نويسنده: گروه نويسندگان

 

معناشناسي لغوي

1. اخبار

«احبار» از «حَبر» (حاء، باء و راء) به معناي اثر زيبا (1) گرفته شده است. لغت شناسان «احبار» را جمع «حِبر» و «حَبر» (عالم) دانسته (2) و گفته‌اند: (معناي اصلي) حِبر مداد (3) يا مدادي است که با آن نوشته مي‌شود. (4) بعضي افزوده‌اند: به مدادي که با آن نوشته مي‌شود «حِبر» مي‌گويند و به کسي هم که با مداد مي‌نويسد «حِبر» و «حَبر» به معناي عالم اطلاق مي‌شود. ريشه تمام اين فروع از «حَبر» (اثر زيبا) است. (5)

2. احساس

«احساس» از حاء و سين (6) اشتقاق يافته است و به معناي رؤيت (7) (ديدن)، علم و معرفت (8) و يقين به يک شيء (9) و علم به يک چيز (10) است.

3. اطّلاع

«اطّلاع» از «طَلع» (طاء، لام و عين) گرفته شده است و «طلع» بر بروز و ظهور دلالت دارد. (11) «اطلاع» به معناي اِشراف بر يک چيز (12) يا اشراف بر يک شيء و علم به آن (13) است؛ البته اشراف بر يک چيز با مشاهده آن و آگاهي يافتن تلازم دارد و مد نظر ما آگاهي و علم است.

4. ايناس

«ايناس» از «أنس» (همزه، نون و سين) با يک معناي اصلي (ظهور يک شيء) است. (14)
برخي اهل لغت در معناي «آنستُ فَزَعاً...» (باب اِفعال از اُنس) اظهار داشته‌اند: ناراحتي و بي‌تابي را در درون خود يافتم. (15) بعضي هم گفته‌اند: «استَأَنتُ به» (باب استفعال از أُنس) به معناي آرامش پيداکردن دل و جان با آن شيء و وحشت پيدانکردن از آن است؛ (16) همچنين نوشته‌اند: «ايناس» (باب إفعال) در برابر وحشت کردن و به معناي ديدن، علم و شنيدن است. (17) از مجموع معاني يادشده مي‌توان استنباط کرد ايناس و استيناس در نوعي از يافتن و ادراک علمي و حسّي به کار مي‌روند.

5. بَصَر (و بصيرة)

يکي از معاني «بَصر» (باء، صاد و راء) علم به يک چيز است. (18) بر اساس گفته اهل لغت، «بصيرة» (از بصر) و به معناي اعتقاد قلبي انسان به دين و حقيقت امور، (19) حجت و آگاهي در يک شيء (20) علم و آگاهي (21) است.

6. حَفيّ

«حفيّ» از «حَفي» (حاء، فاء و حرف علّه ياء) با سه معناي اصلي منع، اتمام (و کثرت) سؤال و برهنه بودن پا (22) گرفته شده و به معناي عالم به يک شيء هم آمده است؛ البته تنها برخي از اهل لغت به اين معنا اشاره کرده‌اند. (23)

7. حُکم (و حکمة)

«حَکم» (حاء، کاف و ميم) منع است. (24) برخي از اهل لغت يکي از معاني «حُکم» را حکمت ناشي از علم و «حکيم» را به معناي عالم و صاحب حکمت دانسته‌اند. (25) بعضي هم گفته‌اند: وجه نامگذاري «حَکَمةُ الدّابّة» (لجام اسب و چهارپا) منع و مهارکردن چارپاست و بر همين قياس حِکمت انسان را از جهل (26) يا رذايل (27) بازمي‌‍‌دارد. خليل در ذيل «حُکم» مي‌گويد: مرجع حکمت عدل، علم و حلم است. (28)

8. خُبر

براي «خُبر» (خاء، باء و راء) دو معناي اصلي علم و ملايمت ذکر کرده‌اند. (29) اهل لغت يکي از معاني خبير (صفت از خُبر) را عالِم دانسته‌اند. (30)

9. دراية

«دراية» از «دَري» (دال، راء و حرف عله ياء) دو معناي اصلي دارد؛ يکي از آنها قصد و طلب کردن چيزي است. (31) ارباب لغت گفته‌اند: مادّه دراية به معناي علم هم آمده است. (32)

10. ذِکر

«ذکر» (ذال، کاف و راء) دو معناي اصلي دارد؛ يکي از آنها يادکردن چيزي در مقابل فراموش کردن (33) است. لغت شناسان ذکر را حفظ يک شيء با يادآوري آن (34) (چيزي که در ذهن بايگاني شده و قبلاً به آن علم پيدا شده است) و ضد نسيان (35) (يادآوردن) دانسته‌اند؛ همچنين آنچه را با زبان اظهار و ذکر مي‌کني (36) يا آنچه را با زبان و قلب به ياد مي‌آوري، (37) از ديگر معاني آن برشمرده‌اند. برخي اهل لغت ذِکري را مثل «ذکر» دانسته و جمله «... وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ...» (38) را به ياد آوردن پس از فراموشي معنا کرده (39) و اظهار داشته‌اند: «تَذکُّر» به ياد افتادن پس از يادآوري کردن ديگري است. (40) از مطالب يادشده استفاده مي‌شود که در ذکر معناي يادآوري علم نهفته است؛ زيرا به يادآوردن در صورتي به کار مي‌رود که پيشتر علم به يک چيز در حافظه آدمي بايگاني شده باشد.

11. رُؤية

رؤيت از «رأي» (راء، همزه و ياء) با معناي نگاه با چشم يا بصيرت (نگاه قلبي) (41) گرفته شده است. برخي اهل لغت رأي را به رؤيت قلبي (42) و رؤيت را به نگاه با چشم (43) معنا کرده و بعضي از آنان گفته‌اند: «رؤيت» به معناي علم دو مفعول مي‌گيرد؛ در هر حال رؤيت اگر با چشم باشد، لازمه اش علم است و چنانچه با قلب باشد، همان علم مي‌باشد.

12. سَمع

«سَمع» (سين، ميم و عين) (44) به معناي گوش، (45) شنوايي (46) و شنيدن (صداي) چيزي با گوش انسان و هر حيوان داراي گوش (47) است. برخي اهل لغت «سَمِعتُ کلامَه» را به معناي فهم معناي سخن ديگري دانسته‌اند. (48) بعضي از آنان «سميع» را از نام‌ها و صفات خداشمرده و افزوده‌اند: خدا سميع و شنوا (عالم) است؛ ولي شنوايي او آميخته به کيفيت و شبيه مخلوقات نيست. (49) از مطالب يادشده مي‌توان استفاده کرد که مادّه «سَمع» به معناي فهم و علم هم کاربرد دارد و لازم نيست در همه جا با حس شنوايي و گوش باشد؛ گرچه شنيدن با علم به مسموعات تلازم دارد.

13. شعور

«شعور» از «شَعر» (شين، عين و راء) با دو معناي عِلم و عَلَم (علامت) گرفته شده است. (50) بيشتر اهل لغت معناي جمله «شَعَرتُ بکذا...» را علم به يک چيز و درک کردن و فهميدن آن (51) دانسته و گفته‌اند: مادّه شعور به معناي علم، درک عقلي، فهم و فطانت است. (52)

14. شهادة

«شهادة» از «شهد» (شين، ياء و دال) با دلالت بر حضور، علم و اِعلام (53) گرفته شده است. برخي اهل لغت جمله «الشّاهد يري ما لايري الغايب» را چنين معنا کرده‌اند: شخص حاضر از آنچه فرد غايب نمي‌داند آگاه است. (54) از ابن سيده نقل شده است «شاهد» عالمي است که آنچه را مي‌داند، روشن مي‌سازد و بيان مي‌کند. (55) درهرحال در معناي «شهادة» علم نهفته است و بر اساس گفته برخي اهل لغت، يکي از معاني آن علم است يا مادّه «شهادة» در آن به کار مي‌رود.

15. ظنّ

«ظنّ» (ظاء، نون) (56) مصدر (57) و داراي دو معناست: الف) شکّ، ب) يقين و علم. (58)

16. عُثُور

«عثور» مصدر از «عَثَر» (عين، ثاء و راء) است و عثر به دو معناي اصلي اطلاع يافتن بر يک چيز و برانگيختن غبار آمده است. (59) برخي اهل لغت «عثر» را به اطلاع يافتن بر چيزي که ديگري از آن اطلاع ندارد معنا کرده و «اعثر» را اطلاع دادن به ديگري دانسته‌اند. (60) بعضى عُثور را به اطلاع و اعثر را به اعلام (آگاه کردن) معنا کرده‌اند. (61) اهل لغت معناي ماده عَثَر را اصابت کردن به يک چيز، (62) سقوط (63) و با صورت بر زمين افتادن (64) دانسته‌اند؛ پس مي‌توان نتيجه گرفت معناي اصلي آن سقوط است و در معناي علم هم کاربرد دارد.

17. عرفان

«عِرفان» از «عَرِف» (آرامش و اطمينان) است. (65) بيشتر قدماي اهل لغت «معرفت» و «عرفان» را معنا نکرده‌اند؛ ولي برخي از آنان شاهد و جمله‌اي آورده‌اند که از معناي شناخت و علم حکايت مي‌کند؛ مانند: «عَرَفتُ مَعرِفَةً و عِرفاناً...: آن شيء يا شخص را شناختم». (66) برخي لغت شناسان مادّه يادشده را به علم از راه حسّ (67) يا مطلق علم (68) معنا کرده‌اند يا عُرف را در برابر نُکر (ناشناخته) دانسته‌اند. (69)

18. علم

«علم» (عين، لام و ميم) (70) نقيض و ضد جهل (71) به معناي معرفت (72) و يقين (73) است.

19. عقل

بعضي از لغت شناسان «عقل» (عين، قاف و لام) (74) را در مقابل جهل دانسته‌اند. (75) اهل لغت گفته‌اند: عقل چيزي است که انسان را از قول و فعل زشت منع مي‌کند. خليل عقل را چنين معنا مي‌کند: شناخت پيدا کرد يا از کار خود پرهيز کرد. «رَجُل عَقُول» شخص خوش فهم و داراي خِرد کامل است. (76) از مطالب يادشده استفاده مي‌شود که عقل به معناي علم، معرفت و نيروي (علم يقيني) بازدارنده از گفتار و رفتار زشت است.

20 . فِقه

«فِقه» (فاء، قاف و هاء) بر درک کردن يک چيز و علم به آن دلالت دارد. (77) اهل لغت معناي مادّه فِقه را علم به مسائل دين (78) يا فهم (79) دانسته‌اند.

21. فهم

اهل لغت «فهم» (فاء، هاء و ميم) (80) را به شناخت و درک عقلي يک چيز (81) يا علم به يک چيز (82) معنا کرده‌اند.

