نوشته‌های عمده مایکل دویل درباره صلح دموکراتیک و نظریه لیبرالیسم روابط بین الملل همچون نوشته ونت در مورد نظریه سازه انگاری روابط بین الملل، هیچ اشاره ای به دین به جز گفتاری مختصر درباره رژیم "مذهبی" منتخب بوئرها ندارد. این رویکرد، شاید برای افرادی که لیبرالیسم را به عنوان ایدئولوژیی کاملا سکولار و ضد دین می بینند، مایه تعجب نباشد. با وجود این، عبارت کلیشه ای همسان و متضاد آن می تواند بیشتر جالب توجه باشد: لیبرالیسم به دنبال نهضت پروتستان و ظهور اخلاق پروتستانی طبقه متوسط سرمایه دار ظهور کرد. همان طور که هورد در این کتاب اشاره می کند، قسمت عمده تفکر روشنگری لیبرالیسم در سکولاریسم مسیحی ریشه دارد. در سطح بین المللی، مخالفان پروتستان که در فضای مطلوب دولت های لیبرال دموکراسی با اکثریت پروتستان فعالیت می کردند، منادی جنبش های صلح طلب، بازار آزاد و جنبش لغو برده داری بودند. بنابراین، در این دیدگاه: اگر نهضت پروتستان وجود نداشت، صلح لیبرالی هم بوجود نمی آمد. لیبرالیسم فرانسه انقلابی، استثنایی است که این قانون را ثابت می کند: جامعه ای کاتولیک که در چارچوب لائیسیسم دین را انکار می کند، نمی تواند لیبرال دموکراسی را نهادینه کند بلکه به ملی گرایی پوپولیستی روی می آورد و از این طریق درصدد است جهان را فتح کند.
 
پیامدهای این دیدگاه که سکولاریسم ریشه های قدرتمند مذهبی دارد، برای نظریه لیبرالیسم روابط بین الملل، چیست؟ ادعای عمده لیبرالیسم مبنی بر این که لیبرال دموکراسی ها با یکدیگر نمی جنگند، تبیین های متعددی دارد که بیشتر آنها به کانت برمی گردند. دموکراسی ها اغلب محافظه کار هستند زیرا شهروندان طبقه متوسط که هزینه های جنگ را متحمل می شوند حکومت را در این نظامها محدود می کنند. در دموکراسی ها بازار آزاد حاکم است، بنابراین آنها مایل به قطع تجارت سودمند نیستند. در دموکراسی ها آزادی بیان وجود دارد لذا بهتر اطلاع رسانی می شود و درک و اعتماد به آنها برای دیگران آسان تر است. سرانجام، دموکراسی ها در هویت و درک مشترک از مشروعیت سیاسی سهیم هستند، بنابراین یکدیگر را تهدید نمی بینند. در اینجا، با دیدگاه هورد در این مورد که کانت پیشرو "سکولاریسم یهودی- مسیحی" است موافق هستیم، واقعیتی که این ادعای تبارشناختی را تقویت می کند: صلح دموکراتیک باید بیشتر به لحاظ ریشه های هنجاری لیبرالیسم در مذهب تا به لحاظ رویه های مکانیکی پاسخگویی انتخاباتی و سازوکارهای کنترل و موازنه فهمیده شود. گرچه نظریه لیبرالیسم روابط بین الملل، دین را کم اهمیت جلوه می دهد و مایل است ماهیت سکولاریستی خود را مسلم جلوه دهد، دین می تواند نقش سازنده ای در ایده های لیبرالیسم داشته باشد و در برخی از ویژگی های کارکردی نهادهای چندگانه سکولار و لیبرال نیز سهیم باشد.این در عوض، میتواند پیامدهایی بر تلاش ها در جهت ارتقا دموکراسی و سطح انتظارات درباره چگونگی توسعه بهتر صلح دمکراتیک داشته باشد. برای نمونه، کارشناسان حوزه افریقا این پرسش را مطرح می کنند که آیا صرفا برگزاری انتخابات در جوامع لیبرال می تواند به توسعه پاسخگویی دموکراتیک و منافع آن برای صلح اجتماعی کمک کند یا این که مجموعه کامل پیش شرط های کانت از جمله تغییر عمده هنجاری لازم است تا معجزه ای دموکراتیک اتفاق بیفتد.
 
