جناب شیخ! پس از سلام ، از این که به من وقت مصاحبه دادید، بی نهایت سپاسگزارم.

راستش را بخواهید، من و همسالان من از شما چیز زیادی نمی دانیم ، ولی همین قدر می دانیم که شما علاوه بر شاعری ، عارف و حکیم بزرگی نیز بوده اید. در ضمن وقتی غزل زیبای شما را با مطلع: «آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار» با صدای گرم شهرام ناظری می شنویم ، حال خوبی به ما دست می دهد و بی اختیار لذت می بریم ؛ لذتی که از جنس لذتهای زمینی نیست. همچنین با خواندن مخمس زیبای شما با مطلع
:

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خاطرات شیرینی در ما زنده می شود، خاطراتی شیرین و روحانی. ولی افسوس که شناخت ما از شما به همین دو شعر محدود می شود. البته اسمی هم از «کشکول» شما شنیده ایم ، ولی دروغ چرا، هنوز آن را به طور کامل نخوانده ایم.

آری ، شما در آن سوی دیوار تاریخ ایستاده اید و ما در این سو! براستی چقدر فاصله ها زیاد است! علت این که چرا میان ما و شما این همه فاصله افتاده است را نمی دانیم. ولی همین قدر می دانیم که ما امروز برای بلوغ فرهنگی به شناختن چهره هایی همچون شما سخت محتاجیم. بدون شناخت شما ما هرگز احساس بزرگ بودن نمی کنیم و نمی توانیم پاسداران خوبی برای تاریخ و فرهنگ کهنسال ایران زمین باشیم. در واقع تا وقتی ما با شما غریبه ایم ، با خودمان غریبه ایم و هویت ملی و اسلامی خودمان را به فراموشی سپرده ایم.
این مقدمه را گفتم تا فلسفه این دیدار را بیان کنم. ما امروز به دیدار شما آمده ایم تا گپ و گفتی صمیمی با هم داشته باشیم ، برای شکستن دیوار فاصله ها و نزدیک شدن به هم. ما امروز به دیدار شما آمده ایم تا به تماشای خودمان بنشینیم. شما بگویید و ما بشنویم. شما بگویید و ما قد بکشیم. شما بگویید و ما خودمان را باور کنیم ، و جان کلام آن که شما بگویید و ما ایمان بیاوریم که فردا خورشید از شرق طلوع می کند. اگر آمادگی دارید: بسم الله.

بای بسم الله...
می گو با ذوق و دل آگاه:
الله ، الله ، الله ، الله

آداب تسبیح حضرت حق؟
هر کس به زبانی ، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
 
جناب شیخ بهایی کیست؟
گوهر یکتای بحر دودمان دانشم
لیکن از ننگ سرافرازی ، لقب گم کرده ای
 
محل تولد؟
این وطن ، مصر و عراق و شام نیست
این وطن ، شهری ست کان را نام نیست
 
تحصیلات؟
بگذر زعلم رسمی ، که تمام قیل و قال است
من و درس عشق ای دل ، که تمام وجد و حال است
 
در مکتب عشق ، در چه کلاسی نشسته اید؟
طفل ابجدخوان عشقم ، با وجود آن که هست
صد چو فرهاد و چو مجنون ، طفل ابجدخوان من
 
چرا از درس و مدرسه ، خاطره خوشی ندارید؟
یک چند، در این مدرسه ها گردیدم
از اهل کمال ، نکته ها پرسیدم
یک مساله ای که بوی عشق آید از آن
در عمر خود از مدرسی نشنیدم
با این حساب ، باید جویای چه علمی باشیم؟
علمی بطلب که کتابی نیست
یعنی ذوقی است ، خطابی نیست
علمی بطلب که جدالی نیست
حالی است تمام و مقالی نیست
علمی که دهد به تو جان نو
علم عشق است ، ز من بشنو
 
