نویسنده: زینب مقتدایی
منبع:راسخون
 

- شخصیت اقتدار طلب آدورنو

دوران اولیه سرمایه داری، دوران فردگرایی به شمار می آید، دورانی که طی آن مردان شخصیت نیرومندی پیدا کردند، برای خودشان تصمیم گیری کردند ونسبت به جهان نگرشی انتقادی اتخاذ کردند. در نتیجه شخصیت نیرومند دومین بعد فرهنگ است که در جامعه مدرن از بین رفته است؛ جذب دنیای خصوصی در عرصه عمومی و از بین رفتن مبنای مستقلی برای داوری.
شخصیت نیرومند برای بوجود آمدن مستلزم وجود پدری نیرومند و مستقل است تا پسر بتواند او را الگوی نقشی خودش قرار دهد و در فرآیند تکامل شخصی خود را با او همسان کند و با او بجنگد.
به موازات تکامل سرمایه داری، وجود پدری نیرومند که منجر به شکل گیری شخصیت نیرومند می شود، قدرتش کاهش می یابد. بر این اساس کودک به زودی ضعف پدر را درک می کند و نبردی که بر اساس آن شخصیتش شکل می گرفت، یا اتفاق نمی افتد یا ضعیف اتفاق می افتد. پس سرمایه داری در این مراحل واپسینی، شخصیتی خودشیفته و ضعیف (از طریق نهاد های مختلف) ایجاد می کند که آکنده از اظطراب است و برای همسان شدن الگوهای نیرومندی را جستجو می کند، چون این الگو دیگر در خانه نیست، باید در دنیای خارج جستجو شود. چنین کسی می تواند یک ستاره موسیقی یا یک رهبر سیاسی نیرومند باشد. پس شخصیت او وابسته خواهد بود.
یکی از نظریات کلیدی که مبنای پیشرفت مکتب فرانکفورت قرار گرفت نظریه«شخصیت اقتدارگرا»بود. این اصطلاح در سال های دهه1940 از آدورنو ارائه شد. هسته اصلی این نظریه عبارت بود از بررسی و مطالعه در خصوص شخصیت قوم محور و اقتدارگرا و نیز بررسی پیامدهای اجتماعی آن.
ویژگی های بارز شخصیت اقتدارگرا و قوم محور عبارتنداز: انعطاف ناپذیری، سرسختی، این باور که تنها یک راه درست وجود دارد، عدم اعتقاد به استدلال و مباحثه، ستایش از والدین، و اطاعت محض از رهبران مفهوم شخصیت اقتدارگرا در تحقیقات فرانکفورتی ها نتایج مهمی برای تشریح رابطه بین رهبر واتباع(پیروان) وی دربرداشت: دراصل این خانواده و شرایط اجتماعی هستند که شخصیت اقتدارگرا را شکل می دهند، و این امر نیز به نوبه خود نهایتاً به ظهور رهبریت ضد دموکراتیک، سرکوبگر و دیکتاتور می انجامد.
مطالعات و بررسی های به عمل آمده مؤید آن است که شخصیت اقتدارگرا دردوران کودکی تحت نظم و انضباط خشک و حدی خانواده قرار دارد و از توجهات عاطفی، مراقبت های احساسی و ابراز عشق و علاقه والدین- که جملگی پیش شرط های بروز رفتارهای منطقی و مطلوب از سوی فرد در آینده (بزرگسالی) به شمار می روند- محروم است.