22. يقين

«يقين» از «يَقَن» (ياء، قاف و نون) (83) است و ارباب لغت معناي آن را علم و زوال شک و مشتقات آن (ايقَن از باب اِفعال)، تيقّنت از باب تفعل و (استيقنت از باب استفعال) را نيز به همان معنا (علم) دانسته‌اند. (84) برخي از اهل لغت افزوده‌اند: يقين علمي است که از راه نظر (فکر و تأمل) و استدلال به دست مي‌آيد؛ بنابراين علم خدا را «يقين» نمي‌نامند. فيومي در معناي «يَقِن الاَمر» گفته است: آن امر ثابت و آشکار است. (85)

معناشناسي تفسيري

1. اخبار

برخي محققان اظهار داشته‌اند: (اصل معناي) «حَبر» اثر زيباست؛ همچنين به معناي عالم هم آمده است و جمع آن احبار مي‌شود. ايشان افزوده‌اند: نامگذاري عالم به حِبر به دليل بقاي اثر دانش عالمان در دل مردم و بقاي اعمال نيک و قابل تأسي و الگوگيري آنان است. (86) بعضي مفسران در ذيل آيه «... وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبَارُ...» (87) نوشته‌اند: «احبار» جمع حِبر (عالم) است و از «تحبير» (تحسين و زيباساختن) مشتق شده است. (88) برخي از آنان معناي اَحبار را عالمان نسل هارون (عليه السلام) (89) يا عالمان اسرائيلي (و يهودي) و جمع حَبر و حِبر دانسته‌اند. (90) برخي اظهار داشته‌اند: مفرد آن، «حَبر» (با کسره و فتحه حاء) و از تحبير (تحسين) است؛ زيرا علم را زينت مي‌بخشند و بيان مي‌کنند. (91)

2. احساس

برخي مفسران در ذيل آيه «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَى مِنْهُمُ الْکُفْرَ ...» (92) گفته‌اند: «احساس» يافتن و علم و معرفت حس (93) و معناي آيه علم عيسي (عليه السلام) به کفر آنان است. (94) بعضي اظهار داشته‌اند: معناي اصلي احساس درک کردن با يکي از حواس ظاهري و در اينجا استعاره از علم بدون شبهه و شک است. (95) علامه طباطبايي نوشته است: کاربرد «احساس» درباره (آثار) کفر - که امري قلبي است - به اين معنا اشاره دارد که کفر از آنان ظاهر شد؛ به طوري که مي‌شد آن را احساس کرد. (96) برخي محققان گفته‌اند: حقيقت احساس درک کردن با حس است و «... أَحَسَّ عِيسَى... الْکُفْرَ...» (97) به اين معنا اشاره دارد که کفر آنان براي حس هم آشکار شد و فراتر و ظاهرتر از فهم و درک بود. (98) بعضي مفسران هم در ذيل آيه «فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا...» (99) (درک و احساس عذاب از سوي کافران) احساس را به ادراک و علم حسّي معنا کرده‌اند. (100)

3. ادراک

مفسران در ذيل آيه «لاَ تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِکُ الْأَبْصَارَ...» (101) گفته‌اند: اگر ادراک به يکي از حواسّ اضافه شود، معنايي مناسب با آن حس را افاده مي‌کند. (102) بعضي هم اظهار داشته‌اند: حقيقت ادراک رسيدن به مطلوب است و مجازاً بر درک محسوس از راه حس يا معقول از راه عقل اطلاق مي‌شود. در بين متکلمان و حکيمان متأخر اطلاق ادراک بر شعور و درک عقلي اصطلاح شده است. (103) علامه طباطبايي مي‌فرمايد: خداوند بالاتر از قلمرو حس و محسوس است و امر جسماني نيست؛ از اين رو چشم او را نمي‌بيند؛ گرچه او بر همه چيز احاطه دارد و ظاهر و باطن اشيا نزدش حاضر و معلوم است. (104) معناي مذکور براي ادراک خدا بر علم حضوري خدا تطبيق مي‌کند. برخي محققان درباره معناي آيه فوق گفته‌اند: ادراک رسيدن به نهايت يک شيء است. آنچه را انسان درک کند و به آن برسد، خدا واجد آن است و نهايت درک و معرفت انسان از خدا اين است که موجودات را بشناسد و بفهمد خدا مانند آنها نيست. (105) گفتني است مادّه يادشده در لغت به معناي علم نيامده است؛ بلکه معناي آن ملحق شدن و اتصال است. (106)

4. اطلاع

مفسران در ذيل آيات مربوط به «اطلاع» آن را به معناي اشراف دانسته‌اند؛ ولي برخي از آنان در ذيل آيه «... وَ لاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْهُمْ...» (107) گفته‌اند: کاربرد اطلاع در معناي علم به يک امر، مجاز مشهور است و آيه را چنين معنا کرده‌اند: (خطاب به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)) همواره عهدشکني و خيانت آنان (يهود) را کشف و مشاهده مي‌کني (از راه حس و غير آن برايت معلوم و يقيني مي‌شود). (108) برخي محققان اطلاع را استعاره از طلوع شمس (ظهور خورشيد از بالا) و آن را به معناي سرکشيدن و اشراف براي مشاهده يک امر و علم به آن –در ذيل بعضي آيات مربوطه - (109) دانسته‌اند. (110) مفسران در ذيل آيه: «... وَ مَا کَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَکُمْ عَلَى الْغَيْبِ...» (111) گفته‌اند: خدا هيچ کس را بر غيب اشراف و استيلا نمي‌بخشد. (112) از عبارت‌هاي فوق مي‌توان استفاده کرد که اطلاع در معناي اشراف جهت کسب آگاهي و تحصيل علم کاربرد دارد؛ ولي اصل مادّه آن به معناي علم نيست؛ بلکه اطلاع به معناي اشراف بر يک شيء با علم به آن تلازم دارد.

5. ايناس

برخي پژوهشگران مادّه «أنس» را در برابر کراهت و گريختن دانسته و گفته‌اند: «ايناس» (باب افعال از أُنس) به معناي ديدن همراه با انس و «استيناس» يافتن همراه با أنس مي‌باشد. (113) ايناس در آيه «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» (114) به وجدان (115) (يافتن)، علم و وجدان و احساس، (116) وجدان و شناختن (117) و علم (118) تفسير شده است؛ همچنين به گفته بعضي، يکي از معاني «إستيناس» در آيه «... لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتاً ... حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا...»، (119) طلب انس از راه علم (120) يا طلب انس گرفتن صاحب خانه (121) است. از مطالب يادشده مي‌توان نتيجه گرفت يافتن و نوعي از معرفت در معناي مادّه انس نهفته است.

6. بَصَر (و بصيرة)

مفسران در ذيل آيه «... أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ ...» (122) معناي «بصيرة» را يقين و معرفت (123) و حجت روشن (124) (علم آور) و در ذيل آيه «بل الانسان علي نفسِه بصيره»، (125) علم قوي و آگاهي به خويشتن (126) دانسته‌اند. برخي هم اظهار داشته‌اند: «بصيرة» رؤيت قلبي (يکي از آثار يقين) است. (127) برخي مفسران در ذيل آيه وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ‌»، (128) «بصير» را به عليم و آگاه بودن خدا معنا کرده (129) و بعضي هم گفته‌اند: بصير از اسما و صفات حسناي خدا و معناي آن علم خدا به مبصرات و ديدني‌هاست؛ درنتيجه بصير از فروع اسم عليم است؛ (130) همچنين اظهار داشته‌اند: بصير به معناي عالم و آگاه به امور پنهان و در کلام عرب، عالم و خبير به يک چيز است. (131)

7. حَفيّ

برخي مفسران در ذيل آيه «... يَسْأَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِيٌّ عَنْهَا...» (132) گفته‌اند: از تو (پيامبر) درباره قيامت (وقت آن) سؤال مي‌کنند؛ آنگونه که گويا به آن علم داري. (133) بعضي از آنان اظهار داشته‌اند: صفت حَفيّ کنايه از عالم به يک چيز است؛ زيرا بسياري سؤال سبب علم پيداکردن به شيء مجهول مي‌شود؛ بنابراين معناي آيه چنين مي‌شود: (اي پيامبر) گويا از وقت قيامت زياد (به گمان يهوديان) سؤال مي‌کني و از آن آگاهي. (134) بر اساس عبارت فوق، بسياري سؤال از ويژگي‌هاي اصلي حفي به شمار مي‌رود و حفي، عالمي است که از راه پرسش‌هاي فراوان آگاهي پيدا کرده است.

8. حُکم (حکمة)

مفسران در ذيل آيه «يَا يَحْيَى ... وَ آتَيْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِيّاً» (135) (اعطاي حکم به يحيي (عليه السلام) از سوي خدا) «حکم» را به فهم کتاب الهي، (136) فهم تورات و فقه در دين، (137) حکمت (138) و علم به معارف الهي و غيبي (139) معنا کرده‌اند. ايشان در ذيل آيه «... وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ...» (140) گفته‌اند: مقصود از «حکمة» معرفت به دين، علم تفسير و علم به احکام از طريق پيامبران، (141) معارف و احکام (شامل حکمت نظري و عملي) (142) و علم به خدا و احکام دقيق اوست. (143) علامه طباطبايي بر اساس همين آيه، «حُکم» و «حِکمة» را از معارف الهي و غيبي دانسته است. (144) راغب مي‌گويد: «حکمة» رسيدن به حق از راه علم و عقل است. حکمت خدا به معناي معرفت اشيا و ايجاد آن بر کمال استواري و حکمت انسان معرفت به موجودات و انجام دادن کارهاي نيک است. (145) برخي محققان گفته‌اند: ماده «حکم» بر علم يقيني هم اطلاق شده است و «حکمة» به معناي معارف قطعي و حقايق يقيني و عقلي است. (146)

9. خُبر

مفسران در ذيل آيه «...و اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» (147) «خبير» را به معناي عالم دانسته‌اند. (148) برخي صاحبان تفسير «خِبرة» را به ظهور صورت علميه معنا کرده‌اند؛ به گونه‌اي که بر عالِم به آن مترتب کردن نتيجه پنهان نباشد؛ (149) نيز اظهار داشته‌اند: خُبير صاحب خبره و علم است؛ به شکلي که هيچ چيز بر او پنهان نيست. (150) برخي نوشته‌اند: خبير اسم فاعل از «خبر» است و هنگامي به کار مي‌رود که علم به يک چيز کامل و نهايي باشد. (151) مفسران در معناي آيه «وَ کَيْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» (152) نوشته‌اند: چگونه بر چيزي که حقيقت و باطنش را نمي‌داني، صبر مي‌کني؟ ايشان خبر را به معناي علم دانسته‌اند. (153) برخي محققان گفته‌اند: خُبر علم به اشيا از طريق خبر و گزارش است؛ همچنين «خِبرة» را معرفت به باطن امور دانسته‌اند. (154)

