانه ی شعر کهن (شعر اصیل) با نمونه‌هایی از هر قالب و شعرای توانمند قالب‌ها، اجمالاً از نظرتان گذشت. اما همان گونه که در مقوله‌ی «دیباچه» به قلم آمد، اخیراً شادروان دکتر «مهدی حمیدی شیرازی» در ویرایش جدید کتابش (فنون شعر و کالبدهای پولادین آن) دو نوع شعر دیگر - که در واقع مأخوذ از سبکهای نقل شده است - بر قالبهای ده گانه مزبور افزوده است. یکی «دوبیتی پیوسته» و دیگری «بی بند».
دو بیتی پیوسته در واقع همان «چارپاره» است، که در مبحث «انواع شعر نو» به نقلِ مشروح و مبسوط آن خواهیم نشست. ولی شعر بی بند برابر نمونه ای که ارائه کرده - دریا- مجموعه ای از شش قصیده‌ی سه بیتی می‌باشد، که هر قصیده دارای وزن و قافیه‌ی متفاوت بوده، اما مضمون آن‌ها در یک راستاست.
شعر «دریا» را عیناً از کتاب مذکور نقل می‌کنیم امید که حُسن ختام مناسبی بر مقوله‌ی «قالبهای شعر کلاسیک: باشد. در پی نگاهی خواهیم انداخت بر تحول نوین در شعر فارسی. که جُستاری بر شعر حوزه‌ی مشروطیت می‌باشد.

بی بند

دکتر مهدی حمیدی شیرازی
دریا
کاش گیرد کسی ز من یادم
که من از یاد خود به فریادم

 

بود بنیاد عمر من بر یاد
کیست تا بر کند ز بنیادم

یا بگیرد شبی زیاد، مرا
یا بگیرد شبی ز من یادم

ای عجب، کوه و دشت و آب و هوا
همه دردمند و مرگ دوا

بوی او بشنوم ز کوه و زدشت
روی او بنگرم در آب و هوا

گیرم از شخص او سوا گردم
زین دگرها شوم چگونه سوا!؟

همه گویند پیش من سخنش
فی المثل گل، چون واشود دهنش

فی المثل آسمان که هر شب و روز
یادم آرد به رنک پیرهنش

فی المثل دشت، فی المثل مهتاب
که شبی دیده‌اند پیش منش!

باز جنبید باد سرد خزان
برگ رز شد چو دست رنگرزان

دختران رو بمکتب آوردند
بادها رو به شاخ وبرگ رزان

آن خزان کو که او بمکتب رفت؟
من بهاری ندیده‌ام بس از آن

گم شد و هر کجاست پیدایش
شد جهان جسم جان شیدایش

من بعمدا نخواندمش بر خود
تا برانم ز خود بعمدایش

بیست سال است و هر شبی گویم
که نخواهم دگر ز فردایش!

خلق گویند بلبل گویا !
باز هم بانگ گل زنی که بیا؟

زانهمه بد که کرد سیر شدی؟
سیر شد جانت از فریب و ریا؟!

گیرم ای خلق ! آب دریا شور
سیر شد هیچ ماهی از دریا؟!

 

پی‌نوشت‌ها:

1- در رابطه با تعداد ابیات غزل و قصیده شاید دقیقاً نتوان اظهار نظر کرد. زیرا بعضی از گویندگان همچون مولانا یا صائب تبریزی غزلیاتی تا چهل بیت داشته‌اند. و نیز قصائد فراوانی دیده می‌شود که از 13 بیت ( حداقل ابیات قصیده ) هم کمتر است.
2- پنج تائی- تضمینی- هر چهار مصراع پیش از بندها با هم قافیه دارد و بندها با هم.