دانش آموزانی که در راه استکبار ستیزی شهید شدند

سنشان کم بود، دانش آموز عادی نبودند که فارغ التحصیل شدنشان هم عادی باشد. آنان در مکتب حسین(علیه السلام) درس ایثار، شهادت و مبارزه با استکبار و ظلم را آموخته و با شهادت فارغ التحصیل شدند.

اسماعیل در دومین روز از بهار سال ۱۳۴۵ به دنیا آمد و در ۲۴ شهریور ماه ۱۳۵۷  هنگامی تنها ۱۲ سال داشت شهد شهادت را نوشید.تابستان ها  و ایام تعطیل به روستا بر می گشت و کمک پدرش آقا زکریا روی زمین کار می کرد.  هر بار که می آمد با خودش عکس و اعلامیه می آوردو برای پدر و  مادر و همسایه ها از تظاهرات و اعتصاب های شهر تعریف می کرد. اما مراقب بود که آن ها را نگران و دلواپس خود نکند.

سخت کوش بود و قوی!غیرت مرادانه اش قبول نمی کرد تعطیلاتش را به بازی و تفریح بگذارند. مثل یک مرد کنار پدرش کشاورزی می کرد و برای مادرش کارهای خانه را انجام می داد.

تابستان سال ۱۳۵۷ تمام شده بود و او بغچه سفرش را بسته و آماده ی رفتن بود .لباس های تنش هنوز بوی خاک می داد! بوی علف! بوی سادگی!

بلاخره لحظه خداحافظی رسید. آقا زکریا مثل دفعات قبل آماده شد تا او را به شهر برساند. با اینکه مادرش همیشه می گفت حاظرم روسری را هم بفروشم تا اسماعیل درس بخواند، ولی این بار دلش به رفتن او راضی نمی شد. وقت رفتن او با چشمان اشک آلود گفت: «پسرم اگر میشه امسال به شهر نرو! می ترسم اتفاقی برات بیفته!همه جا ناامن شده! اون ازخدا بی خبر ها به بزرگ و کوچک رحم نمی کنن!»اسماعیل با لبخند گفت:«یادته بچه که بودم همه اش ماجرای حضرت ابراهیم و اسماعیل را برام تعریف می کردی؟ حالا تو هم فکر کن مثل هاجر هستی. اگر خدا نخواهد هیچ اتفاقی برای من نمی افتد!» بعد پشت سر پدرش به راه افتاد.
 
خیلی زود به روستا برگشت؛ولی روی دست های مردم
اواخر شهریور ماه سال ۱۳۵۷ بود. اسماعیل ۱۲ ساله تازه سال تحصیلی جدید را شروع کرده بود. اخبار درگیر ی ها و نا آرامی های شهر زنجان به روستای «حلب» هم می رسید. مادر اسماعیل دلواپس او بود. پدرش هم همین طور! آقا زکریا از برادر زنش شنیده بود که اسماعیل در تظاهرات شرکت می کند و همراه دوستانش روی در و دیوار ها شعار می نویسد.

نگرانی زیاد پدر را به شهر کشاند. او از اسماعیل خواست تا وسایلش را جمع کند و به روستا برگردد. اما اسماعیل قبول نمی کرد. می گفت می خواهد به درس اش ادامه بدهد. با وساطت زن دایی اش قرار شد که اسماعیل باز هم نزد آن ها بماند. پدرش راضی بود اما موقع خداحافظی گفت«اسماعیل بابا، به مادرت چی بگم؟ اون چشم به راهته» اسماعیل کودکانه جواب داد: «بگو زود بر می گردم،خیلی زود».

آقا زکریا دلش می خواست، بماند واسماعیل را سیر ببیند اما غرورش اجازه نمی داد. حس غریبی به او می گفت که دیگر فرزندش را نمی بیند. پیشانیش را بوسید و از او جدا شد.

بعد از رفتن آقا زکریا، اسماعیل به طرف خانه ی دایی اش به راه افتاد. به چهارراه که رسید متوجه درگیری مردم با نیروهای گارد شاهنشاهی شد. بی اختیار جلو رفت و شروع به شعار دادن کرد. یادش آمد به پدر قول داده در تظاهرات شرکت نکند. نمی دانست به قولش عمل کند یا به تکلیفی که بر دوش خود احساس می کرد. ناگهان داغی سرب را بروی گردنش احساس کرد! خون از گلویش فواره زد و بر روی زمین افتاد. او  خیلی زود به روستا برگشت! ولی روی دست های مردم.
 
