لطف الهي و هدايت جوان مست

ذوالنّون مصري [ثوبان بن ابراهيم، عارف و زاهد معروف قرن سوّم هجري در گذشته ي سال 246 ه.ق ] مي گويد: روزي در کنار رود نيل سير و سياحت مي کردم و گذر مي نمودم و از نسيم دل انگيزي که مي وزيد سرخوش بودم ناگاه حرکت شتابان کژدمي مرا جلب کرد، آن را تحت نظر گرفتم ببينم کجا مي رود، ديدم به لب رود نيل آمد، ناگهان ديدم قورباغه اي از ميان آب آمد و خود را به کژدم نزديک کرد، کژدم بر پشت او نشست، قورباغه کژدم را با خود برد، من با خود گفتم قطعا رازي در اين حادثه وجود دارد، ماجرا را دنبال کردم، با شتاب به وسيله ي قايق از اين سوي رودخانه به سوي ديگر حرکت کردم ديدم، آن قورباغه در آب شنا کرد و کژدم را به آن سوي رود آورد و کژدم را بر زمين نهاد و به درون آب بازگشت، کژدم با شتاب به حرکت خود ادامه داد، تا اينکه به زير درختي که در آنجا بود رفت، من نيز به آنجا رفتم، ناگاه ديدم نوجواني در زير آن درخت خوابيده و مار سياهي قصد او کرد و به او نزديک مي شود تا گزندي بر او وارد سازد، در همين لحظه آن کژدم فرا رسيد و بر سر مار رفت و نيشي بر سر مار زد، آن مار همان دم لرزيد و مرد. کژدم از همان راهي که آمده بود بازگشت وقتي که به لب آب رسيد همان قورباغه در انتظار آن بود، آن را بر پشت خود سوار کرد و به آن سوي رودخانه رسانيد.
من حيران و شگفت زده شدم و با خود گفتم لابد اين نوجوان خفته از اولياي خدا است که خداوند با فرستادن کژدم، او را از گزند مار نجات داده است، نزديک آن رفتم تا پاي او را ببوسم، ولي نگاه کردم ديدم نوجوان مستي است که بر اثر شرابخواري، مست و مخمور در آنجا افتاده، بر تعجّب و حيرت من افزود، در اين انديشه فرو رفتم که چگونه اين مست گنهکار مورد لطف خدا قرار مي گيرد؟ ولي در فکر خود به اين نتيجه رسيدم که گناه بنده هر چه افزون باشد، رحمت و لطف خداوند افزونتر خواهد بود.
صبر کردم تا آن جوان مست از خواب بيدار شد و مرا در بالين خود ديد و شناخت، تعجب کرد و به دست و پايم افتاد و گفت:« اي امام و اي مقتداي ما چه شده که به بالين يک گنهکار آمده اي و آن همه تجليل و احترام به اين ناچيز نموده اي ؟!»
گفتم: از اين حرفها بگذر و عذرخواهي نکن، به اين مار سياه بزرگ که لاشه اش در اينجا افتاده نگاه کن.
تا چشم آن نوجوان به آن مار افتاد، هراسان شد و دست بر سر خود مي زد و گفت: قصّه چيست؟
ذوالنّون ماجرا را از آغاز تا انجام براي او تعريف کرد، نوجوان از خواب غفلت بيدار شد و نور هدايت در قلبش جهيد و دست به آسمان بلند کرد و گفت:« خدايا! لطف بيکران تو با مستان چنين است، پس با دوستان چگونه خواهد بود؟!» (1)
همين حادثه ي عجيب آن چنان موجب عبرت و تحول آن جوان گرديد که همان دم برخاست و در رود نيل غسل توبه کرد و سر به بيابان گذاشت و به تهذيب نفس و پاکسازي روح و روان خود پرداخت و در طريق کوي الهي گام هاي استوار برداشت و در اين راستا به مقامي رسيد که هر بيماري با دميدن او شفا مي يافت، که گفته اند:« هر که را لطف الهي بنوازد، براي ارشاد و هدايت او چنين لطف ها سازد.» (2)

پى‏نوشتها

1. به گفته بعضي: ذوالنون از آن نوجوان پرسيد:« تو امروز چه کاري کرده اي؟» او گفت:« اندکي صدقه داده ام.» ذوالنّون گفت:« به خاطر آن، لطف خدا شامل حال تو شده است»
2. در کتاب «حياه الحيوان» داستان فوق نقل شده و در آن ذکر شده هنگامي که ذوالنّون، با کشته شدن مار، به نجات جوان خوابيده با اين برنامه ي عجيب آگاه شد، اشعاري خواند، که از صداي او آن جوان از خواب بيدار شد، وقتي که ماجرا را از ذوالنون شنيد، توبه کرد و لباس لهو و عشرت را از تن خود بيرون آورد و لباس سياحت و زهد را پوشيد، در اين راستا همچنان زيست تا از دنيا رفت اشعار ذوالنّون چنين بود:
«يارا قدا و الجليل يحفظه
من کل سوء يکون في الظلم
کيف تنام العيون عن ملک
تأتيک منه فوائد النّعم؛
اي خوابيده اي که خداي بزرگ او را از هر گونه گزند در تاريکي ها نگهباني کند، چگونه چشم ها در پيشگاه خداي مالک پديده ها مي خواند، آن خدايي که همواره الطاف و بهره هاي نعمت هايش به سوي تو مي رسد.»
(سفينه البحار، ج2، ص 627)- ( بازنويس)

منبع: کتاب داستانهاي جوامع الحکايات

تصاوير زيبا و مرتبط با اين مقاله