مدرسه زنگ امتحان

- هیس ، هیس - پسر جواب سوال ۲،  زود باش الان آقا معلم میاد.

یک کم جا به جا می شوم و سعی می کنم خودم را بی تفاوت نشان بدهم؛ اما اصرار کردن هایش تمرکزم را بهم ریخته است.

- تو رو خدا - خواهش می کنم من سال گذشته هم توی همین کلاس بودم اگه از این درس نمره نیارم امسال هم مردود می شم.

نمی دانم چرا دلم به حالش می سوزد - دستم را از رو برگه بر می دارم و اجازه می دهم از روی برگه ام بنویسد.
 

بعد از امتحان

- بابا دمت گرم خیلی آقایی. ممنون. حتما نمره میارم ، من رضا هستم اسم تو چیه؟

- محمد

- ممنون محمد جون ، تو منو نجات دادی اگه امسال هم رفوزه می شدم نمی دونستم جواب مامان و بابامو چی می دادم!

- خواهش می کنم.

- امروز من و چند تا دیگه از بچه ها می ریم گیم نت، به پاس تشکر از تو می خوام تو هم همراهم بیای حتما با من بهت خوش میگذره.

- خوب نمی دونم، باید بعد از مدرسه برم خونه مامانم نگران می شه.

- سوسول نباش پسر، تو بزرگ شدی ۱۴ سالته. بیا بریم خوش میگذره حالا فوقش مامانت یک کمی نگران بشه طوری که نمیشه.
 

۲ ساعت بعد از مدرسه ( گیم نت )

- عجب حالی داد پسر خیلی خوش گذشت.

- آره به منم همینطور. ولی می ترسم، دیرم شده باید برم.

- نگران نباش اگه رفتی خونه باهات دعوا کردن بگو کتابخونه بودم یا بگو مدرسه کلاس تقویتی گذاشته بودن. من همیشه همین چیزا رو تحویل مامان بابام میدم هیچ وقت هم شک نمی کنند. وای محمد دیدی چی شد! شرمنده پول همرات هست من پول ندارم میشه پول گیم نت رو این دفعه تو حساب کنی باور کن جبران می کنم.

- باشه اشکالی نداره
 

چند روز بعد، حیاط مدرسه

- سلام محمد. چطوری؟ صبح بخیر. میشه یک خواهش بکنم می دونم پول گیم نت اون روز رو بهت بدهکارم اما میشه کمی پول بهم قرض بدی؟ قول میدم زود پس بدم.

- آره بیا

- راستی سه شنبه هفته آینده با بچه ها می ریم سینما آماده باش.

- باید از مامان و بابام اجازه بگیرم.

- واااااااااااا. تو چقدر بچه ننه ای! چرا واسه هر کاری که میخوای بکنی باید ازشون اجازه بگیری؟ پس استقلالت کجاست ؟ بهشون بفهمون خودتی که باید برای خودت تصمیم بگیری.

 
سه شنبه (قرار سینما )، ساعت نماز

- محمد فقط حواستو جمع کن تا ناظم روشو کرد اون طرف سریع از در مدرسه برو بیرون بزار فکر کنه ما تو صف نماز جماعتیم.

- حالا نمیشه بعد از مدرسه بریم ؟ آخه الان ساعت نمازه

- ببین پسر جان باز که می خوای مثل عقب مونده ها رفتار کنی خوب الان سینما خلوته، بیشتر خوش میگذره، حواسش پرت شد، بدووووووووو
 

نیمه شب تاریک محمد

الان نزدیک به ۵ ماه از آشنایی من و رضا می گذرد، من هیچ وقت آدم اجتماعی نبودم همیشه سرم تو کتاب بود و دوستان محدودی داشتم این را برای خودم ضعف بزرگی می دانستم و چه فکر احمقانه ای که می خواستم در کنار رضا و با بله گفتن و تأیید کردن تمام حرف ها و کارهایش از خودم شخص ویژه ای بسازم. ای کاش هیچ وقت برای اینکه به همه بچه ها ثابت کنم من یک آدم دست و پا چلفتی و بچه ننه نیستم به خواسته های رضا پاسخ بله نمی دادم. در این مدت آشنایی، اخلاق و رفتارم خیلی عوض شده بود. امسال مردود شدم. حالا مجبورم یک سال دیگر پشت همان میز بشینم و دوباره تلاش کنم.

امشب با مامان و بابا دعوایم شد، از خودم خجالت کشیدم، انگار خودم نبودم. تمام دروغ هایی که در این مدت به آن ها گفتم  عذابم می ده.

ای کاش زمان را می شد به گذشته برگرداند و اشتباهات را جبران کرد. ای کاش با یک نه ساده خودم را از چیزی که بودم نمی گرفتم ای کاش در مقابل خواسته هایش فقط یک بار نه می گفتم ای کاش نسبت به شخصیتم هیچ وقت احساس ضعف نداشتم، افسوس کاش کمی اعتماد به نفس داشتم ...

 

نظر تو چیه؟

تو هم مثل من فکر می کنی اگر با یک نه ساده یا حداقل با فکر و منطق به تمام پیشنهادهای رضا جواب می دادم الان همان محمد سابق نبودم؟

نویسنده: مهدیس حسینی