10. درايت

برخي مفسران سخن خدا در اين آيه «... وَ لاَ أَدْرَاکُمْ بِهِ ...» (155) را با اين عبارت تفسير کرده‌اند: خدا شما را به آن (نزول قرآن بر پيامبر) آگاه نساخته است. (156) از اين عبارت تفسيري استفاده مي‌شود که مادّه «درايت» به معناي علم است. بعضي مفسران گفته‌اند: درايت ژرف نگري در صورت ثابت ذهني و تصديق استوار براي درک خصوصيات معلوم است؛ بنابراين در مقام تفخيم و تعظيم يک امر مثل «وَ مَا أَدْرَاکَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ» (157) به کار مي‌رود. (158) برخي محققان هم نوشته‌اند: درايت معرفتي است که درک آن با (تدبير) و چاره انديشي حاصل مي‌شود. (159) در ذيل آيه «و ما تدري نفسُ بِايّ ارضٍ تَموُت»، «تَدري» به علم (160) يا علم همراه با تدبير و چاره انديشي (161) معنا شده است. برخي گفته‌اند: درايت علمي است که براي آگاهي يافتن از معلوم بايد به بررسي (علاج) پرداخت؛ بنابراين از علم خدا به درايت تعبير نمي‌شود. (162)

11. ذِکر

محققان گفته‌اند: ذِکر دو قسم است:
الف) هيئت و ملکه‌اي در نفس آدمي که انسان با آن دانش‌ها و معرفت‌هاي اکتسابي خود را نگه مي‌دارد.
ب) حاضر ساختن يک چيز با قلب يا سخن (ذکر قلبي و لساني). هرکدام از ذکر قلبي يا لساني ممکن است پس از فراموشي يا تداوم حفظ (علم بايگاني شده در حافظه) باشد. (163)
برخي مفسران در ذيل آيه «يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِيَ ...» (164) «ذکر» را به حفظ يک چيز با يادآوردن آن (ضد نسيان) معنا کرده‌اند. (165) ابن عاشور اظهار مي‌گويد: «ذکر» (با کسره و ضمه ذال) خطور يک شيء در خاطره و دل کسي است که آن را فراموش کرده است. (166) بعضي نوشته‌اند: ذکر به معناي حفظ با قلب يا زبان است. (167) بر اساس از مطالب يادشده ذکر علم و معرفت بايگاني شده‌اي است که از آن ياد مي‌شود.

12. رُؤيت

برخي مفسران «رؤيت» را در آيه «أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى‌» (168) به معناي آگاهي و علم خدا از رفتار ابوجهل دانسته‌اند. (169) آلوسي مي‌گويد: رويت سبب علم است. (170) بعضي هم گفته‌اند: منظور از رؤيت خدا علم او به محسوسات است. (171) برخي محققان رؤيت را درک کردن امر ديدني دانسته و به حسب حس، فکر، وَهم و عقل آن را تقسيم کرده‌اند؛ همچنين رأي را اعتقاد نفساني انسان به يکي از دو نقيض با ظن غالب دانسته‌اند. (172) روشن است که رؤيت با عقل علم است.

13. سَمع

مفسران در ذيل آيه «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ ...» (173) گفته‌اند: سَمع ادراک با حس شنوايي و گوش است؛ ولي خدا بدون حس درک مي‌کند. محققان اظهار داشته‌اند: خدا هميشه شنواست و هنگام پيدايش مسموع (شنيده شده) مي‌شنود. سميع و بصير بودن او صفت زائد بر حي بودن او نيست؛ بلکه سامِع بودن خدا به معناي عالم بودن او به مسموع است. (174) بعضي محققان سَمع را نيرويي در گوش دانسته‌اند که به سبب آن صداها درک مي‌شود و «سَمِعنا و...» (175) را به فهم (علم) معنا کرده و گفته‌اند: اگر خدا به سَمع توصيف شد، منظور علم خدا به مسموعات است. (176)

14. شعور

بر اساس عبارت مفسران در ذيل آيه «... أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لاَ يَشْعُرُونَ‌» (177) «شعور» به معناي علم است. (178) برخي از آنان شعور را علم حسّي دانسته و گفته‌اند: واردشدن زيان به منافقان مثل محسوس است؛ ولي اينان بر اثر غفلت زياد، مثل شخصي هستند که حس ندارند و نمي‌فهمند. (179) بعضي هم اظهار داشته‌اند: شعور بر علم به اشياي پنهان اطلاق مي‌شود. (180) از عبارت برخي محققان در معناي «... لا تَشعُرُونَ» (181) و «... لاَّ يَشعُرُونَ» (182) استفاده مي‌شود که شعور درک حسي يا عقلي است. (183) علامه طباطبايي مي‌فرمايد: شعور ادراک دقيق و برگرفته از شعر (مُو) است؛ چون دقيق (و نازک) است و بيشتر در علم به محسوسات کاربرد دارد. (184)

15. شهادة

زجّاج در ذيل آيه «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ...» (185) مي‌گويد: حقيقت معناي شهادت خدا (به توحيد و يگانگي خود) علم خدا به وحدانيت خود است؛ زيرا شاهد عالمي است که آنچه را مي‌داند، روشن مي‌سازد و بيان مي‌کند. (186) برخي محققان در معناي مادّه «شهادة» گفته‌اند: معناي اصلي آن علم همراه با حضور شيء معلوم است. اين معنا در امور محسوس روشن است و در امور معقول با حضور معلوم نزد عالم تحقق مي‌يابد. (187)

16. ظنّ

برخي مفسران در ذيل آيه: «... قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاَقُو اللَّهِ کَمْ...» (188) گفته‌اند: بنابر يک قول، معناي ظن در آيه يقين است. (189) بر اساس معناي مذکور، آيه چنين تفسير مي‌شود: آن گروه از سپاهيان طالوت که به قيامت و بازگشت به خدا يقين داشتند، گفتند: چه بسيار گروه اندک که با اذن خدا بر گروه زياد پيروز شدند. (190) برخي مفسران در ذيل آيه: «إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاَقٍ حِسَابِيَهْ‌» (191) اظهار داشته‌اند: در اين آيه ظن بر يقين اطلاق شده است و يکي از دو معناي ظن يقين است. کلام زمخشري دلالت مي‌کند که اصل ظن علم غير يقيني، ولي به منزله‌ي علم است. از نظر کشاف اطلاق ظن بر يقين کاربردي مجازي است و نظر جوهري و ابن سيده و فيروزآبادي هم چنين است. مفسران مذکور آيه را چنين تفسير مي‌کنند: من (اصحاب يمين) در دنيا علم داشتم که با حساب خدا (قيامت) روبرو خواهم شد. (192) يکي از محققان نوشته است: آنچه از راه اماره (و نشانه و دليل) حاصل شود، ظن است و در صورتي که آن اماره قوي باشد، حاصل آن علم است. اين محقق ظن را در آيه «وظنَّ داوُود...» (ص:24) به معناي علم دانسته است. (193)

17. عُثور

برخي محققان گفته‌اند: «عثور» به معناي سقوط است و مجازاً در اطلاع يافتن بر امري بدون طلب و تلاش به کار مي‌رود. (194) بعضي مفسران در ذيل آيه «فَإِنْ عُثِرَ ... إِثْماً» (195) اظهار داشته‌اند: عَثَر ظهور و اشراف بر يک امر است و در معناي «اَعَثرتُ غَيري» گفته‌اند: به ديگري اطلاع دادم. معناي اصلي اين ماده برخورد و اصابت با يک چيز است. «اَعثَرَ الرَّجُل ...» به معناي اطلاع يافتن بر يک امر پنهان است؛ زيرا شخص به امر پنهان از خود برخورد کرده است. (196) معناي «عُثر» را اطلاع يافتن دانسته‌اند. (197) برخي هم نوشته‌اند: «عثر» به معناي اطلاع يافتن و روشن شدن است و اصل آن برخورد پاي شخص پياده با چيزي است که انتظار آن را نداشته است؛ آن گاه با کاربرد مجازي در دست يافتن به يک شيء به کار رفته و اين معناي مجازي بر اثر کاربرد فراوان، همانند حقيقت شده است. (198)
در ذيل آيه «وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ...» (199) گفته شده است اهل شهر را بر اصحاب کهف مطلع ساختيم. (200) «اعثرنا عليهم»: بر آنان اشراف و آگاهي داشتيم و آنان را آشکار ساختيم. «اعثر» متعدي عثر با همزه (باب افعال) است. (201)

18. عرفان

مفسران «عَرَفُوا» (از مادّه عرفان و معرفت) را در ذيل آيه «... فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ ...» (202) به «علموا» (دانستند) تفسير کرده‌اند؛ (203) ولي بيشتر مفسران در ذيل آيات مربوط به مشتقات عرفان از همان تعبير آيه استفاده کرده و آن را به لفظ ديگر برنگردانده‌اند؛ زيرا معناي عرفان براي همگان روشن بوده است. بعضي از صاحبان تفسير معرفت را تطبيق صورت درک شده بر آنچه در ذهن حفظ شده است و ادراک پس از علم سابق دانسته‌اند. (204) راغب مي‌گويد: معرفت و عرفان درک کردن يک چيز از روي تفکر و تدبر در اثر آن و اخص از علم و ضد انکار (نشناختن) است. (205)

19. عِلم

بيشتر مفسران در ذيل آيات مربوط به علم و مشتقات آن کمتر به معناي آن پرداخته‌اند؛ چون همگان مفهوم آن را مي‌دانند؛ ولي بعضي از آنان در ذيل آيه «... وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‌» (206) گفته‌اند: علم، اعم از يقين است. (207) برخي هم اظهار داشته‌اند: علم ادراک مانع از نقيض (جهل) است. (208) برخي محققان گفته‌اند: علم درک حقيقت يک شيء و بر دو قسم است: درک ذات يک چيز و حکم به وجود يا نفي يک شيء در رابطه با يک چيز ديگر. (209) علم در قرآن هم به انسان (بقره: 60و....) و هم به خدا (بقره: 187 و...) نسبت داده شده است.

20. عَقل
برخي مفسران در ذيل آيه «... ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ ...» (210) گفته‌اند: علماي يهود تورات را پس از فهميدن و درک کردن با عقل و در عين علم و معرفت داشتن تغيير دادند؛ (211) بر اين اساس مادّه «عقل» به معناي علم و درک عقلي هم آمده است.