انسان اقتدار طلب فردی است بسیار همنوا، سازشگر و تطبیق دهنده خود با اوضاع و احوال که از ارزش ها و قواعد سنتی و قراردادی جامعه حمایت می کند. از آنجاکه ترس و اضطراب وی در ناتوانی وی به مخالفت کردن با اقتدار، ناکامی و عجز وی در قبولاندن خود به دیگران یا به قدرت حاکم و ناتوانی از عرض اندام در برابر اقتدار ریشه دارند، لذا امنیت و آرامش را در وجود یک رهبر قدرتمند و مقتدر می جوید. تسلیم شدن وی در برابر اقتدار عوارض مخرب و سوئی برای جامعه دموکراتیک دربرداشته و تهدید عظیمی برای سلامت آن به شمار می رود. افرادی که در این رده جای می گیرندبه «دنباله روها و مقلدان»صرف و افراطیون مخرب تبدیل می شوند. این قبیل آدم ها با گرایشات و دیدگاه های ضد دموکراتیک خو می گیرند، و به اتکا به پشتیبانی آنهاست که دیکتاتورها در صحنه ظاهر می شوند. در یک کلام این شیوه زیستی و الگوی شخصیتی افراد متمایل به«شخصیت اقتدارگرا»ست که به خلق«هیتلرها»کمک کرده و خصوصیات«قهرمان بزرگ» را به آنان می دهد.

- انسان در تفکر تئودور آدورنو

آنچه در دوران مدرن نویدش را داده اند آزادی انسان از تمامی جبرهاست، چه این جبرها از ناحیه طبیعت تحمیل شده باشد و چه از ناحیه انسان های دیگر. اما آنچه جامعه تحقق پوشیده درست عکس این بوده است: از آنجا که پیش فرض و مقدمه طرح دوره مدرنیته به انقیاد درآوردن طبیعت، که خود انسان نیز کماکان جزئی از آن به شمار می رود، به لحاظ منطقی و مفهومی و همچنین به لحاظ صنعتی و عینی است، این طرح به مقابله با طراحان خود برخاسته و به نوع بی سابقه ای از به بردگی کشیده شدن او بدل شده و برآورده شدن این نوید را بیش از هر زمان دیگری ناممکن ساخته است.آدورنو برای انسان قائل به خصوصیت تناهی فردی، قیاس ناپذیری، بی همانندی و به تعبیر سنت فلسفی، توصیف ناپذیری شده است. خود قانونگذاری و استقلال انسان نباید به صورت قدرت، اراده یا سلطه بر فردیت- طبیعی یا انسانی- موجودات دیگر جلوه گر شود، بلکه اتفاقاً این فردیت باید به عنوان غایتی نفسی در انواع مختلف آزادی و دیگرگونی که دارد باقی بماند. آدورنو از این نظر، پاسدار میراث اندیشه روشنگرانه کانت نیز هست بی آنکه مدعای کانت در مورد التزام اخلاقی- عقلی فرد از ناحیه خودش در نظریه او تأثیری بگذارد. تألیف ناسازنمای این هر دو جزء، یعنی فردیت آزاد و در عین حال برابر و همچنین فردیت نامحدود و محدودیت یافته به خود، در نهایت موجب پیدایش گرایشی در آدورنو به جانب اوتوپیای مارکس درباره «جامعه بی طبقه» می شود.
اما تاریخ انحطاط و تاریخچه نارستگارانه پیشرفت بشری که اوج آن در از بین رفتن فعال شناسایی و عمل از نظر تکنیکی- صنعتی و همچنین از نظر منطقی- فلسفی، هم در عصر حاکمیت سرمایه داری عصر متأخر و هم در دوره سلطه سوسیالیسم است، راه رسیدن به امکان پیشرفت را سد کرده است. در اینجا فاعل حقیقی تجزیه می شود و فرو می ریزد تا جا برای یک «من سوداگر» باز شود که همه چیز را به صورت «شیء» و کارایی برای مبادله درمی آورد تا بتواند آن را تصاحب کند. در این حال، سوبژکتیویته راستین پراحساس همچون گزینه ای مقابل، خود را به صورت چیزی متفاوت با این واقعیت دروغین، یعنی در شکل رنج بردن از این عینیت جابرانه نظام، نمایان می سازد. بیدار نگه داشتن احساس این رنج در اندیشه («چرا که هیچ چیزی جز نومیدی نمی تواند نجاتبخش ما باشد») و درک آن به لحاظ نظری همراه با امید به از میان برداشتن این رنج، وظیفه فلسفه به عنوان «نظریه ای انتقادی» است، هرچند این امید ممکن است به نومیدی بدل بشود.