دلیل این که برخی دانشمندان لیبرال روابط بین الملل، نقش دین را کم اهمیت دانسته اند، این است که آنها به طور ضمنی نظریه نوسازی لیبرال درباره توسعه سیاسی را می پذیرند، یعنی؛ نوسازی تاریخی، روندی خطی است که در آن اشکال لیبرالیسم از قبیل سرمایه داری، سکولاریسم و دموکراسی با یکدیگر پیشرفت می کنند. در این رویکرد، با مدرن تر و دموکراتیک تر شدن جوامع، دین نیز بتدریج از معادلات کنار گذاشته می شود. با وجود این، بازخیزش دین در دنیای معاصر نشان میدهد که توسعه سیاسی، مسیرهای چندگانه ای به سوی نوسازی ایجاد می کند. در برخی از این مسیرها، ناکامی ناشی از پاسخگو نبودن دولت سکولار، فشار روزافزونی بر نظام در راستای مشارکت مردم اعمال می کند. زمانی که پیامدهای سیاسی جنبش های مردمی در سراسر مرزهای بین المللی تسری می یابد، این پدیده به موضوعی مهم برای نظریه روابط بین الملل تبدیل می شود. تفسیری موسع از لیبرالیسم، به عنوان رهیافتی که به توسعه سیاسی و ظهور رژیم های مدرن می پردازد، برای فهم این رویه های اجتماعی و پیامدهای آنها بر سیاست بین الملل بسیار مفید خواهد بود.
 
البته، همه اندیشمندان رهیافت لیبرالیسم، دین را در تحلیل های خود کنار نگذاشته اند. برای نمونه، آندرو موراوسیک در توصیف رهیافت لیبرالیسم، هویت های دینی را به عنوان منبع ترجیحات گروه های اجتماعی یا منافع مطرح می کند. خواهد داد. این رویکرد، در بسیاری از موارد به خوبی نتیجه خواهد داد.
 

نهادگرایی نئولیبرال

در نهادگرایی نئولیبرال رابرت کوهن که یکی از شاخه های رهیافت لیبرالیسم روابط بین الملل است، اشاره آشکاری به دین نشده است. نوشته برجسته کوهن تحت عنوان "پس از هژمونی" بر نقش نهادهای چندجانبه در تسهیل همکاری میان دولت ها از طریق افزایش تبادل اطلاعات، هماهنگ کردن چانه زنی ها در حوزه های موضوعی و بزرگنمایی پیامدهای درازمدت ناشی از فرصت طلبی های کوتاه مدت، تاکید می کند. این کتاب که بر اساس خرد گرایی نوشته شده است هیچ اشاره ای به دین ندارد.
 
هنوز اگر به گذشته برگردیم و از دیدگاه ماکس وبر به این موضوع نگاه کنیم، دین یکی از گام های اولیه بشر برای عقلانی کردن و نهادینه سازی اجتماع را شکل می دهد. دین برخلاف نگرش غیرمنطقی و آشکار جادوگری و افسونگری، تفسیر عقلانی منسجمی از واقعیت های اجتماعی، طبیعی و فراطبیعی ارائه میدهد و نهادی تخصصی شده برای اجرای شعایر مذهبی، انتقال و توسعه دکترین مذهبی ایجاد می کند. بنابراین سازمان های مذهبی، پیشگامان سازمان های بوروکراتیک مدرن و سکولار هستند. نهادهایی که کارکردهایی سیاسی و اقتصادی داشتند و در برخی جوامع و حوزه های موضوعی، هنوز چنین کارکردهایی را دارند.

