وماادریک ماالکوثر
پس از شهادت حاج عبدالمهدی مغفوری در عملیات کربلای 4 پیکر پاکش را برای تشییع به کرمان آورده بودند. خانواده ی شهید و سه فرزند دلبندش برای آخرین دیدار بر گرد وجودآن نازنین حلقه زدند . مادر خانم حاج عبدا لمهدی می گفت : «وقتی خواستم چهره ی مطهر و نورانی شهید را برای وداع آخر ببوسم ، باکمال تعجب مشاهده کردم که لبان ذکر گوی آن شهید سعید به تلاوت سوره ی مبارکه ی کوثر مترنم است .»
و من بی اختیار این جمله در ذهنم نقش می بندد که هان ای شهیدان ! با خدا شب ها چه گفتید؟ پسر عموی شهید مغفوری هم از مراسم دفن این شهید خاطره ای شگفت دارد : «وقتی می خواستیم او را که به برکت زندگی سراسر مجاهده اش شهد وصال نوشیده بود به خاک بسپاریم با صحنه ی عجیبی مواجه شدیم ، که به یکباره منقلبمان کرد وقتی پیکر شید را در قبر می گذاشتیم صدای اذان گفتن او را شنیدیم .»
راوی : حجت الاسلام محمد حسین مغفوری ، لشگر 41 ثار الله
حرفی که کمانه کرد
بعد از این که گرد وغبار ناشی از انفجار خمپاره فرو نشست ، به طرف من برگشت و درحالی که با دستش چشم خون آلوده ی ترکش خورده اش را می فشرد ، گفت : آخ چشمم ! به شوخی گفتم : « چشمت در آد ، می خواستی نیایی جبهه ، خط مقدم اومدن این چیزها را هم داره !
چند وقت بعد در عملیات دیگری خودم هم از ناحیه ی چشم چپ ترکش خوردم . این بار چشم خودم درآمد و... خب ، خط مقدم این چیزها را هم داره...
دیر آمد ، زود رفت
دانشجو بود و جوان ، آمده بود خط ،داشتم موقعیت منطقه را برایش می گفتم که برگشت و گفت : «ببخشید ، حمام کجاست ؟» گفتم : حمام را می خواهی چه کار؟گفت : می خواهم غسل شهادت کنم . با لبخند گفتم : دیر اومدی زود هم می خواهی بری. باشه !آن گوشه را می بینی آنجا حمام صحرایی است . بعدش دوباره بیا اين جا . دقایقی بعد آمد . لباس تمیز بسیجی به تن داشت و یک چفیه ی خوشگل به گردن . چند قدم مانده بود که به من برسد یک گلوله توپ زیر پایش فرود آمد .
راوی حاج حسین یکتا
شب قبل از عملیات کربلای 5 خواب عجیبی دیدم .
دیدم شب عملیات است و همراه بچه های گردانمان شور گرفته ایم به سرو سینه می زدیم و یا حسین یا حسین می گفتیم .
با کمال تعجب دیدم که در وسط حلقه ی ماتم رزمنده ها ، خودآقا سید الشهدا ( علیه السلام ) ایستاده است و همه ی ما محو تماشای جمال دلربای او ، پروانه وار گرد شمع وجودش می چرخیدیم . ازصدای حسین حسین بچه ها غوغایی به پا بود . در لحظه ای که رمز « یا فاطمه الزهرا » عملیات اعلام شد دیدم وجود نازنین آقا ابا عبدالله الحسین ( علیه السلام ) که سوار بر ذوالجناح پیش روی ما قرار گرفته بود ، شمشیر از نیام برکشید و به سمت مواضع یزیدیان زمان تاخت و ماهم به دنبال آن حضرت حمله کردیم و با دشمن درگیر شدیم . در حال کارزار بودیم که ناگهان من تیر خوردم و افتادم . دیدم آقا سید الشهدا ( علیه السلام ) ذره پروری کردند . بالای سر من تشریف آوردند و به رزمنده ای که باشتاب از بالای سر من می گذشت فرمودند : او را نگذارید این جا بماند ،به عقب برگردانید . آن برادر رزمنده هم به تبعیت از امر مولا به هر زحمتی بود مرا به عقب برگرداند . فردای آن شب ، شب عملیات کربلای 5 بود . تک تک لحظات آن خواب به عینیت تبدیل می شد . همان جا ،همان بچه ها ، همان شورو...
آینده ای را که در شب گذشته در خواب دیده بودم ، در زمان حال بعینه می دیدم ،در همان شب عملیات من تیر خوردم و دیدم که کسی آمد بالای سرم و گفت ...