- اخلاق پس از آوشویتس (طرح آدورنو از اخلاقیات)

همگان می‌دانند که آدورنو در پی نوشتن «رساله‌ اخلاقی» به معنای کلاسیک نبوده است. با این حال در تمامی نوشته‌های او پس از تجربه‌ ناسیونال سوسیالیسم، به گونه‌ای روشن و صریح تأملات اخلاقی راه یافته‌اند تا الزامات پیشگیری از ظهور مجدد بربریت را خاطرنشان سازند. در این رابطه آن چه در آثار او رقم خورده است جدل نظری مداوم با نکته‌های مختلف فلسفه‌ اخلاق کانت است. فلسفه‌ای که گاه به صورت پیچیده و گاه شاید بشود گفت به صورت «دیالکتیکی» تأویل و تشریح می‌شوند. همان طوری که برخی از پاراگراف‌های «دیالکتیک روشنفکری» به روشنی نشان می‌دهند، آدورنو از یک سو در همنوایی با هگل این عقیده را ابراز می‌دارد که آن فرمالیسم «وظیفه اخلاقی» نزد کانت تا سر حد توجیه رفتار موهن و تحقیرآمیز انسانی می‌تواند پیشروی کند. آدورنو به همین خاطر تعلل نمی‌کند و انظباط خشکی که در این درک از اخلاق نهفته را یکی از دلایل رشد خردابزاری بخواند. خردابزاری که با حضور فراگیرش، در تاریخ رفتار فرهنگی مسئول رشد و تثبیت نظام سلطه جویی بی در و پیکر است. آدورنو از سوی دیگر هیچ گاه تا آن جا پیشروی نکرد که هسته‌ اصلی «اخلاق حرمت‌گذار» نزد کانت را کاملاً به دور اندازد. در اثر تازه انتشار یافته‌ «درس نامه‌های فلسفه اخلاق» این هدف را خاطر نشان می‌سازد که لزوم کاهش تحقیر کردن آدمی ایده‌ اصلی کانت بوده است و این را وی در اثبات مفهوم «حرمت گذاری» دنبال کرده است. این مفهوم از نظر آدورنو بایستی حتی شامل سایر جانداران نیز شود. در این بخش از برداشت «مثبت»آدورنو از تصورات و تأملات اخلاقی عناصری نیز از اخلاق اگزیستانسیالیستی وجود دارد. در چارچوب چنین درک و دریافتی از اخلاق ناهمنوا با اوضاع حاکم، شکل و سبک زندگی فرد روشنفکر همچون شناسنامه‌ای در نظر گرفته می‌شود. چنانچه آدورنو رفتار فرد روشنفکر و روش اخلاقی‌اش را برابر جهانی قرار می‌دهد که در آن اداره امور جامعه توسط اقلیتی بیگانه صورت می‌گیرد. آن هم بر فراز اراده و تصمیم گیری اکثریت مردم. بدین ترتیب عملکرد روشنفکرانه همچون گرایشی رادیکال در رابطه‌ تنگاتنگی با الزامات «اخلاق حرمت‌گذار» قرار می‌گیرد. این گرایش رادیکال را در سایر جریان‌های اخلاق گرا می‌توان بازیافت که می‌خواهند خود را با روش اخلاق هستی گرایانه و با ملاحظات منش احترام گذاشتن به سایرین منطبق کنند. در این اواخر این نکته، ناشی از تأثیرات اخلاق گرایی آدورنو، مطرح می‌شود که نبایستی به جریان مُد روز گردن نهاد که آمال رسیدن به زندگی مطلوب را بی ارتباط به مسائل اخلاقی افراد می‌داند.