شناسنامه را دست کاری کرد تا بتواند به جبهه برود
سال ۱۳۵۰ متولد شد و سال ۱۳۶۲ در مهران شهد شهادت را نوشید. هنگامی که برای ثبت نام به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رفت، به او گفتند که سنت کم است، اما این دانش آموز ولایی گفت : « مگر امام نفرمودند رهبر ما آن طفل ۱۳ ساله ای است که نارنجک به کمر می بندد» با این سخنان کسی تاب مخالفت با او را نداشت. این شهید با دست کاری شناسنامه خود سن و کپی از آن که سن ۱۷ سال را نشان می داد بار بربست و در تاریخ هشتم  اسفند ماه سال ۱۳۶۱ که ۱۱ سال بیشتر نداشت و در پایه پنجم ابتدایی تحصیل می کرد عازم جبه های جنگ حق علیه باطل شد.

 شهید «احمد نظیف» در تاریخ هجدهم تیرماه براثر اصابت تیر به گردن در ناحیه قلاویزان شهرستان مهران مجروح شد وچند روز در بیمارستان بود در نهایت در ۲۲ تیرماه سال ۱۳۶۲ به دیدار حق شتافت و یه خیل شهیدان پیوست.
 
آمریکا و شوروی کمر همت به نابودی اسلام و انقلاب اسلامی بسته اند
در بخشی از وصیت نامه شهید آمده است:«اکنون که آمریکای جنایتکار و شوروی تجاوز کار کمر همت برای نابودی اسلام و انقلاب اسلامی بسته اند و آتش فتنه  به دامن دو کشور مسلمان انداخته اند تا به این وسیله به اهداف شوم و خیال های واهی و باطل که همان شکست این انقلاب اسلامی است برسند و داخل مملکت پربرکت از خون گلگون کفنان و جانبازان اسلام، خائن و موافق را تحریک کرده و بر علیه دولت خدمتگزار و امت بزرگ و قهرمان هر روز خیانتی را مرتکب می شوند غافل از اینکه این دولت و ملت بر حق است و پیروزی حق وعده خداست. من در این برهه از زمان راه خود را شناخته و یافتم و راه علی اصغر امام حسین (علیه السلام) را تا ایثار جان دنبال می کنم.»
 
دانش آموز امداد رسان
شهیده سیده طاهره هاشمی، متولد سال ۱۳۴۶ بود و در سال ۱۳۶۰ هنگامی که به رزمنده ها امدادرسانی می کرد شهد شهادت را نوشید. این شهیده مجاهده در جریان حماسه ششم بهمن مردم انقلابی و ولایتمدار شهر هزاره سنگر آمل در سال ۱۳۶۰ در حال امدادرسانی به مردم رزمنده توسط معاندان جنگل به شهادت رسید و بال در بال ملائک پر گشود.

یکی از همکلاسی هایش نقل می کند: سال ۵۸ سالی است که هنوز فرهنگ رژیم ستمشاهی در مدرسه حاکمیت دارد و فرهنگ انقلابی تازه دارد وارد فضای مدرسه می شود. یکی از چیزهای جالبی که توجهم را جلب کرد این بود که نمازخانه نداشتیم و هر روز موکتی را وسط حیاط پهن می کردند و عده انگشت شماری نماز می خواندند اما طاهره از جمله نمازگزاران ثابتی بود که این فرهنگ را تحقق بخشید، افتخار من هم این بود که در کنارش نماز می خواندم.
 
شهید بهنام محمدی؛ شهید فهمیده ای دیگر
شهید بهنام محمدی در بهمن ماه سال ۱۳۴۵ در خرمشهر به دنیا آمد. به رغم همه سختی ها با کار، فعالیت و حرفه آموزی انس یافت. بهنام پس از انقلاب در تعمیرگاه سپاه پاسداران به عنوان شاگرد مکانیک مشغول به همکاری شد. در دوران دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر راه مبارزه با متجاوزان را در پیش گرفت. چندین نیز به اسارت دشمن درآمد اما هر بار با توسل به شیوه ای از دست آنان گریخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت.

بهنام به بچه ها اینگونه سفارش کرده بود: «از بچه ها می خواهم که نگذارند امام تنها بماند و خدایی ناکرده احساس تنهایی بکند و در هر کاری خدا را فراموش نکنند و به خدا توکل کنند. این نوجوان ۱۳ ساله خرمشهری در نخستین سال جنگ تحمیلی عاقبت بر اثر اصابت ترکش خمپاره در خرمشهر به شهادت رسید و شهید فهمیده ای دیگر شد. »


منبع: سایت عصر شیعه