عبداللهی ( پاسداری از روستای خاک علی قزوین )
اخراجی ها
دو نفربودند که همه را ذله کرده بودند. هر کجا که این دو داش مشتی را می فرستادیم ، موج دعوا و درگیری و نارضایتی بچه ها بود که بالا می گرفت .باز هم برای چندمین بار
جای شان را عوض کردیم . به روحانی یگان شان گفتم: بگذار پیش من بمانند . من می دانم با آنان چه طور کنار بیایم . گفت: نه همین جا باشند بهتر است . به محض ورود رو به آن روحانی رزمنده کردند و گفتند : ببین حاج آقا ، ما این جا فقط به خاطر دفاع از وطن آمده ایم ، اهل شرکت در نماز و دعا واین حرف ها نیستیم .دوست روحانی ما هم با روی گشاده به آنان گفت: احسنت به شما که به خاطر دفاع از میهنتان به جبهه آمده اید . یک هفته بعد به آنان سرزدم ،با کمال تعجب دیدم همان اخراجی های بی نماز ، نماز شب خوان شده بودند . حجت الاسلام رضایی ، سپاه اندیشمک
وصیت عجیب شهید
یکی از شهدا در وصیت نامه اش خطاب به پدرش نوشته بود : بابا راضی نیستم بعد از شهادتم برای من مجلس ختم بگیری ،چون شما اهل خمس دادن نیستی و من هم دوست ندارم با پول خمس ندادده برای من مجلس گرفته شود.حجت الاسلام علی رضا پناهیان
فاصله توبه تا شهادت
شب عملیات رمضان من آرپی جی زن بودم و دو کمک آرپی جی زن داشتم ، یک سرباز و یک بسیجی ، در دل شب سیاهی ها را می شکافتیم و به سمت محل از پیش تعیین شده به پیش می رفتیم . در آن میان برادر بسیجی آهسته درگوشم گفت : حاج آقا ، هیچ می دونستی این دوستمون اصلاً نماز نمی خونه ؟ با لحن ملایمی از آن برادر سرباز پرسیدم :این درسته که شما نماز نمی خونی ؟ گفت :بله ، گفتم: چرا ؟ گفت : من اصلاً بلد نیستم نماز بخوانم ! گفتم : اگر در این عملیات شهید بشوی در پیشگاه خدا چه جوابی درباره ی نماز خواهی داشت ؟ گفت : بله این حرف درستی است . گفتم : الان که دیگه وقتی برای این کارها نداریم تو الان توبه کن و تصمیم بگیر که بعد از این عملیات حتما نماز خواندن را یاد بگیری و این واجب الهی را انجام بدهی ونمازهای نخوانده ات را هم قضا کنی . گفت حتماً بعد از عملیات این کار را خواهم کرد .
بعد از رد وبدل شدن این صحبت ها ، درگیری شروع شد وباران تیر وترکش از هر سو بارید و ما به سمت نقطه ی از پیش تعیین شده هم چنان در حال حرکت بود یم ودیدم آن برادر سرباز از ما عقب مانده است . کمک دیگری را فرستادم ببیند چه اتفاقی افتاده است . برگشت و گفت : می گه چیزیم نیست .حالم خوبه ، شما برید من خودم را به شما می رسونم .کمی که جلوتر رفتیم دیدم خبری نشد وقتی دوباره از او خبر گرفتم متوجه شدم که ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده بود ، چند قدم راه آمده وبعد به شهادت رسیده است . فاصله ی میان توبه و تحول او تا پذیرفته شدن و شهادتش چند گام صدق بیشتر نبود . راوی روحانی آزاده حجت الاسلام نریمی سا
عشق دروغین به امام آخرین
کلی مرید دور خودش جمع کرده بود .ادعا می کرد امام زمان را در جبهه می بیند . با ادعای مشاهده و تعریف کردن خواب های ملاقات هایش رزمنده ها را مجذوب خودکرده بود ، به طوری که کارهای شخصی او را بچه ها با افتخار انجام می دادند و. .. شهید ردانی پور آن عاشق راستین و مخلص امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف که ذره ای هم ادعا و سرو صدا نداشت ، وقتی از ماجرا با خبر شد ، آن شخص را احضار کرد . سیلی بسیار محکمی به صورت او زد وگفت :یادت باشد دیگر امام زمان را این جوری خواب نبینی ! آن سیلی را که کمتر کسی جرئت نواختن آن را به چهره ی مقدس نماهای پوشالی داشت ،دکان آن بنده ی خدا را برای همیشه بست .
راوی حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی
برافروخته تر از نور
وارد سنگر شدم و در کنار دیگر فرمانده ی دسته ها نشستم .داشت نقشه ی عملیات فردا را توضیح می داد . چهره ی او را با تحیر نگاه می کردم . چشم هایم را مالیدم . به چهره های جدی ، اما صمیمی بقیه بچه ها نگاه کردم ، هیچ کس آن طور نبود . انگار هیچ کس به جز من متوجه حالت چهره ی فرمانده نشده بود . همه غرق در حرف های او بودند ،انگار با شگفتی صحنه های عملیات فردا را پیشاپیش می دیدم و فقط من بودم که محو جلوه ی تازه ی چهره اش بودم . آن قدر نور از چهره ی او ساطع بود که تمام خط و خطوط پیشانی اش و تمام جغرافیای خاک آلوده ی چهره اش را فرونشانده بود. بچه ها پیش از عملیات می گفتند : فلانی نور بالا می زند .آری ، واقعاً نوری ازبالا بود که برچهره ی خستگی ناپذیر فرمانده ی جوان ما تابیده بود. همزمان باطلوع آفتاب شبِ عملیات او نور خود را از محور دنیای تیره و تار ماجمع کرد . درخون شکفت و در دشت وصال طلوع کرد . سید محمد آرامی ، پیر مرد بسیجی از خطه ورامین
منبع: ماهنامه دیدار آشنا