21. فِقه

مفسران در ذيل آيه «... لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ...» (212) فقه را علم به يک چيز و تفقّه در دين را يادگرفتن قرآن، سنت‌ها و احکام و واجبات (213) دانسته‌اند. از عبارت بعضي استفاده مي‌شود که فقه به معناي فهم و تفقه در دين، فهميدن تمام معارف دين و اصول و فروع آن است. (214) برخي هم گفته‌اند: فقه فهميدن دقايق يک چيز و اخص از علم است. تفقه تحمّل سختي در فهم و علم است. (215) گروهي از پژوهشگران لغات قرآن فقه را رسيدن به علم غايب به سبب علم حاضر دانسته و آن را اخص از علم شمرده‌اند. (216)

22. فهم

از عبارت بيشتر مفسران در ذيل آيه «فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ...» (217) استفاده مي‌شود که تفهيم به معناي تعليم (حکم و قضا به سليمان (عليه السلام)) است. (218) برخي از آنان فهم را نوعي انفعال ذهني براي نقش بستن صورت شيء از عالم خارج در ذهن دانسته‌اند. (219) راغب مي‌گويد: فهم هيئت و قدرتي در انسان است که با آن آنچه از معاني برايش نيک است، تحقق مي‌پذيرد (220) (درک مي‌کند).

23. وجدان

برخي محققان اظهار داشته‌اند: وجود اقسامي دارد: الف) يافتن از راه حواسّ؛ ب) يافتن از راه نيروي شهود؛ ج) يافتن از راه قوه غضب؛ د) يافتن با عقل (221) (ادراک عقلي). بعضي هم معرفت را يکي از معاني «وجد» شمرده‌اند. (222) حسن مصطفوي مي‌گويد: در معناي اصلي اين ماده دو قيد ادراک و حالت حدوث لحاظ شده است. (223) مفسران در ذيل آيه «فما وجدَنا» (224) اظهار داشته‌اند: فعل «وجدنا» به معناي «عَلِمنا» است؛ زيرا «وَجَد» از اخوات و افعال «ظنّ» (قلوب) است. (225)

24. يقين

برخي مفسران در ذيل آيه «حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ‌» (226) گفته‌اند: يقين علمي است که خنکي (آرامش) آن در سينه و قلب احساس شود؛ از اين رو خداوند به «مُتُيقّن» (داراي يقين) توصيف نمي‌شود و معناي آيه بنابر قولي چنين است: «تا علم يقيني براي ما حاصل شود؛ مانند اينکه آن (قيامت) را مشاهده کنيم». (227) بعضي از آنان در ذيل آيه: «... وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‌» (228) علم به يک چيز از روي استدلال و تأمل يا علم پس از شک را معناي يقين دانسته و آن را اخص از علم شمرده‌اند. (229) گروهي ايقان (باب اِفعال از يقين) را علم بدون شک و شبهه مي‌دانند. (230) محققان گفته‌اند: يقين از سنخ علم و فوق معرفت و درايت است. عبارت «علم يقيني» کاربرد دارد؛ ولي «معرفت يقيني» نه. يقين آرامش فهم همراه با استواري حکم است. (231) برخي مفسران تمثيلي را از اهل حقيقت نقل کرده‌اند: علم هر عاقل به مرگ، علم اليقين و در صورت مشاهده ملائکه (قبض روح)، عين اليقين و هنگام چشيدن مرگ، حق اليقين است. (232) بعضي هم اظهار داشته‌اند:
يقين شدّت ادراک ذهني است؛ به گونه‌اي که زوال و سستي نمي‌پذيرد. (233)