-گفتمان هنری- موسیقایی؛ موسیقی و تزهای فلسفی آدورنو

در عرصه‌ هنر آدورنو مشخصاً در حوزه‌ نقد و زیبایی‌شناسی موسیقی بررسی‌های ارزنده‌ای انجام داده است. او خود نیز به طور عملی با موسیقی آشنا بود و بیشتر مقالات و بررسی‌های کوتاه و قطعه مانندی که او در خلال سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۱ به رشته‌ تحریر درآورد، نقدهای موسیقایی برای رادیو بود. تا آنجا که در پایان این یک دهه به عنوان منتقدی پرآوازه، جدی و سخت گیر در عرصه‌ موسیقی شناخته شده بود که خیلی‌ها از نقدهای وی حساب می‌بردند.
در اینجا لازم است پیش از انکه به طور مشروح و مبسوط وارد بحث درباره‌ گفتمان هنری و موسیقایی آدورنو شویم، به مفاهیم و تزهای سه گانه‌ای که در تکوین و بسط آرا و نظریه‌های او از جمله در زیبایی‌شناسی هنر تأثیر چشمگیری داشتند، اشاره‌ای کوتاه کنیم؛ دیالکتیک منفی یا تفکر ناهمسان، نقد فرهنگ، و حقیقت ناخواسته یا غیر التفاتی. به زعم آدورنو این سه مفهوم را می‌توان در آثار هنری معین و مناسبات آن ها با فلسفه و زیبایی‌شناسی(نقش هنر و حقیقت غیر تعمدی) نهفته دید. در کل این سه نظریه یا تز محوری دال بر تأکید و تمرکزی است که آدورنو در تحلیل‌ها، نقدها و در آثار نظری و فلسفی خود در مناسبات درونی و رابطه‌های متقابل بین سوبژکتیویته(ذهنیت) و دنیای اجتماعی، برای روند فزاینده و در حال گسترش کالایی شدن فرهنگ و هنر(که در نهایت به صنعت فرهنگ می‌انجامد)، از دست رفتن امید و ایمان به تاریخ به مثابه‌ پیشرفت و تکامل، و از همه مهم تر تأکیدی که برای توان بالقوه‌ گشتاری، تحول پذیر و دگرگون ساز هنر و زیبایی‌شناسی و تأثیر آن در حوزه‌های مختلف حیات فردی و اجتماعی قائل است.
آدورنو در موسیقی، همدلی خاصی نسبت به سبک آتونال (عدم پیروی مو به مو از گامی معین) و تم آتونالیته‌ مضمر در«موسیقی نو»آرنولد شوئنبرگ (arnold schoenberg) داشت و با شور و شوق از مکتب موسیقایی وی حمایت می‌کرد. او در تاریخ هشتم مارس ۱۹۲۵ در نامه‌ای به زیگفرید کراکر (gottfried cracker) می‌نویسد که«هرچیز شوئنبرگی مقدس است»، و با لحنی تند و بسیار تهدیدکننده اضافه می‌کند که«قطع نظر از آن، تنها(گوستاو) ماهلر(gustav mahler) در میان آهنگ سازان(موسیقی) معاصر قدری خوب است و می‌توان رویش حساب کرد و هرکه غیر از این بگوید سر جای خود نشانده خواهد شد. وی در نشریه‌ die music مرجعیت و اقتدار شوئنبرگ را تا سرحد مطلق بودن و اعتبار تام و تمام ارتقا می‌دهد و با لحنی خشک و تحکم آمیز می‌نویسد: «امروز برازنده‌ هیچ کسی نیست که از آثار و کارهای شوئنبرگ انتقاد کند. آثار شوئنبرگ متضمن حقیقت اند.» درباره‌ی موسیقی شوئنبرگ اظهار می‌دارد از آنجای که موسیقی دیاتونیک ( diatonic) سنتی [جدا پرده، گام دیاتونیک، مربوط به مقیاس هشت آهنگی در گام ماژور یا مینور] با ایجاز، اختصار و انتزاع همراه و هماهنگ است، آتونالیته‌ جدید توجه را به ساختار آهنگ یا تصنیف و کارکرد آن ها به منزله‌ رشته تصمیم‌هایی که نتایج شان را نمی‌توان تعمیم داد، معطوف می‌سازد. این همان عدم قابلیت تقلیل پذیری به یک مفهوم است که انگیزه و موتور محرکه‌ فلسفه‌ آدورنو نیز محسوب می‌شود. شاید به همین دلیل است که در استدلالی مشهور اظهار می‌دارد: «اگر وظیفه‌ فلسفه خلق مفاهیم رهایی بخش جدید و احتراز از تناقضات تفکر تقابلی یا دوگانه اندیشی باشد، در آن صورت باید هرچه بیشتر شبیه هنر شود. در این خصوص وی از موسیقی الهام می‌گیرد.»
