نیاز به گفتن نیست که ایده‌آلیست‌ها آدمیان را موجوداتی متفکر، عاقل و توانا برای کسب حقیقت از طریق استدلال و کسب آن از طریق کشف رازها می دانند. آنها به انسان به عنوان موجودی که تنفس می کند و غذا می خورد و می خوابد، و برتر از همه اینها موجودی که حیطه تفکر او از پست ترین تا بالاترین نقطه است می نگرند. به عنوان مثال، افلاطون معتقد بود که پست‌ترین نوع تفکر را می توان ظن نامید. در این مرحله مردم در مورد اندیشه‌های خود به خوبی فکر نمی کنند و معمولا ضد و نقیض میگویند. مردم آرزو می کنند که کاش خردمند بودند یعنی نه تنها می توانند شیوۀ تفکر خود را، بلکه کیفیت اندیشه‌های خود را بهبود بخشند. آنها می توانند اندیشه‌هایی را که به ارزشهای بنیادی و ماندنی - اگر نگوییم کامل و جاودان - مربوط است، کسب کنند.
 
مردم می توانند با استفاده از تفکر دیگران یا به کمک نوشته های آنها خود را به چنین آرمانی نزدیک کنند. نکته مهم این است که تفکرمان را به سمت مفاهیم کلی تر هدایت کنیم تا مفاهیمی که در امور ظاهری زندگی روزمره به کار می رود. برای مثال، مطالعه روزانه روزنامه ممکن است در اطلاع یافتن از اتفاقاتی که در دنیا می افتد مفید باشد، اما روزنامه در فهم این واقعیت که چرا این اتفاقها رخ می دهد، کمک نمی کند. فهم این مساله نه تنها به تفکر نیاز دارد، بلکه به توانایی مرتبط ساختن تفکرات دیگران به ادراک بنیادی مسأله ارتباط دارد.
 
عده‌ای گفته اند انجیل، موبی دیک و جمهوریت در مورد مسائل فعلی ما یعنی آلودگی محیط زیست، مسابقه تسلیحاتی و تبعیض نژادی چیزی نگفته اند، اما ایده آلیست جواب می دهد که هر چند ممکن است افراد پاسخ خاصی به مسائل زمان خود در چنین کتابهایی پیدا نکنند، اما می توانند مطالب مربوط را به صورت گلی که برای فهم مسائل ویژه و حل آنها مفید باشد، در آن بیابند. مثلا انجیل مسائل مربوط به جنگ و تبعیض را مطرح می کند و در کتاب سرمایه در مورد برخی مسائل اقتصادی که هنوز هم اهمیت دارد، سخن رفته است. ناکامی ما در حل مناسب مسائل فعلی ناشی از فقدان دانش نیست، بلکه از جهت به کار نبستن دانش در زمینه اندیشه‌های بزرگ و فراگیر است.
 
خودشکوفایی: تأکید ایده‌آلیست‌ها بر کیفیت های ذهنی و عقلانی انسان، بسیاری از فلاسفه ایده آلیست را به این جهت سوق داده که شدیدا بر مفهوم فرد و جایگاه او در تعلیم و تربیت متمرکز شوند؛ این ویژگی سوگیری ذهنی قابل توجهی را که مخالف ابعاد عینی است به ایده‌آلیسم می بخشد. بسیاری بعد ذهنیت گرایی" را یکی از برجسته ترین وجوه ایده‌آلیسم مخصوصا در تعلیم و تربیت می دانند. جی. دونالد باتلر، مربی معاصر معتقد است که التفات به فرد یکی از ویژگی‌هایی است که ایده‌آلیسم را تا امروز برای نسل جدید زنده نگه داشته است. تحلیل او از مسأله در کتاب ایده‌آلیسم در تعلیم و تربیت نشان می دهد که خود در محور ایده‌آلیسم متافیزیکی قرار دارد و می توان نتیجه گرفت که در مرکز تعلیم و تربیت ایده‌الیستی واقع است. وی سپس به این نتیجه می رسد که خود، واقعیت اولیه و اساسی تجربه فرد است و این که واقعیت غایی را می توان به صورت خود درک کرد و این خود می تواند انفرادی، گروهی یا کلی باشد. از این رو، تعلیم و تربیت قبل از هر چیز با خودشکوفایی سروکار دارد. باتلر به نقل از جیووانی جنتیل یاد آوری می کند که خودشکوفایی هدف نهایی تعلیم و تربیت است.
 