جمع بندي و تحليل نهايي

1. واژگان يادشده در معناي علم و معرفت اشتراک دارند.
2. همانگونه که بيان شد، «احبار» جمع «حِبر» (عالم) است. علت نامگذاري عالم به حبر از اين جهت است که ماده ذکر شده دراصل به معناي اثر زيبا بوده است و عالم هم با علم خود بر مردم اثر نيک مي‌گذارد. واژه «احبار» در قرآن تنها درباره عالمان بني اسرائيل و يهود ذکر شده است.
3. ابوهلال عسگري در فرق احساس با ادراک گفته است: امکان دارد انسان چيزي را درک کند؛ گرچه آن را حس نکرده باشد. (234) وي در فرق حس با علم اظهار داشته است: حس آغاز علم است. وي سخن خدا در قرآن «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَى مِنْهُمُ الْکُفْرَ...» (235) را چنين معنا مي‌کند: عيسي (عليه السلام) در نخستين مرحله به کفر آنان علم پيدا کرد. اين محقق اطلاق حس و احساس بر علم را از باب مجاز مي‌داند. (236) يکي از اهل تحقيق معناي اصلي مادّه حس را احاطه و غلبه روحي و فکري دانسته و يکي از مصاديق آن را شعور و فهم شمرده است. (237) از آنچه در بخش معناي لغوي «احساس» ذکر شد، تنها استفاده مي‌شود که احساس به معناي علم و يقين آمده است. در بخش معناي تفسيري آن هم از برخي مفسران نقل شد احساس در آيه فوق (آل عمران: 52) استعاره از علم بدون شبهه است. (238) در قرآن مشتقات احساس در سه آيه (239) آمده است. فاعلي (احساس کننده) تنها انسان و تعلق احساس کفر (240) گذشتگان (241) و عذاب (242) است. روشن است که کفر امري قلبي است و احساس آن علم و يقين به آن (يا علم به اثر آن) تا سرحد مشاهده است؛ ولي پيشينيان و عذاب محسوس‌اند و ديده مي‌شوند. در لغت يکي از معاني احساس رؤيت (243) بود و مفسران هم احساس گذشتگان (244) يا عذاب (245) را به معناي مشاهده دانسته‌اند.
از مجموع مطالب يادشده درباره احساس، ادراک و علم فرق‌هاي زير به دست مي‌آيد:
الف) احساس با يکي از حواس حاصل مي‌شود؛ (246) ولي ادراک بدون حس هم امکان دارد.
ب) اطلاق احساس بر علم يا از باب مجاز است يا چنانچه مادّه حس را به معناي احاطه فکري بدانيم، يکي از مصاديق آن شعور و فهم است. اين دو فرق در احساس و علم، احساس و درايت، احساس و عرفان، احساس و يقين و احساس و بصيرت هم وجود دارد.
ج) احساس تنها درباره انسان (و گاه حيوان) به کار مي‌رود و فاعل آن نمي‌تواند خدا باشد؛ برخلاف علم که فاعل آن هم خدا و هم انسان است.
4. در بخش معناي تفسيري ادراک گفته شد ادراک اتصال و الحاق يا رسيدن به مطلوب و اطلاق آن بر درک محسوس يا معقول از باب مجاز است. فرق ادراک با علم، شعور، عرفان، فهم، بصيرت، فقه، درايت و يقين در همين نکته است که معناي اصلي مادّه ادراک علم نيست.
5. در بخش معناي لغوي و قرآني گفته شد «اطلاع» دراصل به معناي اشراف است؛ ولي امکان دارد اشراف (و احاطه) خدا براي آگاهي بخشي به انسان‌ها و اشراف و سرکشي انسان براي دانستن امري باشد. فرق اطلاع با واژگان مشابه در نکته مزبور است و بايد دانست معناي اصلي اطلاع علم و معرفت نيست.
6. گفته شد در معناي «ايناس» و «استيناس» نوعي يافتن و معرفت نهفته است. برخي صاحب نظران گفته‌اند: استيناس به معناي انس در برابر استيحاش (دوري جستن و گريختن) و گاهي به معناي استعلام است. (247) بعضي هم اظهار داشته‌اند: معناي اصلي در مادّه يادشده نزديک شدن همراه با ظهور در مقابل گريختن، وحشت و دوري جستن است. اين معنا در تمام مشتقات مادّه انس وجود دارد و «تَستَأنِسُوا» (248) (طلب کردن اهل خانه براي نزديک و آشکار شدن) کنايه از اذن خواستن است. (249) همراه بودن معرفت با انس (در برابر استيحاش) در معناي ايناس و استيناس ويژگي‌اي است که در هيچ يک از واژگان مشابه ديگر وجود ندارد.
7. در معناي لغوي و تفسيري گفته شد يکي از معاني «بصر» علم است. بصير علم خدا به ديدني‌ها و بصيرت علم با اعتقاد قلبي و آگاهي يا يقين و معرفت و رؤيت قلبي است. برخي محققان نوشته‌اند: معناي اصلي مادّه «بصر» علم از راه ديد چشم يا نگاه و از طريق بينش قلبي است. (250) بعضي هم گفته‌اند: «استبصار» تکامل علم و معرفت در يک چيز است و اين معنا در خدا وجود ندارد؛ برخلاف علم. (251) در هر حال در معناي بصيرت اعتقاد قلبي، يقين و بينش دل نهفته است و اين معاني در انسان امکان پذير است؛ اما در خدا وجود ندارد. فرق بصيرت با علم و عرفان در همين نکته نهفته است؛ البته واژه بصيرت با فهم، فقه، يقين و شعور در اختصاص داشتن به انسان اشتراک دارد و اخص از علم و اصلي مادّه بصر است؛ زيرا علم و بصير درباره خدا هم کاربرد دارد.
در قرآن بصيرت تنها به انسان نسبت داده شده است. (252) در بعضي آيات (253) جمع آن (بصائر) آمده و بيان شده است اين بصائر براي انسان‌ها دلايل و حجت‌هاي روشن (254) است. کاربرد بصير (صفت خدا) در قرآن زياد است. بديهي است بصائر براي انسان بصيرت بخش است و چنين معنايي درباره خدا صحيح و روا نيست.
8. «حَفيّ» به گفته برخي به معناي عالم يا کنايه از عالم و معناي اصلي در مادّه آن، کثرت سؤال است. خفيان عالمي است که بر اثر کثرت سؤال آگاه شده است (چنانکه بيان شد). اين ويژگي در ساير واژگان مشابه وجود ندارد.
9. در بخش معناي لغوي و تفسيري بيان شد «حُکم» و «حکمت» به معناي علم است؛ يا در معناي آن علم نهفته است و از اين جهت به علم حکمت گفته مي‌شود که انسان را از جهل بازمي‌دارد. از آيات مربوط به مادّه حُکم و حکمت استفاده مي‌شود که حُکم (255) و حَکيم (256) درباره خدا کاربرد دارد؛ چنانکه در غير خدا (257) هم به کار رفته است؛ علاوه بر اين از آيات استفاده مي‌شود که حُکم (258) و حِکمت (259) از عطاياي الهي به انبيا (انعام: 89 و.... مائده: 110 و...) و بندگان خاص (جاثيه: 16) است و نظر علامه طباطبايي در معناي حکم و حکمت (260) (معارف الهي و غيبي) تأييد مي‌شود؛ گرچه واژه حکمت در آيه «اُدعُ إِلِي سَبِيلِ رَبِّکَ بِالحِکمَة...» (261) ممکن است به معناي معرفت استوار و فسادناپذير (262) و دليل بيان کننده‌ي حق و برطرف کننده‌ي شک (علم آور و يقيني) باشد. (263)
از مطالب يادشده فرق حُکم و حکمت به معناي علم با ساير واژگان مشابه از قبيل علم، يقين و... روشن مي‌شود؛ زيرا حکم و حکمت علوم و معارف الهي است که خدا به انبيا و اوليا عطا مي‌کند و اگر به معناي علم باشد و به انسان نسبت داده شود، مقصود از آن علمي است که انسان را از جهل (افکار، اعمال، اخلاق و عادات جاهلانه) و مظاهر آن بازمي‌دارد. (264) علامه طباطبايي حکمت را علم استوار و داراي اتقان مي‌داند. (265) برخي محققان هم در تفاوت حکيم و عالم اظهار داشته‌اند: حکيم به معناي اِحکام‌بخش، امر استوار شده (مُحکَم) و عالِم به احکام و توصيف به حکيم اخص از توصيف به عالم است. (266) نتيجه سخنان فوق اعم بودن علم از حُکم و حکمت به معناي علم استوار است و چنانچه در معناي تفسيري حکمت ذکر شد، معناي حکمت خدا با حکمت انسان فرق مي‌کند.
10. برخي در معناي «خُبر» گفته‌اند: خُبر علم به کُنه و باطن اشيا و معلومات است. (267) از اين سخن استفاده مي‌شود که در معناي خبر باطن و حقيقت معلوم هم نهفته است. بعضي محققان اظهار داشته‌اند: معناي اصلي در مادّه خُبر علم کامل و دقيق است. (268) برخي مفسران در ريشه يابي خُبر نوشته‌اند: خبير عالم به خَبَر و اصل خبر از سهولت است. «خَبار» سرزمين سهل و هموار است؛ زيرا با خَبر راه علم به يک شيء هموار مي‌شود. (269) بر اساس مطالب يادشده خُبر علم به دست آمده که از راه خبر يا علم روشن، کامل و دقيق به يک شيء و باطن آن است. فرق آن با ساير واژگان مشابه در همين نکته نهفته است.
11. در بخش معناي لغوي درايت بيان شد اين واژه به معناي علم است؛ ولي سه تن از محققان درباره معناي آن نکات و ملاحظاتي متفاوت اظهار داشته‌اند:
الف) درايت معرفتي است که با نوعي تدبير و چاره انديشي و بررسي به دست مي‌آيد (270) و درباره خدا کاربرد ندارد.
ب) علم و درايت در معنا يکسان و مشابه‌اند و بعضي نسبت آنها را به خدا جايز دانسته‌اند. (271)
ج) درايت ژرف نگري در صورت ثابت ذهني و تصديق استوار براي درک خصوصيات معلوم است. (272)
د) مادّه درايت از شناختي حکايت مي‌کند که بدون مقدّمات معمولي و از راه غيرعادي حاصل مي‌شود و رمز فرق آن با علم و معرفت و مانند آن در همين مطلب نهفته است. (273)
در قرآن مشتقات درايت تنها به انسان مربوط است و فقط در يک آيه (274) فاعل آن خداست (خدا شما را از نبوت محمّد (صلي الله عليه و آله و سلم) آگاه نکرده است)؛ البته اين مورد از باب اِفعال و متعدي است. متعلق درايت در قرآن، قيامت (275) و مسائل مربوط به آن يا حقايق غيبي است که انسان‌ها (بدون انبيا) درباره آنها چيزي نمي‌دانند و از اين رهگذر مي‌توان نظر صاحب التحقيق را در معناي درايت و کاربردهاي قرآني آن تأييد کرد؛ گرچه در کاربردها و محاورات عرفي و در احاديث (276) نمي‌توان چنين ادعايي کرد و نظر راغب و عسگري برخلاف آن است.
12. در فرق ذِکر و علم گفته‌اند: ذکر علم پس از فراموشي است. ذکر بيشتر در علوم ضروري کاربرد دارد و اسناد آن به خداوند نادرست است؛ زيرا خدا دچار نسيان نمي‌شود. (277) رمز فرق ساير واژگان مشابه با ذکر در همين نکته فوق است؛ زيرا قيد «پس از نسيان» در هيچ يک از واژگان مزبور لحاظ نشده است.
13. بر اساس آنچه در بخش معناي لغوي و تفسيري بيان کرديم، معلوم شد رؤيت به معناي علم آمده است و درباره خدا هم کاربرد دارد. يکي از محققان گفته است: معناي اصلي مادّه رؤيت نگاه مطلق با هر وسيله‌اي از قبيل چشم، قلب، عقل و قوه خيال است. اين محقق آيات «... لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ‌ *لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ‌ *ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ‌» (278) را از نوع رؤيت قلبي دانسته است. (279) بر اساس نظر يادشده، معناي آيات فوق چنين مي‌شود: اگر علم يقيني داشتيد، دوزخ را با ديد قلب و جان مشاهده مي‌کرديد. محقق مزبور براي رؤيت عقلي به آيات: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ...» (280) و «أَلم يَرَوا...» (281) استشهاد کرده است؛ (282) در نتيجه در اين گونه آيات رؤيت به معناي ديد عقلي و علم است؛ بدين معنا که با عقل و تدبر در آسمان‌ها يا فرجام گذشتگان بايد به علم خدا پي برد و رؤيت حتي در موارد فوق وجود ندارد. وي افزوده است: اين سخن اهل لغت که رؤيت به معناي علم، دو مفعول مي‌گيرد به افعال قلوب و رؤيت قلبي و عقلي اشاره دارد. (283) از مطالب يادشده استفاده مي‌شود که رؤيت به معناي علم با واژگان مشابه احساس و... تشابه معنايي دارد و مثل عرفان و علم درباره خدا هم به کار مي‌رود؛ همچنين اگر به انسان نسبت داده شود، منظور از آن علم يقيني همچون رؤيت حتي است. فرق رؤيت به معناي علم با ديگر واژگان مشابه حسي بودن معناي اصلي رؤيت (ديدن با چشم) است؛ برخلاف ساير واژه‌ها.
14. در بخش معناي لغوي و تفسيري «سَمع» به گوش و شنوايي و درک صداها معنا شد؛ همچنين دانستيم سَمع به معناي فهم و علم به مسموعات هم آمده است. يکي از اهل نظر گفته است: معناي اصلي مادّه سمع درک صوت با گوش يا نيروي روحاني و باطني يا احاطه وجودي است. ادراک صوت با نيروي باطني در آيه «وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى‌» (284) و ادراک به سبب احاطه وجودي در آيه «قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ...» آمده است. (285) ايشان در پايان تحقيق خود در فرق «سَماع» با «ابصار» و «علم» مي‌نويسد: در سمع آشکار شدن صدايي در گوش ملاحظه شده است که پس از توجه به آن درک حاصل مي‌شود. در اِبصار توجه به مُبصر (ديده شده) و درک آن لحاظ شده است و ديگر قيدي در آن نيست؛ ولي علم کشف مطلق است و در آن ظهور معلوم يا قصد آن و ملاحظه مُدرَک در نظر نيست؛ (286) بر اين اساس سَمع به معناي فهميدن و شنيدن سخن ديگران اخصّ از علم و فهم انسان است؛ چنانکه سميع به معناي علم خدا به مسموعات، اخصّ از خداست و فرق اين مادّه با ديگر واژگان مشابه در همين نکته است. سَمع در درجه اول مربوط به شنيدن و علم حتي از راه شنوايي است و اين معنا در ساير واژگان وجود ندارد.
