خاطرات شفاهی دفاع مقدس
خاطرات شفاهی دفاع مقدس
خاطرات شفاهی دفاع مقدس
نويسنده:ادي كاظمي نژاد
وماادریک ماالکوثر
و من بی اختیار این جمله در ذهنم نقش می بندد که هان ای شهیدان ! با خدا شب ها چه گفتید؟ پسر عموی شهید مغفوری هم از مراسم دفن این شهید خاطره ای شگفت دارد : «وقتی می خواستیم او را که به برکت زندگی سراسر مجاهده اش شهد وصال نوشیده بود به خاک بسپاریم با صحنه ی عجیبی مواجه شدیم ، که به یکباره منقلبمان کرد وقتی پیکر شید را در قبر می گذاشتیم صدای اذان گفتن او را شنیدیم .»
راوی : حجت الاسلام محمد حسین مغفوری ، لشگر 41 ثار الله
حرفی که کمانه کرد
چند وقت بعد در عملیات دیگری خودم هم از ناحیه ی چشم چپ ترکش خوردم . این بار چشم خودم درآمد و... خب ، خط مقدم این چیزها را هم داره...
دیر آمد ، زود رفت
راوی حاج حسین یکتا
شب قبل از عملیات کربلای 5 خواب عجیبی دیدم .
با کمال تعجب دیدم که در وسط حلقه ی ماتم رزمنده ها ، خودآقا سید الشهدا ( علیه السلام ) ایستاده است و همه ی ما محو تماشای جمال دلربای او ، پروانه وار گرد شمع وجودش می چرخیدیم . ازصدای حسین حسین بچه ها غوغایی به پا بود . در لحظه ای که رمز « یا فاطمه الزهرا » عملیات اعلام شد دیدم وجود نازنین آقا ابا عبدالله الحسین ( علیه السلام ) که سوار بر ذوالجناح پیش روی ما قرار گرفته بود ، شمشیر از نیام برکشید و به سمت مواضع یزیدیان زمان تاخت و ماهم به دنبال آن حضرت حمله کردیم و با دشمن درگیر شدیم . در حال کارزار بودیم که ناگهان من تیر خوردم و افتادم . دیدم آقا سید الشهدا ( علیه السلام ) ذره پروری کردند . بالای سر من تشریف آوردند و به رزمنده ای که باشتاب از بالای سر من می گذشت فرمودند : او را نگذارید این جا بماند ،به عقب برگردانید . آن برادر رزمنده هم به تبعیت از امر مولا به هر زحمتی بود مرا به عقب برگرداند . فردای آن شب ، شب عملیات کربلای 5 بود . تک تک لحظات آن خواب به عینیت تبدیل می شد . همان جا ،همان بچه ها ، همان شورو...
آینده ای را که در شب گذشته در خواب دیده بودم ، در زمان حال بعینه می دیدم ،در همان شب عملیات من تیر خوردم و دیدم که کسی آمد بالای سرم و گفت ...
عبداللهی ( پاسداری از روستای خاک علی قزوین )
اخراجی ها
جای شان را عوض کردیم . به روحانی یگان شان گفتم: بگذار پیش من بمانند . من می دانم با آنان چه طور کنار بیایم . گفت: نه همین جا باشند بهتر است . به محض ورود رو به آن روحانی رزمنده کردند و گفتند : ببین حاج آقا ، ما این جا فقط به خاطر دفاع از وطن آمده ایم ، اهل شرکت در نماز و دعا واین حرف ها نیستیم .دوست روحانی ما هم با روی گشاده به آنان گفت: احسنت به شما که به خاطر دفاع از میهنتان به جبهه آمده اید . یک هفته بعد به آنان سرزدم ،با کمال تعجب دیدم همان اخراجی های بی نماز ، نماز شب خوان شده بودند . حجت الاسلام رضایی ، سپاه اندیشمک
وصیت عجیب شهید
فاصله توبه تا شهادت
بعد از رد وبدل شدن این صحبت ها ، درگیری شروع شد وباران تیر وترکش از هر سو بارید و ما به سمت نقطه ی از پیش تعیین شده هم چنان در حال حرکت بود یم ودیدم آن برادر سرباز از ما عقب مانده است . کمک دیگری را فرستادم ببیند چه اتفاقی افتاده است . برگشت و گفت : می گه چیزیم نیست .حالم خوبه ، شما برید من خودم را به شما می رسونم .کمی که جلوتر رفتیم دیدم خبری نشد وقتی دوباره از او خبر گرفتم متوجه شدم که ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده بود ، چند قدم راه آمده وبعد به شهادت رسیده است . فاصله ی میان توبه و تحول او تا پذیرفته شدن و شهادتش چند گام صدق بیشتر نبود . راوی روحانی آزاده حجت الاسلام نریمی سا
عشق دروغین به امام آخرین
راوی حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی
برافروخته تر از نور
منبع: ماهنامه دیدار آشنا
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}