چنین تفکری در شنت ایده آلیست ریشه عمیقی دارد. دکارت با طرح قضیة «من فکر میکنم پس هستم»، تعمق در مورد خود را مبنای طرحواره مشهور متافیزیکی و تحقیق روانشناختی خود قرار داده است. برخی محققان شروع ذهنیت گرایی را از همین جملات می دانند. متفکرانی از قبیل برکلی، اندیشه واقعیت ذهنی را که از یک طرف به اصالت من و از طرف دیگر به شک گرایی منجر شد، بیشتر بسط دادند. عقیده برکلی که اشیا وجود ندارد، مگر این که به وسیله ذهن درونی فرد یا ذهن خدا درک شود، به ذهنیت گرایی تفکر تربیتی ایده آلیست اندکی قدرت بخشید. چون تفکر و دانستن، محور مطالب تربیتی است، زیاد عجیب نیست که ایده‌آلیسم تا این حد بر دیدگاههای تربیتی در مورد ذهن فردی و خود، اعمال نفوذ کرده است.
 
هرچند ذهن گرایی از بال های اصلی ایده‌آلیسم به حساب می آید، اما فراموش نکنیم که تعلق جزء به کل یا تعلق داشتن فرد به جامعه از نظر اهمیت با آن معادل است. افلاطون فرد را جدای از جایگاه ویژه و نقش اجتماعی او حتی تصور هم نمی کند. عین همین موضوع، اما از نظر بیان متفاوت با آن را، می توان در آرای آگوستن در مورد ارتباط انسان محدود با خدای نامحدود ملاحظه کرد. شاید در عصر جدید، این موضوع بیش از هر کس به وسیله هگل توسعه داده شده باشد. او اعتقاد داشت که فرد باید به کل وابسته باشد، زیرا تنها در تعلق به گل است که می توان اهمیت واقعی فرد را دانست. این تفکر، هگل را بدین سمت سوق داد که به تأکید یاد آور شود فرد معنای حقیقی خود را در خدمت به جامعه می یابد؛ تفکری که به اندیشه افلاطون بسیار نزدیک است. حتی هگل از این هم فراتر رفت و گفت هر انسانی برای ادراک واقعی خویشتن می بایست خود را با کل هستی، یعنی عالم، پیوند دهد.
 
تأثیر این اندیشه‌ها بر تعلیم و تربیت، به سادگی در نوشته های هرن، جنتیل و هاریس روشن است. هرن ایده آلیست آمریکایی اوایل قرن بیستم، معتقد بود که تعلیم و تربیت، توجیه مردمی است که خویشتن را به عنوان عضو اصلی عالم ذهن پیدا کنند. فراگیرنده، شخصیت محدودی است که برای شبیه شدن به آرمانی نامحدود رشد می کند. به دلیل خامی یادگیرنده، وظیفة معلم است که او را به راههای صحیح منتهی به این موجود نامحدود هدایت کند. این امر اقتضا می کند که معلم از اطلاعات فراوان برخوردار باشد. او باید شناخت و کیفیتهای شخصی لازم را برای نیل به این هدف داشته باشد. این جاست که تربیت قدرت اراده مرکزیت پیدا می کند، زیرا برای یادگیرنده آسان است که به دلیل جذابیتی که فساد و نادرستی دارد، از مسیر مطلوب منحرف شود؛ این همان تنگنایی است که آگوستن و سایر متفکران مذهبی غالبا به آن اشاره کرده اند. از دیدگاه قرن تعلیم و تربیت باید رغبت به سوی کمال را در شاگرد تقویت کند. این فعالیتی است که به موجب آن هر کسی می تواند خود را برای نزدیکتر شدن به خداوند ماده کند؛ وظیفه ای که برای انجام آن، زندگی ابد لازم است.
 
منبع: مبانی فلسفی تعلیم وتربیت، هوارد آ. اوزمن و ساموئل ام. کراور،مترجمان: غلامرضا متقی فر، هادی حسین خانی، عبدالرضا ضرابی، محمدصادق موسوی نسب و هادی رزاقی،صص54-51، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله علیه، قم، چاپ دوم، 1387