15. در بخش معناي لغوي روشن شد «شعور» علم و درک عقلي است و در معناي تفسيري آن نقل کرديم مقصود از آن علم به اشياي پنهان (287) و درک دقيق (288) يا مطلق درک حسّي و عقلي است. (289) محققان در فرق بين شعور و علم گفته‌اند: شعور علمي است که انسان با دقت به آن مي‌رسد؛ پس کاربرد اين واژه درباره خدا صحيح نيست؛ زيرا اشيا از او پنهان نيست تا با دقت به آنها برسد. بر اساس نظر گروهي ديگر، شعور درک با حواس است؛ همچون احساس (ادراک با حسّ) و به اين دليل خدا به شعور توصيف نمي‌شود. (290)
صاحب التحقيق پس از نقل اقوال اهل لغت و بررسي معناي اصلي مادّه شعور مي‌گويد: کاربرد اين واژه بدون قيد از باب مجاز به معناي مطلق علم است؛ ولي (معناي اصلي آن) درک دقيق و به کارگيري آن در قرآن با توجه به اين معناست. (291)
بررسى آيات «... بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لکِنْ لاَ تَشْعُرُونَ‌»، (292) «... وَ مَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ‌» (293)«... وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لاَ يُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً» (294) و ديگر آيات مربوط نشان مي‌دهد شعور در قرآن به معناي فهم دقيق است و در کلام خدا درباره حقايقي به کار رفته است که با حس و علم عادي درک نمي‌شود. بر اساس مطالب يادشده مي‌توان گفت:
الف) شعور در قرآن به معناي فهم و علم دقيق و در اين صورت اخصّ از علم است؛ گرچه از نظر اهل لغت به معناي مطلق علم و درک عقلي است و در محاورات عرفي و احاديث (295) ممکن است در مطلق فهم و دانش يا ادراک حسّي به کار رود.
ب) خداوند را با واژه «شعور» توصيف نمي‌کنند؛ ولي با علم توصيف مي‌کنند.
توجه به دو نکته فوق، فرق شعور با درايت، عرفان و... (به معناي علم) را روشن مي‌سازد.
16. معناي اصلي شهادت حضور است و تنها برخي يکي از معاني آن را علم دانسته‌اند. بعضي در فرق شهادت با علم گفته‌اند: شهادت اخص از علم است؛ زيرا شهادت علم به وجود اشيا بدون واسطه و شاهد نقيض غايب است؛ پس علم حسّي و ضروري را «شهود» ناميده‌اند؛ همچنين شهادت علم به موجود و علم آگاهي به موجود و معدوم (غايب) است. (296)
17. گفته شد «ظنّ» به معناي علم و يقين هم آمده است. برخي محققان گفته‌اند: حق اين است که به کارگيري ظن در يقين جز از باب مجاز و وجود مُجوّز صحيح نيست. (297) در بخش معناي تفسيري هم بيان شد که از نظر بعضي، اطلاق ظن بر علم از باب مجاز است. رمز فرق ظن به معناي علم و يقين با ساير واژگان مشابه در همين معناست؛ زيرا معناي اصلي ظنّ اعتقاد مطلق و غيرقطعي (298) است و هيچ کدام از واژگان مشابه در اصل داراي چنين معنايي نيستند.
18. معناي اصلي «عثور» واردشدن به يک امر بدون تفکر و اختيار و به صورت ناگهاني همچون سقوط با آثار احتمالي آگاهي يافتن بر يک چيز است. (299) بر اساس لحاظ قيد مذکور در معناي غُثُور معناي اصلي آن علم نيست؛ گرچه در بعضي موارد علم از آثار آن است؛ يا چنانکه در معناي تفسيري بيان شد، اطلاق ماده «عثور» بر علم بدون طلب و تلاش از باب مجاز و... است.
19. در بخش معناي لغوي و تفسيري گفته شد بيشتر اهل لغت و تفسير «عرفان» را به معناي علم دانسته‌اند؛ ولي برخي از آنان نکاتي را در اين باره بيان کرده‌اند:
الف) عرفان علم از راه حسّ است. (300)
ب) عرفان از دو جهت اخص از علم است؛ يکي اينکه معرفت درک يک شيء از روي تدبّر است (301) و ديگر اينکه معرفت علم به عين يک چيز به صورت مشخص و کامل و جداي از شيء ديگر است؛ اما علم گاهي اجمالي و گاهي مفصّل و مشخص است؛ به عبارت ديگر معرفت درک اشياي ساده و جزئي و علم درک مرکبات و کليات يا معرفت درک تصوّري يک شيء و علم درک تصديقي آن است. (302) معناي اصلي مادّه عرفان علم به يک شيء و خصوصيات و آثار آن و درنتيجه اخص از علم است. (303)
ج) معرفت تطبيق صورت درک شده بر چيزي است که در ذهن حفظ شده است و در حقيقت ادراک پس از علم سابق است. (304)
بايد توجه داشت مشتقات عرفان در قرآن از نظر فاعل (عارف) به انسان مربوط است و به خدا نسبت داده نشده است و از نظر مفعول (شناخته شده) فراگير و عام است.
20. چنانکه گفته شد، برخي از اهل لغت عقل را در برابر جهل دانسته‌اند. اين معنا برگرفته از احاديث امامان معصوم (عليهم السلام) است. ايشان عقل را در برابر جهل گرفته و براي هر يک از عقل و جهل جنودي را برشمرده‌اند. (305) برخي محققان مادّه عقل را به تشخيص صلاح و فساد در جريان زندگي مادي و معنوي انسان دانسته و تدبّر، حسن فهم و ادراک را از لوازم آن دانسته‌اند. (306) بعضي هم در فرق عقل و علم گفته‌اند: عقل مي‌تواند نقصان دانش‌هاي انسان را کامل کند؛ ولي علم نقصان عقلي کسي را تکميل نمي‌کند. (307) برخي اظهار داشته‌اند: عقل علم نخستين آدمي است که او را از زشتي‌ها بازمي‌دارد و از «عَقَلَ البَعير: بستن پاي شتر براي بازداشتن آن از فرار و چموشي» گرفته شده است؛ از اين رو خداوند به عقل توصيف نمي‌شود. (308)
از آيات مربوط به عقل استفاده مي‌شود که «عَقَلُوهُ» (بقره: 75)، «نَعقِلُ» (مُلک: 10) و «تَعقِلُونَ» (بقره:44) به معناي فهم درست و درک معارف و حقايق مربوط به خداشناسي و معاد (انبياء: 67. مؤمنون: 80)، کتب آسماني (آل عمران: 65. زخرف: 3) و نبوّت محمّد (صلي الله عليه و آله و سلم) (يونس: 16) است. لازمه چنين معنايي بهره مند بودن انسان از نعمت خِرد (قوه‌ي عاقله) و قدرت تشخيص حق و باطل براي تحصيل سعادت دنيوي و اخروي خود است. از اين نکته (قدرت تشخيص و فهم صحيح معارف الهي) تفاوت مادّه عقل با واژگان مشابه روشن مي‌شود؛ زيرا در واژگان ديگر تنها نوعي فهميدن يا علم و معرفت نهفته بود.
21. در بخش معناي لغوي گفته شد علم نقيض جهل (معرفت و يقين) است و در بخش معناي تفسيري هم يادآوري کرديم علم اعم از يقين و درک حقيقت يک شيء يا حکم به وجود و عدم يک شيء در رابطه با شيء ديگر است. تفاوت‌هاي علم با بعضي واژگان مشابه از اين قرار است:
الف) فرق بين علم و شعور در ذيل شعور و فرق بين علم و عرفان در ذيل «عرفان» بيان شد.
ب) فهم، علم به معناي کلام در پي شنيدن آن است و خدا به فهم توصيف نمي‌شود. برخي هم گفته‌اند: فهم، تصور معنا از لفظ خطاب کننده يا درک پنهان و دقيق است؛ بنابراين فهم اخص از علم است.
ج) علم اعتقاد و اذعان به واقعيت يک شيء تا سرحد اطمينان است؛ ولي يقين آرامش پيداکردن نفس و قلب در پي علم به يک چيز است. (309) علم حضور معلوم يا احاطه به يک شيء است و در صورت رسيدن به حد اطمينان و آرامش قلب به يقين بدل مي‌شود؛ همچنين علم حضوري است يا حصولي. (310) فرق ديگر علم با يقين توصيف نشدن خدا به يقين و توصيف شدن او به علم است؛ (311) درنتيجه علم اعم از يقين است.
22. در بخش معناي لغوي و تفسيري، فقه به علم و فهم معنا شد و در معناي تفسيري آن از برخي مفسران نقل کرديم فقه فهميدن دقايق يک چيز (312) يا رسيدن به علم غايب به سبب علم حاضر است. (313) ابوهلال عسکري درباره فرق بين علم و فقه گفته است: فقه تأمّل در سخن ديگري براي علم به مفاد و مقتضاي آن است؛ از اين رو گفته نمي‌شود خدا صاحب فقه و فهم است؛ چون به تأمّل و ژرفنگري توصيف نمي‌شود. (314) برخي محققان اظهار داشته‌اند: معناي اصلي مادّه «فقه» فهم با دقت و تأمّل است و اين قيد سبب فرق آن با علم معرفت، فهم و غير آنها (بصيرت، درايت و...) مي‌شود. فقه به کلام اختصاص ندارد (چنانکه بعضي گفته اند) (315) و قلمرو آن هر موضوعي است که اقتضاي فهم و تأمّل را دارد؛ (316) بر اين اساس فقه فهم يک مطلب از روي تأمّل و در اين صورت اخص از علم است.
مشتقات فقه در قرآن تنها به انسان نسبت داده شده است و متعلق آن اعمّ از آيات، (317) سخن، (318) دين، (319) تسبيح موجودات (320) و ديگر معارف و حقايق است. مطالعه آيات مربوط به فقه نظر فوق (فهم دقايق يک شيء يا فهم با دقت و تأمّل) را تأييد مي‌کند و تشابه معنايي آن با شعور (درک دقيق) ثابت مي‌شود.
23. در بخش معناي لغوي و تفسيري فهم درک عقلي يک چيز يا علم به يک شيء معنا شد. برخي محققان اظهار داشته‌اند: معناي اصلي مادّه «فهم» درک امري از روي تعقل است؛ خواه آن شيء کلام باشد يا موضوع خارجي؛ در نتيجه فهم استنباط علمي و درک يک شيء شنيده شده يا ديده شده است؛ ولي علم اعم از آن است؛ علاوه بر اين فهم مقدمه حصول علم و معرفت است و گفته نمي‌شود فلاني کثير الفهم است؛ ولي گفته مي‌شود او کثيرالعلم والمعرفة است. (321) در قرآن تنها يک آيه (322) درباره تفهيم خدا به سليمان (عليه السلام) آمده است.
24. مادّه «وجد» در بعضي آيات به معناي علم آمده و به خدا نسبت داده شده است (چنان که ذکر شد)؛ ولي لغت شناسان در معناي آن از واژه‌هاي «علم» و «عرفان» استفاده نکرده‌اند.
25. در بخش معناي لغوي و تفسيري گفته شد يقين علمي است که از راه نظر و استدلال به دست مي‌آيد و ثابت و روشن است. (323) يقين علم بدون شک و علمي است که انسان با آن در يک امر به ثبات و حق مي‌رسد؛ (324) همچنين علمي بدون زوال و سستي (325) است. بر اساس مطالب يادشده يقين اخص از علم است. برخي در فرق يقين با عرفان گفته‌اند: يقين از نوع علم و فوق معرفت و درايت است. «علم يقيني» کاربرد دارد؛ ولي «معرفت يقيني» نه. (326) نه. يقين صفت خدا قرار نمي‌گيرد؛ (327) زيرا استدلال براي رسيدن به يقين يا علم پس از شک درباره خدا معنا ندارد و نادرست است. بر اساس عبارات برخي مفسران، يقين اعم از بصيرت و بصيرت از آثار يقين است. (328) بايد توجه داشت واژه «يقين» و مشتقات آن در قرآن تنها درباره انسان به کار مي‌رود و متعلق آن اعم از آخرت، (329) آيات، (330) قتل عيسي (عليه السلام)» (331) و... است؛ علاوه بر اين عبارت‌هاي «عَينَ اليَقينِ» (332)، «عِلمَ اليَقينِ» (333) و «حَقُّ اليَقينِ» (334) در قرآن از مراتب يقين حکايت مي‌کند.
26. بر اساس معاني و مطالب يادشده واژه‌هاي «احساس»، «شعور»، «فقه»، «فهم» و «يقين» به خدا نسبت داده نشده‌اند و صفت او قرار نمي‌گيرند و تنها علم و وجدان است که به خدا نسبت داده مي‌شود يا براي او صفت قرار مي‌گيرد. (335)
27. کلمه «ادراک» (احاطه وجودي خدا به اشيا) به خدا نسبت داده شده است (336) ولي کاربرد اطلاع (اشراف براي آگاهي يافتن) يا ادراک (درک حسّي و عقلي) درباره خدا نادرست است.
28. صاحب الفروق اللغويه از برخي نقل کرده است توصيف خدا به عارف بودن روا نيست؛ ولي او اين نظر را بي‌اساس مي‌داند و رد مي‌کند. (337) واژه «عرفان» در قرآن به خدا نسبت داده نشده است؛ ولي در احاديث و دعاها آن را به خدا اسناد داده‌اند؛ براي نمونه امام علي (عليه السلام) مي‌فرمايد: «... عارفاً بَقَرائِنها و أحناءها: (238) خداوند از پيوستگي‌هاي اشيا و زواياي آنها آگاه و به آنها عارف است». امام صادق (عليه السلام) الله هم مي‌فرمايد: «عَرَف اللهُ ايمانَهُم: (339) خدا از ايمان آنان آگاه است». در مناجات شعبانيه در پيشگاه خدا عرض مي‌کنيم: «... تَعلَمُ ما في نَفسِي ... و تَعرِفُ ضميري...: (340) (خدايا!) آنچه را در نفس و درون من (آدمي) است، مي‌داني و به ضمير و نهاد من معرفت داري». بر اساس مطالب يادشده، ماده «علم» و «عرفان» از نظر فاعل و مفعول تشابه دارند.
29. از ميان واژگان مزبور تنها درايت و علم از نظر بعضي در معنا يکسان‌اند و هر دو به خدا نسبت داده مي‌شوند؛ (341) ولي در قرآن و حديث درايت به خدا نسبت داده نشده است. برخي گفته‌اند: درايت درباره خدا به کار نمي‌رود. (342)