در مجموعه‌ آثار عظیم بیست جلدی آدورنو، بیشتر به مسائل هنر و زیبایی‌شناسی پرداخته شده است. در این مجموعه به آثاری برمی‌خوریم که در میان مطالب متنوع و بی شمار دیگر، به بررسی‌ها و مطالعاتی بدیع و پژوهش‌هایی ارزنده و نظریه‌ها و اظهاراتی جنجالی و قاطع و نقدهایی تند و شالوده شکنانه در موضوعات مختلف و در حوزه‌ موسیقی نیز به چهره‌های شاخصی چون آلبان برگ ( alben berg)، گوستاو ماهلر، آرنولد شوئنبرگ و ریچارد واگنر(richrd wagner) اختصاص یافته اند. همچنین به آثاری برمی‌خوریم مشتمل بر مقالات و گفتارهای متنوع و بی شمار که به مسائل ادبی و موسیقایی اختصاص یافته اند که از جمله‌ آن هاست: اثری مستقل تحت عنوان مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی موسیقی (۱۹۶۲)؛ و دو اثر تحلیلی- نظری اصلی که حاوی محوری ترین و برجسته ترین مفاهیم، الگوها، روش‌ها و رویکردهای نظری وی درباره‌ زیبایی‌شناسی و تحلیل‌های نظری وی در باب هنر و زیبایی‌شناسی است با عناوین فلسفه‌ موسیقی مدرن(۱۹۴۸) و نظریه‌ زیباشناسی (۱۹۷۰).
عدم درک صحیح مطالب و موضوعات ارائه شده توسط آدورنو در کتاب اخیر از سوی پاره‌ای از منتقدان به طرح این فرضیه انجامید که نظریه‌ زیبایی‌شناسی بازگشتی محافظه کاران به مفهوم سنتی اثر هنری است و نوعی عقب نشینی از مواضع انتقادی آدورنو محسوب می‌شود؛ بازگشتی به آن دسته از آثارظاهراً مدرن که اینک خود به جمع آثار کلاسیک پیوسته اند. علاوه بر همه‌ این موارد، به طور ویژه باید از رساله‌ مشهور اخلاق صغیر(۱۹۵۱)، یاد کرد که به لحاظ دامنه‌ شمول مطالب بسیار گسترده و متنوع است و شاید شاهکار آدورنو و یکی از بزرگ ترین آثار سراسر دوران پس از جنگ جهانی دوم تا امروز به حساب آید.