به نظر شما حکمت چیست؟
چیست حکمت؟ طایر قدسی شدن
سیر کردن در وجود خویشتن
ظلمت تن طی نمودن ، بعد از آن
خویش را بردن سوی انوار جان
 
چند سوال خصوصی: خودتان را چگونه آدمی می شناسید؟
بهایی گرچه می آید ز کعبه
همان دردی کش زناربند است
 
قدر و قیمت شما؟
تو قدر من نشناسی ، مرا به کم مفروش
بهایی ام من و باشد بهای من بسیار
 
اگر با دیوان شما فال بگیریم؟
در فال ما نیاید، جز عاشقی و مستی
در کار ما بهایی کرد استخاره صد بار
جوانی خود را چگونه گذراندید؟
عهد جوانی گذشت ، در غم بود و نبود
نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود
 
شکسته نفسی؟!
تا خرمن عمر بود، در خواب بدم
بیدار کنون شدم که کاهی بنماند
 
سجاده ای که شما بر آن نماز می خوانید؟
پودش ، همگی ز تار چنگ است
تارش ، همگی ز پود زنار!
 
اگر کسی پشت سر شما بد بگوید؟!
عادت ما نیست ، رنجیدن زکس
ور بیازارد، نگوییمش به کس
ور برآرد دود از بنیاد ما
آه آتش بار ناید یاد ما
 
این از بزرگواری شماست ، ولی اگر بخواهید مقابله به مثل کنید؟
ورنه ما شوریدگان در یک سجود
بیخ ظالم را براندازیم ، زود
 
به نظر شما «توفیق الهی» شامل حال چه کسانی می شود؟
هر که را توفیق حق آمد دلیل
عزلتی بگزید و رست از قال و قیل
 
تعریف شما از زهد؟
زهد چه؟ تجرید قلب از حب غیر
تا تعلق نایدت مانع ز سیر
حکایت مسلمانی ما؟
ما با می و مینا، سر تقوا داریم
دنیاطلبیم و میل عقبی داریم
 
با اصحاب ریا و نفاق؟
زین ردا و جبه ات ، ای کج نهاد
این دو بیت از مثنوی ، آمد به یاد:
ظاهرت چون گور کافر پر حلل
وز درون ، قهر خدا عزوجل
از برون ، طعنه زنی بر بایزید
وز درونت ، ننگ می دارد یزید
 
صراط مستقیم؟
ظاهر و باطن یکی
باید، یکی تا بیابی راه حق را، اندکی
 
یکی از نشانه های انسان مومن؟
چون رسد وقت نماز، از جا جهد
ترک صحبت کرده ، شغل از کف نهد
 
فرق «حاجی» با عارفی همچون شما؟
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
 
شرط وصل دوست؟
یک گل ز وصل دوست ، کسی بو نمی کند
تا هر چه غیر اوست ، به یک سو نمی کند
نشانه تیزهوشی؟
به عالم هر دلی کاو هوشمند است
به زنجیر جنون عشق ، بند است
 
حاضرجوابی؟
طمع وصال گفتی ، که به کیش ما حرام است
تو بگو که خون عاشق ، به کدام دین حلال است؟!
 
آب در خوابگه مورچگان؟
ای زاهد خودنمای سجاده به دوش
دیگر پی نام و ننگ ، بیهوده مکوش
ستاری او چو گشت در عالم فاش
پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش
 
دم خروس یا قسم حضرت عباس؟!
دعوی زهد از برای عز و جاه؟
لاف تقوی ، از پی تعظیم شاه؟
با همه خودبینی و کبر و منی
لاف تقوا و عدالت می زنی؟!
 
مسلمان واقعی؟
زاهدی به میخانه ، سرخ رو زمی دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
 
هبوط به روایت شما؟
جد تو آدم ، بهشتش جای بود
قدسیان کردند پیش او سجود
یک گنه چون کرد، گفتندش: تمام
مذنبی ، مذنب ، برو بیرون خرام
راز خوشبختی؟
گر همی خواهی حیات و عیش خوش
گاو نفس خویش را اول بکش
 
ترجمه منظوم این حدیث نبوی: «حب الدنیا راس کل خطیئه»؟
حب دنیا هست راس هر خطا
از خطا کی می شود ایمان عطا
 
با دنیاطلبان؟
تا کی ای عندلیب عالم قدس
مایل دام و عاشق قفسی؟!
 