با وجود ریشه های مذهبی یا ماهیت مذهبی برخی سازمان های غیر حکومتی (NGOs) و نیمه رسمی مانند صلیب سرخ و هلال احمر، موضوع نهادگرایی نئولیبرال سازمان های بین المللی سکولار می باشد. گرچه مایکل بارنت و مارتا فینه مور اقتدار و قدرت سازمان های بین المللی را به گونه ای توصیف می کنند که ویژگی های سازمان های مذهبی از جمله؛ اقتدار ناشی از نمایندگی (حق الهی)، اقتدار اخلاقی، اقتدار ناشی از تخصص (متخصصان در آیین و اصول)، قدرت طبقه بندی جهان، قدرت تثبیت معانی و اشاعه هنجارها را تداعی می کند. در حوزه هایی مانند حقوق بشر، سازمان های بین المللی، برای نمونه دیوان بین المللی کیفری، مستقیما با سازمان های مذهبی برای طبقه بندی رفتارها، معنی بخشیدن به آنها و ارتقا هنجارها رقابت می کند. مایکل ایگناتیف معتقد است که اصول حقوق بشر نسخه ای جدید از انسان گرایی سکولار است و نهادهای مدافع این دکترین، بیشتر نگران اثبات عقیده و باور خود هستند تا کسب نتایج  در این راستا، این ادعا که سکولاریسم های لیبرال همچون مذاهب به حوزه های مشابهی می پردازند، نه تنها جهان بینی ها بلکه برخی سازمان های بین المللی را نیز شامل می شود.
 
به طور خلاصه، گرچه نظریه لیبرالیسم روابط بین الملل، دین را کم اهمیت جلوه می دهد و مایل است ماهیت سکولاریستی خود را مسلم جلوه دهد، دین می تواند نقش سازنده ای در ایده های لیبرالیسم داشته باشد و در برخی از ویژگی های کارکردی نهادهای چندگانه سکولار و لیبرال نیز سهیم باشد.
 
گرچه دین در نظریه روابط بین الملل، به ندرت مورد توجه قرار گرفته است، اما می تواند مکملی برای ساختارها و روندهای موجود در سنت های عمده خردباوری و برنامه های تحقیقاتی نظریه روابط بین الملل به شمار آید. تروریسم و اقدامات خشونت آمیزی که بر اساس مذهب توجیه شده اند، موضوع دین را مورد توجه اندیشمندانی که سیاست بین الملل را مطالعه می کنند، قرار داده است. با این وجود، دلیل توجه بیشتر به نقش دین در مطالعات بین المللی، نه برای فهم بهتر مشکلات رایج بلکه برای کسب درکی عمیق تر نسبت به مفاهیم اصلی آن که برای مطالعه موضوعات بین الملل ضروری هستند، می باشد.
 
البته، گنجاندن دین در نظریه روابط بین الملل به عنوان "جریان اصلی" از دو جهت مخاطره آمیز است. نخست؛ این که در روند گنجاندن موضوعات دینی در چارچوب نظریه ها ممکن است آن نظریه ها تا اندازه ای بسط داده شوند که از ماهیت اصلی شان تھی شوند. در برخی موارد، دانشمندان چنین اقدامی را کاملا آگاهانه و به عنوان فرضیه ای تئوریک انجام داده اند، برای نمونه، استدلال رابرت پیپا مبنی بر این که در نظریه راهبردی وی درباره تروریسم، دین به این دلیل اهمیت دارد که بمب گذاران انتحاری، آسانتر می توانند اهداف خود را در مذاهب دیگر از صفات انسانی شان عاری کنند. گرچه تافت در این کتاب، دین را در نظریه راهبردی اش درباره خشونت به عنوان یک متغیر قلمداد می کند، اما زمانی که با محتوی ایده های مذهبی و اشکال سازمانی سروکار دارد، آن را تا این سطح تقلیل نمیدهد. در طرف دیگر این طیف، نکسون در اشاره به نگرانی های نظریه روابط بین الملل، به هیچ وجه دین را برای سازگاری با آنها تنزل نمیدهد بلکه آن را به گونه ای بکار می گیرد که ویژگی مقدس خود را حفظ کند، حتی زمانی که معتقد است چارچوب گفتمانی دین شامل محاسبات راهبردی است. با توجه به این موضوع، دانشمندان در تلاش برای گنجاندن دین در نظریه های روابط بین الملل، انتخاب های متفاوتی انجام می دهند.
 
منبع: دین و نظریه روابط بین الملل، جک اسنایدر، ترجمه سیدعبدالعلی قوام، رحمت حاجی مینه، چاپ اول، نشر علم تهران ۱۳۹۳