ایده محوری که در کانون تفکر زیباشناسیک آدورنو جای دارد و سایر نگره‌ها و گفتمان‌های زیباشناسیک و هنری او حول آن قرار می‌گیرد و معطوف به آن هستند، این دیدگاه مشهور اوست که «هنر را باید به منزله‌ منظومه‌ای دانست متشکل از وجوه و ابعادی که به لحاظ تاریخی در حال تحول و دگرگونی است. لیکن جدا از این جنبه‌های گشتارگون و متغیر، هنر به زعم آدورنو رهایی اجتماعی و فکری را درپی دارد. وی به تأسی از بنیامین، برای هنر «استقلال» و «اعتبار» قائل است و هنر را امری مستقل، معتبر و موثق می‌داند. توجه و دغدغه‌ اصلی وی به هنر مستقل در پیوند با نگاه تحلیلی وی از بسترها و مناسبات تاریخی‌ای است که هنر مذکور از دل آن سربرآورد: بسترهای کارکردی و ساختاری تاریخی اواخر قرن هجدهم. این«استقلال» در حقیقت نتیجه و کارکرد برداشت‌ها و آگاهی‌های بورژوایی از مقوله‌ آزادی بود که خود در پیوند با ساختار اجتماعی مناسب و موجود آن دوران سربرآورده و تکامل یافته بود.
گرچه در هر مورد، هنر در بستر فرهنگی و تاریخی خاص ریشه دارد. باوجود آن مستقل از هرگونه محتوای جهانی، ساختارهای معنایی بدیع خاص خود را خلق می‌کند. در این خصوص، آدورنو موسیقی را به عنوان ناب ترین هنر مثال می‌زند، زیرا هیچ گاه به طور مستقیم به جهان اشاره و ارجاع نمی‌کند؛ همه‌ اشکال هنری دیگر برای مثال فیلم، نقاشی، عکاسی، ادبیات، مجسمه سازی و دیگر هنرهای تجسمی و بازنمایانه عموماً به واسطه ارزش بازنمایانه‌ خود تحت فشار و انتظار و توقع قرار دارند. به عبارت، دیگر با ارزشی بازنمایانه بر دوش آن هاست؛ درحالی که موسیقی حداقل از این بابت از استقلال بیشتری برخوردار است.
باید توجه داشت که گرچه هنر واجد بسترهای تکوینی تاریخی و اجتماعی است، اما در تحلیل نهایی آدرونو تأکید دارد که نفس موجودیت هنر بیانگر استقلال سوژه‌ فردی در برابر جامعه است. در فرهنگ و جامعه‌ بورژوایی سرنوشت هنر در پیوند اجتناب ناپذیر با سرنوشت ذهنیت یا سوبژکتیویته قرار دارد، زیرا جامعه نیز روزبه روز به گونه‌ای فزاینده سرکوب گرتر و از خود بیگانه کننده تر می‌شود. آدورنو این معنی را در پیوند با مفهوم «صنعت فرهنگ» مورد بررسی قرار می‌دهد. به زعم وی صنعت فرهنگ زمینه‌های دخالت و دستکاری و تحریف و کژدیسه ساختن محصولات فرهنگی و تولیدات هنری را در راستای ترویج و تحکیم فرهنگ بورژوازی فراهم می‌سازد. از سوی دیگر، این جریان در پیوند با پدیده‌ای تحلیل می‌شود که آدورنو از آن به «فرهنگ عامه»، به منزله‌ نیرویی مداخله گر و تحریف‌گر یاد می‌کند. این پدیده نیز به نوبه‌ خود در پیوند با تلقی و برداشت خاص متفکران و نظریه‌پردازان انتقادی مکتب فرانکفورت از پدیده‌ توتالیتاریانیسم (totalitarianism) قرار دارد. در این زمینه فرهنگ عامه به منزله‌ ابزاری در دست طبقه‌ حاکم به منظور تحریف، دستکاری و تهی ساختن هنر و کاربست‌های هنری عمل می‌کند. در این میان مقولاتی چون تفریح و سرگرمی عامه و صنایع فرهنگی در کنار هم و دست دردست هم به منزله‌ ابزار مستقیم و ساز وکارهای اصلی«مداخله»( manipulation) عمل می‌کنند. مؤلفه‌های سرکوب گرانه‌ هنر و فرهنگ عامه‌ مدرن در کتاب دیالکتیک روشنگری به شرح زیر تحلیل و تبیین شده است:
«هنر سبک و سرگرم کننده سایه‌ هنر مستقل بوده است. این [هنر] در واقع آگاهی بد و نامناسب اجتماعی از هنر جدی است. حقیقتی که هنر جدی به دلیل مفروض‌های اجتماعی خود ضرورتاً فاقد آن بود سبب می‌شود تا هنر سبک و غیر جدی صورت معقول و ظاهری مشروع پیدا کند. خود این تقسیم بندی حقیقت است: دست کم جنبه‌ سلبی فرهنگ را بیان می‌کند که حوزه‌های متفاوت، آن را تشکیل می‌دهند. در کم ترین وجه آن می‌توان با جذب و مستحیل ساختن هنر سبک و غیر جدی درون هنر جدی، یا برعکس، آنتی تز یا برابر نهاده‌ موجود را رفع و رجوع کرد. اما این همان کاری است که صنعت فرهنگ درصدد انجام آن است.
