نویسنده: محمد قاسم زاده


 
يكي بود، يكي نبود. در زمان‌هاي قديم پادشاهي بود كه از يك چشم كور شده بود. اين پادشاه هرچه دوا درمان كرد، فايده‌اي نداشت و از هر دوايي نااميد شد. آخر سر وقتي با كوري عادت كرده بود و طبيب‌ها را هم فرستاده بود دنبال كارشان، تو آن شهر، مردي پيدا شد و گفت: ‌«تو فلان دريا، يك ماهي است. اگر آن را بياريد و خونش را بريزيد تو چشم پادشاه، چشمش بينا مي‌شود.»
پادشاه بي‌معطلي به مأمورها و نوكرهايش دستور داد: ‌«زود بريد و تمام ماهي‌هاي آن دريا را بگيريد و بياريد تا آن شخص ببيند كه آن ماهي بين اين ماهي‌ها هست كه خونش را تو چشم من بريزد.»
ماهيگيرها هرچه به اين در و آن در زدند، نتوانستند ماهي را بگيرند. آن ماهي گوشه‌اي دور تو دريا قايم شده بود تا از دست مأمورهاي آن پادشاه ظالم در امان باشد. وقتي ماهيگيرها دست از پا درازتر برگشتند، پادشاه دوباره نااميد شد، اما روزي پسر پادشاه به ساحل رفته بود تا گردشي كند و تو هواي خوش ساحل بگردد. روي ساحل زانو زد تا دست‌هايش را بشويد. وقتي دست دراز كرد، آن ماهي افتاد تو دستش. ماهي آن قدر خوشگل بود كه پسر پادشاه عاشقش شد. دلش نيامد كه كشته شود، پس دوباره انداختش به دريا. مأمورها خبر دادند به پادشاه كه پسرت ماهي را گرفت و دوباره انداخت به آب. پادشاه عصباني شد و گفت: «برويد، پسرم را بياريد.»
مأمورها رفتند و پسر پادشاه را آوردند. پادشاه تا او را ديد، گفت: «چون اولادم هستي، نمي‌كشمت. اما از اين شهر برو كه جلو چشم نباشي.»
پسر پادشاه سرش را انداخت پايين و رفت. رفت تا رسيد به حوضي. خيلي خسته و گرفته بود. به اين فكر افتاد كه چند دقيقه بخوابد. خوابيده بود كه صدايي شنيد كه پاشو تا با هم غذا بخوريم. پسر بيدار شد و ديد كه هفت نوع غذا رو سفره چيده‌اند و مرد غريبه‌اي سر سفره نشسته. هر دو غذا خوردند و پس از برچيدن سفره، با هم پيمان برادري بستند و گفتند: «ما هم برادريم.»
قرار گذاشتند كه با هم بروند براي كار و كاسبي و لب دريا همديگر را ببينند. هر دو قبول كردند. رفتند تا رسيدند به شهري. پسر پادشاه تو دكان ماهي پزي شاگرد شد. از طرفي آن ماهي طلسم شده هم رفت و رفت تا ديد ماهي‌هاي زيادي ايستاده‌اند. از آنها پرسيد: ‌«چه خبر است؟»
يكي از ماهي‌ها گفت: «اين دور و بر مرد ثروتمندي است كه دختر بسيار خوشگلي دارد و سه شرط گذاشته كه هركس آن سه شرط را به جا آورد، دخترش را به او مي‌دهد.»
ماهي گفت: ‌«شرطش چي هست؟»
آن ماهي گفت: ‌«شرط اولش اين است كه با تبر كندي فولاد را خرد كند. دومين شرط اين كه به باغ برود و دو تا شير را بگيرد، شيرش را بدوشد و بريزد تو مشك و با يك خروار كفش رو شير بار كند و بيارد. شرط سوم اين است كه شير خام را در جام بريزد و از چهل پله بالا ببرد، بي‌اينكه قطره‌اي بريزد.»
ماهي طلسم شده اين‌ها را شنيد و رفت كه چاره‌اي براي اين كار پيدا كند. خيلي به اين در و آن در زد تا آخر سر زبان نوكر را كشيد و پي برد كه دختر آن مرد جادوگر است و شرط اول به اين صورت عملي مي‌شود كه اگر موي دختر را به تبر ببندند، با ضربه‌ي كوچكي فولاد ريزريز مي‌شود. شرط دوم هم با كمك انگشتر دختر به دست مي‌آيد كه تمام علم جادوگريش، تو آن انگشتر است، همين طور شرط سوم.
ماهي حرف‌هاي نوكر را كه شنيد، رفت و با موشي دوست شد و اين موش توانست مدتي دختره را با بازي سرگرم كند. دختره حسابي به موش عادت كرد، طوري كه اگر شب و روز هم باهاش بازي مي‌كرد، سير نمي‌شد. ماهي كه ديد دختره بدون موش آرام و قرار ندارد، موش را برد و قايم كرد. دختره مدتي دوري موش را تحمل كرد، اما آخر سر از شدت غصه به خواب رفت. ماهي فرصت پيدا كرد. رفت و دسته اي از موي دختره را قيچي كرد. صبح كه شد، رفت به نقاره خانه‌ي مرد ثروتمند و شروع كرد به نقاره زدن، مرد ثروتمند گفت:‌«برويد، ببينيد كدام اجل برگشته از جانش سير شده و آمده كه سر از تنش جدا شود؟»
آمدند و ماهي را كه حالا به صورت آدم درآمده بود، بردند خدمت مرد ثروتمند، مرد گفت: «براي چه آمده‌اي؟»
پسره گفت: ‌«آمده‌ام كه سه شرطت را عملي كنم. مي‌خواهم امروز شرط اول تو را به جا بيارم.»