پي‌نوشت‌ها:

1. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج2، ص 127.
2. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج1، ص 338. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ ج1، ص 344. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج5، ص 33. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج2، ص 620. احمدبن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 117.
3. خليل بن احمد فراهيدي؛ ج1، ص 338.
4. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ ج1، ص 345 (به نقل از يونس). اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج2، ص 619. احمدبن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 117.
5. ابن فارس؛ معجم المقاييس اللغه؛ ج2، ص 127.
6. همان، ص 9. در اين گروه از واژگان، کلمات به معناي علم (نه مطلق ادراک) مد نظر هستند. واژگان مزبور با گروه واژگان «الهام و وحي»، واژگان (تدبّر، تعقل، تفکر و نظر»، واژگان «حِجر، حُلم، عقل، لُبّ و نُهي» و واژگان «حسب، زعم و ظنّ» هماهنگ و مرتبط است. هر گروه از واژگان مزبور در جاي خود بررسي خواهد شد.
7. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 383. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 3، ص 408 (به نقل از ليث).
8. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج3، ص 408 (به نقل از زجاج).
9. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج3، ص 917.
10. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 9. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 135.
11. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 3، ص 419.
12. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1089. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ ج 2، ص 458. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج2، ص 169 (به نقل از ليث). اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 3، ص 1254.
13. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 375.
14. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 1، ص 145.
15. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 113. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 13، ص87.
16. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 25.
17. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج3، ص905.
18. اين فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 1، ص 253.
19. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 166. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 12، ص 175 (به نقل از ليث).
20. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج2، ص 592.
21. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 1، ص 253. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 50.
22. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 83.
23. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 6، ص 2316. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 83.
24. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 91.
25. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج5، ص 1901.
26. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 91.
27. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 145.
28. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 411.
29. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 239.
30. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 457. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 7، ص 364. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج2، ص 641. احمد بن محمد فيومي المصباح المنير؛ ص 162.
31. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 271.
32. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 570. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 14، ص 156 (به نقل از ليث). اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج6، ص 2335. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 272. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 194.
33. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 358.
34. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 625. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 10، ص 162 (به نقل از ليث).
35. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ ج 1، ص 682. ابومنصور محمّد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 2، ص 664.
36. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 10، ص 162 (به نقل از فرّاء).
37. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 208.
38. يوسف: 45.
39. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 2، ص 665.
40. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير: ص 209.
41. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 472.
42. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 637. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 15، ص 316 (به نقل از ليث).
43. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 637. ابن دريد؛ جمهرةاللغه؛ ج 2، ص 7. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 15، ص 316.
44. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج3، ص 102.
45. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 853.
46. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ ج2، ص 230. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 2، ص123. اسماعيل بن حماد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 3، ص 1231.
47. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج3، ص 102.
48. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 289.
49. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 2، ص 123 - 124.
50. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج3، ص 193.
51. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 922. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 1، ص 420 (به نقل ليث). اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 2، ص 699. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 315.
52. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 922. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 1، ص 420 (به نقل ليث). اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 2، ص 699. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 315.
53. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 3، ص 221.
54. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 324.
55. ابن منظور؛ لسان العرب؛ ج 7، ص 222.
56. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج3، ص462.
57. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص386.
58. همان. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1118. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 14، ص 362. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج6، ص 2160. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج3، ص 462.
59. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج4، ص 228.
60. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1138. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 2، ص 324. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 2، ص 736.
61. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 393.
62. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1138.
63. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 393.
64. ابن منظور؛ لسان العرب؛ ج9، ص 45.
65. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 4. ص 281.
66. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1179. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 2، ص 344 (به نقل ليث). اسماعيل بن حقاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 4، ص 1400.
67. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 404.
68. ابن منظور؛ لسان العرب؛ ج 9، ص 153.
69. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج4، ص 1401.
70. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج4، ص 109.
71. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1274. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ج 2، ص 595.
72. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه صحاح العربيه؛ ج 5، ص 1990. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 427.
73. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 427.
74. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 4، ص 69.
75. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 2، ص 1253. ابن دريد؛ جمهرةاللغه؛ ج 2، ص 580.
76. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 4، ص 69.
77. همان، ص 442.
78. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 3، ص 1410. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج5، ص 404 (به نقل از ليث).
79. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 3، ص 1410. ابن دريد؛ جمهرة اللغه ج2، ص 61، ابومنصور و محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 5، ص 404. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 6، ص 2243. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 479.
80. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 4، ص 457.
81. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج3، ص 1422. ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج6، ص 335 (به نقل از ليث).
82. اسماعيل بن حقاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 5، ص 2005. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 4، ص 457. ابن منظور؛ لسان العرب؛ ج 10، ص 343.
83. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج6، ص157.
84. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 3، ص 1999. ابومنصور محمدبن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 9، ص 325 (به نقل از ليت). اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج6، ص 2219. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 681.
85. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 681.
86. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 215. واژه «احبار» در چهار آيه از قرآن آمده است.
87. مائده: 44.
88. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج3، ص 533.
89. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 1، ص 637.
90. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج5، ص 113.
91. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج4، ص 211.
92. آل عمران: 52. واژه «احساس» در آيه 98 سوره مريم و ايه 12 سوره انبياء هم آمده است و مي‌تواند به معناي علم حسّي باشد.
93. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 472. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 1، ص 365. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 755-756. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 1، ص 235. ابوعبدالله ابوعبدالله محمدبن احمد قرطبي؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج4، ص 62.
94. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 472. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 1، ص 365.
95. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج3، ص 278.
96. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 3، ص 202.
97. آل عمران: 52.
98. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 232.
99. انبياء: 12.
100. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 17، ص 20.
101. انعام: 103. مادّه‌ي «ادراک» در آيات ديگر معناي علم را نمي‌رساند.
102. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 4، ص 224. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 3-4، ص 534.
103. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج6، ص 251.
104. تلخيص از: محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 7، ص 292.
105. تلخيص از: راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 312.
106. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 269. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 567. اسماعيل بن حمّاد جوهري؛ الصحاح تاج اللغه و صحاح العربيه؛ ج 4، ص 1582. ابن دريد؛ جمهرة اللغه؛ج ص 614، ابومنصور محمد بن احمد ازهري؛ تهذيب اللغه؛ ج 10، ص 113 (به نقل شمر). احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 192.
107. مائده: 13. مشتقات «اطلاع» شش بار و «اطلاع» يک بار در قرآن آمده است.
108. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج5، ص 63.
109. صافات: 55. قصص: 38.
110. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 522.
111. آل عمران: 179.
112. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 3-4، ص 895. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 1، ص297. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 3، ص 294.
113. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 94. مشتقات «ايناس» و «استيناس» در شش آيه ذکر شده است.
114. نساء: 6.
115. ابوزکريا فرّاء؛ معاني القرآن؛ ج 1، ص257.
116. ابوبکر سجستاني؛ غريب القرآن؛ ص 54. فخرالدين طريحي؛ تفسير غريب القرآن؛ ص 297.
117. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج3، ص 117.
118. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج4، ص32.
119. نور: 27.
120. محمدبن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج7، ص 426.
121. ابن عاشور؛ التحرير و التنوير؛ ج18، ص 158.
122. يوسف: 108. واژه «بصيرت» دو بار و جمع آن (بصائر) پنج بار و کلمه «تبصرة» يک بار ذکر شده است. کاربرد «بصير» (اسم خدا) در قرآن زياد است.
123. محمدبن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج6، ص 205. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 411. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 11، ص277. وهبه زحيلي؛ التفسيرالمنير؛ ج 13، ص 83. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 127.
124. محمودبن عمر زمخشري؛ الكشاف: ج2، ص 508. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 12، ص 126.
125. قيامت: 14.
126. ابن عاشور؛ التحرير و التنوير؛ ج 29، ص 322.
127. محمد حسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 20، ص 352 (ذيل تکاثر: 5).
128. بقره: 96.
129. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 323، ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 1، ص 522. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 1، ص 601.
130. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 1، ص 229.
131. ابوعبدالله ابوعبدالله محمدبن احمد قرطبي؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج 2، ص 26.
132. اعراف: 187. مشتقات ديگر مادّه‌ي «حفيّ» در قرآن به معناي علم نيامده است.
133. محمدبن جرير طبري؛ جامع البيان؛ ج 9، ص 188. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 3-4، ص 778. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 2، ص 184.
134. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 9، ص 378.
135. مريم: 12. «حکم» در بعضي آيات به معناي علم و «حکمت» و «حکيم» در تمام آيات مربوط به معناي علم استوار است يا در معناي آن علم نهفته است. مشتقات «حُکم» و «حکمت» در قرآن زياد است.
136. محمدبن حسن طوسي؛ التبيان فقي تفسير القرآن؛ ج 7، ص 111. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 3، ص 159.
137. محمودبن عمر زمخشري؛ الكشاف: ج2، ص 8.
138. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 16، ص 105. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ج 16، ص 18.