منابع مقاله :
- آدورنو، تئودور و هورکهایمر، ماکس، دیالکتیک روشنگری، ترجمه مراد فرهادپور و امید مهرگان، تهران، نشرگام نو، 1388 .
- هورکهایمر، مارکس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره ۱۸ ، پاییز ۱۳۸۰.
- آدورنو، تئودور، زیبایی‌شناسی انتقادی، ترجمه امید مهرگان، نشرگام نو، 1382.
- آدورنو، تئودور، زبان اصالت در ایدلوژی آلمانی، ترجمه سیاوش جمادی، تهران، نشر ققنوس، 1385.
- باتامور، تام، مکتب فرانکفورت،ترجمه حسینعلی نوذری، تهران، نشرنی، چاپ اول، 1375.
- هابرماس، یورگن، «مدرنیته، پروژه‌ای ناتمام(مدرنیته در برابر پست مدرنیته)»، مندرج در نوذری، مدرنیته و مدرنیسم: سیاست. . . ، تهران، نشر نقش جهان، چاپ دوم، 1380.
- استریناتی، دومینیک، مقدمه‌ای بر نظریه‌های فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک‌نظر، تهران، نشر گام نو، 1380.
- یوتیاک، ریچارد و دردریان، جیمز، نظریه انتقادی پست مدرنیسم نظریه مجازی در روابط بین الملل، ترجمه حسین سلیمی، تهران، نشرگام نو، 1380.
- لسناف، مایکل ایچ، فیلسوفان سیاسی قرن بیستم، ترجمه خشایار دیهیمی،تهران، نشر ماهی،چاپ سوم، 1389.
- آزاد ارمکی، تقی، نظریه های جامعه شناسی، تهران، سروش ( انتشارات صدا و سیما )، چاپ ششم، 1389.
- نوذری، حسینعلی، مدرنیته و مدرنیسم، سیاست، فرهنگ و نظریه‌ اجتماعی(ترجمه و تدوین)، تهران، نشر نقش جهان، چاپ دوم،1380 .
- نوذری، حسینعلی، نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت در علوم انسانی و اجتماعی، تهران، نشرآگاه،1386 .
- احمدی، بابک، خاطرات ظلمت (درباره سه اندیشگر مکتب فرنکفورت: والتر بنیامین، ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو)، تهران، نشر مرکز، 1376.
- احمدی، بابک، حقیقت و زیبایی،نشر مرکز، 1384.
- بشیریه،حسین، تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم جلد1 اندیشه های مارکسیستی، تهران، نشر نی،چاپ هشتم،1387.
- قادری،حاتم، اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، تهران، انتشارات سمت،چاپ نهم،1387.
- امیدی، مهدی، نظریه انتقادی در روابط بین الملل با رویکرد تطبیقی، مجله معرفت، شماره، 1389 .
- باشگاه اندیشه www.bashgah.net