سرنوشت تلخ انسان؟
مرغ بهشت بودم و قهقهه بر فرشته زن
از پی صید پشه ای ، هم تک سگ مگس شدم!
 
با اصحاب عافیت؟
نه بر دل تو را از غم دوست ، دردی
نه بر چهره از خاک آن کوی ، گردی
 
دعوت به ساده زیستی؟
گر نباشد جامه اطلس تو را
کهنه دلقی ، ساتر تن ، بس تو را
ور نباشد مشربه از زر ناب
با کف خود می توانی آب خورد
ور نباشد مرکب زرین لگام
می توانی زد به پای خویش گام
ور نباشد فرش ابریشم طراز
با حصیر کهنه مسجد بساز
تجملات و تشریفات؟
عاقبت سازد تو را از دین بری
این خودآرایی و این تن پروری
 
نان و حلوا؟
نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو
باغ و راغ و حشمت و اقبال تو
نان و حلوا چیست؟ این طول امل
وین غرور نفس و علم بی عمل
با آنان که بت علم را می پرستند؟!
شراب عشق می سازد تو را از سر کار آگه
نه تدقیقات مشایی ، نه تحقیقات اشراقی
 
نقد مدرک گرایی؟
نقد دل خود بهایی آخر سره کرد
در مجلس عشق ، عقل را مسخره کرد
اوراق کتابهای علم رسمی
از هم بدرید و کاغذ پنجره کرد
 
سر مگو؟
در گوش اهل مدرسه ، یارب ! بهایی شب چه گفت؟
کامروز آن بیچارگان ، اوراق خود را سوختند
 
قرائتی عارفانه از دین و دینداری؟
در میکده دوش ، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: زچه در میکده جا کردی ، گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست
نهی از منکر؟
تا چند به عیب دیگران درنگری
یک بار به عیب خود نگاهی می کن
صد بار اگر توبه شکستی باز آ...
صد بار عروس توبه را بستی عقد
نایافته کام از او، طلاقش دادی
 
این یا آن؟!
زاهد نکند گنه ، که قهاری تو
ما غرق گناهیم ، که غفاری تو
او قهارت خواند و ما غفارت
آیا به کدام نام ، خوش داری تو؟!
 
آخر لوطی گری؟
می خواست دلت که بی دل و دین باشم
باز آی ، چنان شدم که دل می خواهد
 
خودستایی عارفانه؟!
من آینه طلعت معشوق وجودم
از عکس رخش مظهر انوار شهودم
ابلیس نشد ساجد و مردود ابد شد
آن دم که ملایک همه کردند سجودم
 
سرنخ؟!
منصب دنیاست ، ای نیکونهاد
آن که داده خرمن دینت به باد
معنی «توکلت علی الله»؟
لطف دانی آنچه آید از خدا
خواه ذل و فقد، خواه عز و غنا
 
با فرصت طلبانی که ادعا می کنند با امام زمان عج ارتباط دارند؟
چند بگشایی سر انبان لاف؟
چند پیمایی گزاف اندر گزاف؟
تو نپنداری کزین لاف و دروغ
هرگز افتد نان تلبیست به دوغ؟
خرده بینانند در عالم بسی
واقفند از کار و بار هر کسی
 
از دوستی با چه کسی باید پرهیز کرد؟
آن که از خوف خدا دورت کند
آن که از راه هدی دورت کند
 
با جماعت نزول خوار؟
چند مال شبهه ناک آری به کف؟
تا که باشی نرم پوش و خوش علف
 
با آنان که در چنگ هیولای مواد مخدر گرفتارند؟
بر سر این زهر، روزان و شبان
چند خواهی بود، لرزان و تپان؟
آن که هر ساعت نهان از خاص و عالم
کاسه زهرت فروریزد به کام
 