مرد گفت: «يك تبر كند و يك كنده‌ي فولاد بياريد تا ببينم چه كار مي‌كند.»
مأمورها تبر را به او دادند و كنده‌ي فولاد را گذاشتند رو زمين. پسر تبر را خوب وارسي كرد و زود موهاي دختر را به تيغه‌ي آن پيچيد و جلو چشم مرد ثروتمند و آنهايي كه آمده بودند، تماشا، كوبيد رو كنده‌ي فولاد. فولاد ريز ريز شد و پسره شرط اول را برد.
همان روز صبح رفت تا انگشتر دختر را به دست بياورد. باز موش را جلو انداخت و به بازيش گرفت. دختر منتظر موش ماند. وقتي ديد كه موش نيامد، از غصه خوابيد. پسر آرام انگشتر را از انگشتش درآورد و فلنگ را بست. صبر كرد تا صبح شد. باز رفت به نقاره خانه و به نقاره‌ها كوبيد و اعلان كرد كه آمده تا شرط دوم را به جا بياورد. پدر دختره تا اين را شنيد، گفت: ‌«كليد باغ را به او بدهيد تا برود و آن دو شير را بياورد.»
پسره كليد را گرفت و رفت و تمام مردم منتظر ماندند تا ببينند اين دفعه پسره چه كار مي‌كند. پسره رفت و در باغ را باز كرد و رفت تو. تا پا گذاشت به باغ، شيرها غريدند و حمله كردند تا پسره را بخورند. پسره زود انگشتر را جلو چشم شيرها گرفت. شيرها آرام و رام شدند. پسره شيرش را دوشيد و ريخت تو مشك و يك خروار كفش هم جمع كرد و گذاشت رو شيرها و از باغ زد بيرون و رفت به طرف قصر پادشاه. مردم تا او را ديدند، در گوشي گفتند كه پسر شرط دوم را هم برد.
وقتي پدر دختر قبول كرد كه او شرط دوم را برده، دستور داد كه شير خام را تو جام بريزند و به او بدهند تا از چهل پله بالا ببرد. شير را در جام ريختند و به او دادند. پسر اين طرف و آن طرف را نگاه كرد و دور از چشم ديگران، انگشتر را به جام زد و خيلي آسان جام شير را از چهل پله بالا برد و شرط سوم را هم برد.
مرد ثروتمند قبول كرد كه پسر هر سه شرط به جا آورده و بايد دخترش را به او بدهد. پسره را در قصر جا داد و هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و دختر را با نصف دارايي‌اش به پسره داد.
پسره اين‌ها را برداشت و رفت تا پسر پادشاه را پيدا كند. گشت و گشت تا بالاخره تو دكان ماهي پزي پيداش كرد. رفت و ماهي خريد و خورد و آهسته به او گفت: «برادر! قول من و تو تمام شد. بيا به شهر خودمان برويم.»
پسر پادشاه رفيقش را شناخت و حركت كردند تا برگردند به شهرشان. آمدند و آمدند تا رسيدند به كنار همان حوضي كه همديگر را ديده بودند. پسره گفت: «برادر! شرط همراهي من و تو تا همين جا بود. بيا تا هرچي را به دست آورده‌ايم تقسيم كنيم. تو به راه خودت برو من هم به راه خودم.»
پسر پادشاه قبول كرد. همه چيز را تقسيم كردند و ماند دختره. ماهي طلسم شده كه هنوز به شكل پسر بود، شمشير را بالا برد تا دختره را از وسط نصف كند، كه پسر پادشاه گفت: «داري چه كار مي‌كني؟»
پسره گفت: «ما شرط كرده بوديم كه هرچي را به دست آورديم، نصف كنيم. مي‌خواهم دختره را هم نصف كنم.»
از آن طرف وقتي پسره شمشير را بالا برد، دختره ترسيد و جادوش باطل شد. پسره گفت: «اي پادشاه! بدان كه من همان ماهي دريا هستم كه تو مرا گرفتي و نيكي كردي و دوباره به آب انداختي. من هم به پاداش كار تو اين همه نيكي به تو كردم. بيا تا از بال خودم خون بدهم تا براي پدرت ببري كه آن چشم ديگرش هم به خاطر تو كور شده. اين دختر و اين همه مال هم براي تو كه هيچ به درد من نمي‌خورد.»
پسر پادشاه اين‌ها را گرفت و با ماهي خداحافظي كرد و راه افتاد به طرف شهرش. رفت و رفت تا رسيد نزديك شهر. عده‌اي كه باخبر شده بودند، به پادشاه خبر دادند كه پسرش دارد برمي‌گردد. پادشاه كه ديگر كور شده بود و قدرتي نداشت و كورمال كورمال راه مي رفت، راه افتاد و رفت به پيشواز پسرش. وقتي به هم رسيدند، پسر پدرش را بغل كرد و بي‌معطلي خون ماهي را تو چشم‌هاش ريخت. پادشاه بينا شد. پسرش را به شهر برد و هفت روز و هفت شب جشن گرفتند.



منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.