139. محمد حسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 14، ص 19.
140. بقره: 129.
141. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 395. ابوعبدالله ابوعبدالله محمد بن احمد قرطبي؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج 2، ص89.
142. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 1، ص 609.
143. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 1، ص 704.
144. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 14، ص 19.
145. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 249.
146. حسن مصطفوي؛ التحقيق في كلمات القرآن: ج 2، ص 265.
147. بقره: 234. «خبر» و مشتقات آن در 52 آيه آمده است.
148. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 264. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1-2، ص 591.
149. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص2485 (ذيل بقره: 242).
150. محمدبن جرير طبري؛ جامع البيان؛ ج 2، ص 235.
151. سيدي عبدالرحمن ثعالبي؛ الجواهر الحسان: ج 1، ص 180.
151. کهف: 68.
152. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 746. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 15، ص 109.
153. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 273.
155. يونس: 16. مشتقات «درايت» در قرآن 29 بار آمده است.
156. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 147. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 2، ص 335. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 2، ص 293، ابوعبدالله ابوعبدالله محمد بن احمد قرطبي؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج 8، ص 204. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 11، ص 43. سيد عبدالله شبّر؛ الجوهر الثمين؛ ج 3، ص 144.
157. قدر: 2.
158. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248 (ذيل بقره: 242).
159. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 312.
160. محمد بن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 8، ص 289.
161. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 3، ص 505.
162. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 21، ص 136.
163. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 328.
164. بقره: 40. در آيه مذکور به بني اسرائيل خطاب شده است نعمت‌هايي را که خدا پيشتر به شما عطا کرده است به ياد آوريد. آيات مربوط به ذکر و مشتقات آن در قرآن زياد است.
165. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 206.
166. ابن عاشور؛ التحرير و التنوير؛ ج 1، ص 436.
167. اقتباس از: ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 1، ص 36. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 1، ص 384.
168. علق: 14. واژه رؤية در بعضي آيات به معناي علم و آگاهي است و مشتقات آن در قرآن فراوان است.
169. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 9- 10، ص 782. ابوعبدالله محمد بن احمد قرطبي؛ الجامع لاحكام القرآن: ج 20، ص 84. محمد بن علي شوکاني؛ فتح القدير؛ ج5، ص 469.
170. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 16، ص 329.
171. ابن عاشور؛ التحرير والتوير؛ ج 30، ص 397.
172. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 374.
173. آل عمران: 181. «سمع» در بعضي آيات به خدا نسبت داده شده است (به معناي علم الهي به مسموعات) و مشتقات آن در قرآن بسيار است.
174. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 898.
175. بقره: 285.
176. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 425-426.
177. بقره: 12. در قرآن مشتقات «شعور» از فعل مضارع 27 بار و از کلمات ديگر مثل «شعر»، «شاء»، «شعائر» و «مشعر» سيزده بار ذکر شده است.
178. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 138. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 1، ص 22. ابن جوزي؛ زادالمسير؛ ج 1، ص 31.
179. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج1، ص 29 (ذيل بقره: 19).
180. ابن عاشور؛ التحرير والتوير؛ ج 1، ص 2732 (ذيل بقره: 19).
181. حجرات: 2.
182. بقره: 12.
183. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص456.
184. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248 (ذيل بقره: 242).
185. آل عمران: 18. مشتقات «شهادة» در حدود 161 بار آمده است و تنها در بعضي آيات (مثل آيه 18 آل عمران) بر اساس قول بعضي، «شهادة» به معناي علم است.
186. ابواسحاق زجاج؛ معاني القرآن و اعرابه؛ ج 1، ص 385. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 716.
187. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج6، ص 130.
188. بقره: 249. واژه «ظن» در بعضي آيات به معناي علم و يقين است. اين واژه و مشتقات آن در 69 آيه آمده است.
189. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1-2، ص 618. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 1، ص173. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 1، ص 296. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 2، ص 258. أبوعبدالله محمد بن احمد قرطبى؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج3، ص 166.
190. اقتباس از: فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 618.
191. الحاقه: 20.
192. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير: ج 29، ص 129.
193. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 539.
194. همان، ص 546. ماده «عثور» در آيه 107 مائده و آيه 21 کهف آمده است.
195. مائده: 107.
196. محمدبن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 4، ص 47-48.
197. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 1، ص688. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج5، ص 72.
198. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج5، ص 250.
199. کهف: 21.
200. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 709.
201. ابوعبدالله محمد بن احمد قرطبي؛ الجامع لاحكام القرآن: ج 10، ص 246.
202. بقره: 89. مشتقات «عرفان» بيشتر از 65 بار در قرآن ذکر شده است.
203. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 1، ص 507.
204. محمد حسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248 (ذيل بقره: 242).
205. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 560.
206. بقره: 4. آيات مربوط به علم درباره خدا و انسان زياد است.
207. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 123 - 124.
208. محمد حسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248 (ذيل بقره: 242).
209. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 580.
210. بقره: 75. مشتقات «عقل» 49 بار در قرآن آمده است.
211. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 285. محمودبن عمر زمخشري؛ الكشاف، ج 1، ص 156. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 1، ص 471. ابوعبدالله محمد بن احمد قرطبي؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج 2، ص 4.
212. توبه: 122. مشتقات «فقه» بيست بار در قرآن آمده است.
213. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 125 - 126. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 7، ص 70. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج 2، ص 285.
214. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 9، ص 404. ايشان در ذيل آيه 242 سوره بقره مي‌گويد: «فقه» ثبات براي نقش بستن صورت ذهني و استواري بر تصديق است (محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248).
215. ابن عاشور؛ التحرير و التنوير؛ ج 10، ص 230.
216. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 642.
217. انبياء: 79.
218. محمدبن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 7، ص 268. ابومحمد حسين بغوي؛ معالم التنزيل؛ ج3، ص 214.
219. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248 (ذيل بقره: 242).
220. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 646.
221. همان، ص 854. اهل لغت در معناي مادّه «وجد» از کلمات علم و معرفت استفاده نکرده‌اند (ابن منظور؛ لسان العرب؛ ج 15، ص 218).
222. ابوالبقاء الکفوي؛ الکليات؛ ص 944.
223. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج13، ص 33.
224. ذاريات: 36.
225. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج13، ص 33.
226. مدّثر: 47. کلمه «يقين» هشت بار و مشتقات آن 25 بار در قرآن ذکر شده است.
227. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 9- 10، صص 590، 592 و 812 (ذيل تکاثر: 5).
228. بقره: 4.
229. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 1، ص 237 و ج3، ص 459 (ذيل تکاثر: 5).
230. محمد بن علي شوکاني؛ فتح القدير؛ ج 1، ص 36. ابوعبدالله ابوعبدالله محمد بن احمد قرطبي؛ الجامع لاحکام القرآن؛ ج 1، ص 126.
231. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 892.
232. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 30، ص 404.
233. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248 (ذيل بقره: 242).
234. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 23.
235. آل عمران: 52.
236. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص187.
237. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 2، ص 218.
238. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج 3، ص 276.
239. آل عمران: 52. مريم: 98. انبياء: 12.
240. «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَى مِنْهُمُ الْکُفْرَ ...» (آل عمران: 52).
241. «وَ کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ...» (مريم: 98).
242. «فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا...» (انبياء: 12).
243. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 1، ص 382.
244. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 823.
245. محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج3، ص 105.
246. ابوالفضل شهاب الدين آلوسي؛ روح المعاني؛ ج3، ص 278.
247. ابوالبقاء الکفوي؛ الکليات؛ ص 115.
248. نور: 27.
249. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 1، ص 160.
250. همان، ص 280.
251. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه: ص 102.
252. قيامت: 14.
253. انعام: 104.
254. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 3-4، ص 534.
255. يوسف: 40 و... .
256. بقره: 32 و... .
257. نساء: 58. دخان: 4.
258. آل عمران: 79 و....
259. بقره: 269 و ... .
260. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 14، ص 19.
261. نحل: 125.
262. اقتباس از: فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 5-6، ص 605.
263. اقتباس از: محمودبن عمر زمخشري؛ الکشاف؛ ج 2، ص 644. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 12، ص 371.
264. ابن فارس؛ معجم مقاييس اللغه؛ ج 2، ص 91. مراجعه به واژه «حکمت» در معجم الفاظ حديث چنين معنايي را تقويت مي‌کند.
265. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 249 (ذيل بقره: 242).
266. اقتباس از: ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 195.
267. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 273. نيز ر.ک: حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 3، ص 11.
268. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 3، ص 12.
269. محمدبن حسن طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 264. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 589.
270. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 312. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 21، ص 136.
271. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 231.
272. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248.
273. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 3، ص 196.
274. يونس: 16.
275. جاثيه: 32.
276. کاربرد مشتقات «دراية» در معجم الفاظ احاديث ملاحظه شود.
277. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه: ص 242.
278. تکاثر: 5، 6 و 7.
279. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج4، ص 14.
280. مجادله: 7 و ... .
281. انعام: 6 و... .
282. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 4، ص 14.
283. همان.
284. طه : 13.
285. مجادله: 1.
286. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج5، ص 212.
287. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 5. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248.
289. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 456.
290. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 372.
291. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج6، ص 75.
292. شهيدان زنده‌اند؛ ولي شما درک نمي‌کنيد (بقره: 154).
293. انسانها نمي‌دانند در چه زمان برانگيخته مي‌شوند (نحل: 21).
294. يک نفر از اصحاب کهف مخفيانه براي تهيه غذا برود و نبايد کسي از اينان اطلاع پيدا کند (کهف:19).
295. موارد کاربرد شعور در معجم الفاظ احاديث مطالعه شود.
296. اقتباس از: ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 305.
297. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج7، ص 181.
298. همان.
299. همان، ج 8، ص 32.
300. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 404.
301. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 560.
302. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 500-501.
303. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 8، ص 97-98.
304. محمد حسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248.
305. ابوجعفر محمدبن يعقوب کليني؛ الکافي؛ کتاب عقل و جهل.
306. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 8، ص 196.
307. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 1 - 2، ص 414 (ذيل بقره: 44).
308. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 367.
309. همان، ص 374.
310. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 8، ص 206.
311. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 681. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 374.
312. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 10، ص 230.
313. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 642.
314. ابو هلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 412.
315. همان، ص 412.
316. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 9، ص123.
317. انعام: 65.
318. کهف: 93.
319. توبه: 122.
320. اسراء: 44. فهم به خدا نسبت داده نمي‌شود؛ زيرا او از درک عقلي يا تعقل درباره يک چيز مبرّاست.
321. حسن مصطفوي؛ التحقيق في کلمات القرآن؛ ج 9، ص 148.
322. انبياء: 79.
323. احمد بن محمد فيومي؛ المصباح المنير؛ ص 681. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 1، ص 237.
324. خليل بن احمد فراهيدي؛ العين؛ ج 3، ص 1999. محمد بن علي شوکاني؛ فتح القدير؛ ج 1، ص 36.
325. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 2، ص 248.
326. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص 892.
327. فضل بن حسن طبرسي؛ مجمع البيان؛ ج 2، ص 124.
328. محمدحسين طباطبايي؛ الميزان في تفسير القرآن؛ ج 20، ص 352.
329. بقره: 4.
330. نمل: 14.
331. النساء: 157.
332. تکاثر: 5.
333. همان، 7.
334. الحاقه: 51.
335. عنکبوت: 5 (آيات بسيار است).
336. انعام: 103.
337. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 500.
338. نهج البلاغه؛ خطبه 1.
339. ابوجعفر محمد بن يعقوب کليني؛ الکافي؛ ج 1، ص 413. محمدباقر مجلسي؛ بحارالانوار؛ ج 23، ص 372.
340. شيخ عباس قمي؛ مفاتيح الجنان: ص 255.
341. ابوهلال عسگري؛ معجم الفروق اللغويه؛ ص 230-231.
342. راغب اصفهاني؛ مفردات الفاظ القرآن؛ ص313. ابن عاشور؛ التحرير والتنوير؛ ج 21، ص 136.

منبع مقاله :
جمعي از محققان؛ (1394)، فرهنگ نامه تحليل واژگان مشابه در قرآن جلد اوّل: اخر - احصاء، قم: دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم (پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي)، چاپ اول.