شکایت از روزگار؟
از آب و هوای دهر، سبحان الله
هر تخم وفا که کاشتم ، دشمن رست
از ماست که بر ماست...؟
بیگانه به بیگانه ندارد کاری
خویش است که در پی شکست خویش است
چیستان؟
بی عوض ، دانی چه باشد در جهان؟
عمر باشد، عمر، قدر آن بدان
 
کاریکاتور؟
بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما
 
فردای محشر...؟
سنگی که سجده گاه نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند
 
کربلای معلی؟
پس از مردن ، غباری زان سر کوی
به جای سدر و کافورم ، پسند است
 
راز و نیازی با امام رضا (ع)؟
من اینجا غریب و تو شاه غریبان
به حال غریب خود از لطف بنگر
 
قصه عشق؟
تو قصه عاشقان ، همی کم شنوی
بشنو، بشنو که قصه شان خوش باشد
 
سوال بهاری؟
ای نسیم صبح ، خوشبو می رسی
از کدامین منزل و کو می رسی؟
داستانک؟
فصاد، به قصد آن که بردارد خون
می خواست که نشتری زند بر مجنون
مجنون بگریست ، گفت: زان می ترسم
کاید ز دل خود غم لیلی بیرون
 
شکسته اش قیمتی تر است؟
هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت
جز شیشه دل که قیمتش افزاید
 
سینه خالی از عشق؟
سینه خالی ز مهر گلرخان
کهنه انبانی بود پر استخوان
سینه گر خالی ز معشوقی بود
سینه نبود، کهنه صندوقی بود
 
یک خاطره عاشقانه؟
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست
آمد ز پی غارت دل ، تیغ به دست
غارت زده ام دید و خجل گشت ، دمی
با من ز پی رفع خجالت بنشست
 
شرط سلوک عاشقانه؟
تا نسازی بر خود آسایش حرام
کی توانی زد به راه عشق ، گام؟
خطاب به اساتید دانشگاه ها؟
ای مدرس! درس عشقی هم بگوی
 
پریشانی به توان دو؟!
زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم
می نهم پریشانی بر سر پریشانی
گلایه از یار؟
بی وفا نگار من ، می کند به کار من
خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی
 
دیدنی ها؟!
تا سرو قباپوش تو را دیده ام امروز
در پیرهن از ذوق نگنجیده ام امروز
 
در کیش عشقبازان...؟
در کیش عشقبازان ، راحت روا نباشد
ای دیده اشک می ریز، ای سینه ، باش افگار
 
خانه دوست کجاست؟
بلبل به چمن ، زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار نهان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
 
شکست شیرین؟!
دین و دل به یک دیدن ، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل ، کی بود پشیمانی؟
 
نشانه عاشق صادق؟
ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
 
چهارشنبه سوری عارفانه؟!
بهایی! خرقه خود را، مگر آتش زدی ، کامشب
جهان پر شد ز دود کفر و سالوسی و زراقی!
هر آن کس عاشق است ، از جان نترسد...؟
بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آن چنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی
معامله پایاپای؟!
ای عاشق خام! از خدا دوری تو
ما با تو چه کوشیم؟ که معذوری تو
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
رو، رو، تو نه عاشقی ، که فردوری تو
کار دنیا همیشه برعکس است!
تمام عمر، با اسلام ، در دادوستد بودم
کنون می میرم و از من ، بت و زنار می ماند!
 
دل کلنگی؟!
خانه دل ما را، از کرم عمارت کن
پیش از آن که این خانه ، رو نهد به ویرانی
اگر بخواهید خودتان را نصیحت کنید؟
بهایی! دل از آرزوها بشو
 
پیش از خداحافظی؟
ساقیا! بده جامی ، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم ، زین حجاب جسمانی
 
جناب شیخ ! اگر ممکن است به عنوان حسن ختام و برای تجدید خاطره ، قسمتی از مخمس معروفتان را برای ما بخوانید، بسم الله؟
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سرآید شب هجران تو یا نه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو فارغ ز میانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت ، راکع و ساجد
در میکده ، رهبانم و در صومعه ، عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم ، خانه به خانه
هر در که زنم ، صاحب آن خانه تویی ، تو
هر جا که روم ، پرتو کاشانه تویی ، تو
در میکده و دیر که جانانه تویی ، تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی ، تو
مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه
اشاره ای به مقام علمی شیخ بهایی

شیخ بهاءالدین محمدبن حسین عاملی (متولد به سال 953 ه ق) مردی ادیب ، فقیه ، مفسر، مهندس ، ریاضیدان ، شاعر و حکیم بوده است. از استادان مشهور او در منطق و فلسفه ملاعبدالله یزدی (متوفی به سال 981 ه ق) و از شاگردان او «صدرالمتالهین» را باید نام برد.
 
درباره مقام علمی بهایی باید گفت که وی همواره به مهارت بسیار در ریاضی و معماری و مهندسی معروف بوده و هنوز به همین صفت معروف است ، چنان که معماری مسجدشاه اصفهان و مهندسی حصار نجف را به او نسبت می دهند.
 
در احاطه کامل وی در مهندسی و مساحی هیچ تردید نیست و بهترین نمونه که هنوز در میان است ، نخست تقسیم آب زاینده رود به محلات اصفهان و قراء مجاور رودخانه است. دیگر از کارهای علمی که به بهایی نسبت می دهند، طرح ریزی کاریز نجف آباد اصفهان است که به نام قنات زرین کمر، یکی از بزرگترین کاریزهای ایران است.
 
یکی دیگر از کارهای شگفتی که به بهایی نسبت می دهند، ساختمان گلخن گرمابه ای است که هنوز در اصفهان از آن زمان مانده و به حمام شیخ بهایی معروف است و آن حمام در میان مسجد جامع و هارونیه در بازار کهنه نزدیک بقعه معروف به درب امام واقع است و مردم اصفهان از دیرباز همواره عقیده داشته اند که گلخن آن گرمابه را بهایی چنان ساخته بود که با شمعی گرم می شد و در زیر پاتیل گلخن فضای تهی تعبیه کرده و شمعی افروخته در میان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدّت های مدید همچنان می سوخت و آب حمام به آن وسیله گرم می شد و خود گفته بود که اگر روزی آن فضا را بشکافند، شمع خاموش شود و گلخن از کار بیفتد، و چون پس از مدتی به تعمیر گرمابه پرداختند و آن محوطه را شکافتند، فورا شمع خاموش شد و دیگر از آن پس نتوانستند بسازند
شیخ بهایی در سال 1301 ه ق وفات یافت و بنا به وصیت خود، او را در جوار ثامن الائمه علی بن موسی الرضا (ع) به خاک سپردند
 
تالیفات شیخ به زبان فارسی عبارتند از:
کتاب جامع عباسی در احکام فقه شیعه
مثنوی های نان و حلوا، شیر و شکر ، نان و پنیر
کشکول که مجموعه بسیار معروفی است در 3 مجلد و مشهورترین آثار بهایی است و مولف «خلاصه الاثر» گوید بهایی آن را در مصر تالیف کرده است و آن را به نام «کشکول کبیر» نیز نامیده اند و مجموعه ای است از مطالب گوناگون به نظم و نثر پارسی و تازی ، چنان که از نام آن پیداست.وی به زبان عربی نیز «خلاصه الحساب » و «تشریح الافلاک» و اربعین یا شرح الاربعین معروف به «اربعین بهایی» را تصنیف کرده است. مجموع مولفات او را در حدود 94 رساله و کتاب نوشته اند.

نویسنده:رضا اسماعیلی