انسان باید بداند که موجودات جهان هستی هر یک بر اساس نیروی «هدایت الهی» و بر حسب ظرف وجودی خویش به جانب مقصد و مقصودی که خداوند در نظر گرفته است در حرکت و جریان اند. خداوند نیروی مرموزی چون «هدایت الهی» را در درون موجودات قرار داده تا به سوی مقصدشان کشیده شوند. درباره انسان، «هدایت الهی» به طور مشخص و برجسته توسط وحی و نبوت و با همکاری و همگامی فطرت بشری تحقق می یابد. اما حقیقت وحی چیست؟ برداشت زیر در این باره بسیار راهگشا خواهد بود.
 
عالی ترین درجه وحی همان است که به سلسله پیامبران می شود. این وحی بر اساس نیازی است که نوع بشر به هدایتی الهی دارد، که از طرفی بشر را به سوی مقصودی که ماورای افق محسوسات و مادیات است و خواه ناخواه گذرگاه بشر خواهد بود راهنمایی نماید، و از طرف دیگر نیاز بشر را در زندگی اجتماعی که همواره نیازمند به قانونی است، که تضمین الهی داشته باشد، برآورد.
 
 پرسش اساسی دیگر در باب وحی این است که انسان چگونه می تواند به وحی شناخت پیدا کند؟ این پرسش را چنین می توان پاسخ داد:
 
هرچند پدیده وحی مستقیما از قلمرو حس و تجربه افراد بشر بیرون است، ولی این نیرو را مانند بسیاری از نیروهای دیگر از راه آثارش می توان شناخت. وحی الهی تأثیر شگرف و عظیمی روی شخصیت حامل وحی، یعنی شخص پیامبر می نماید؛ به حقیقت، او را «مبعوث» میکند؛ یعنی نیروهای او را بر می انگیزد و انقلابی عمیق و عظیم در او به وجود می آورد و این انقلاب در جهت خیر و رشد و صلاح بشریت صورت می گیرد و واقع بینانه عمل می کند؛ قاطعیت بی نظیری به او می دهد. تاریخ هرگز قاطعیتی مانند قاطعیت پیامبران و افرادای که به دست و به وسیله آنان برانگیخته شده اند، نشان نمی دهد.
 
 بنابر این تفسیر، وحی بر خلاف نظر گروهی که آن را درک ناآگاهانه دانسته اند، هرگز برای پیامبران الهی به صورت ناآگاهانه رخ نمی دهد. بنابراین حقیقت وحیی که بر پیامبران نازل می شود با وحیی که به زنبور عسل می شود یکسان نیست. وحیی که زنبور عسل دریافت می دارد و فعالیتی که بر اساس آن انجام می دهد صرفا جنبه غریزی دارد و ناآگاهانه است؛ اما پیامبران الهی در همه احوال، خواه هنگام دریافت وحی و خواه هنگام تبیین و ابلاغ آن بر مردم آگاهانه عمل می کنند.
 
آنچه گذشت مجموعه مباحثی بود که به اختصار و گذرا درباره مبانی سه گانه فلسفه تعلیم و تربیت ارائه شد. این سه قسم مبانی از کلیدی ترین مبانی معرفتی به شمار می روند که هم اصول باورها به پشتوانه آنها طرح و تنظیم می شوند و هم اصول ارزش ها و بایدها و نبایدها. اصول، هرچه باشند، برآیند مبانی اند، و متناظر با آنها کانون توجه و التزام عملی قرار می گیرند. چه بسا در میان مباحث ناظر به مبانی، به انواع دیگری از مبانی شناختی نیز برخورد کنیم که همه، در قیاس با مبانی فوق خرده مبانی تلقی می شوند. مبانی جامعه شناختی، روانشناختی، اجتماعی، سیاسی و مانند آن از این قبیل اند. در درس بعد متناسب با بحث از مبانی، به بیان اصول برخاسته از آنها خواهیم پرداخت. انسان شناسی در مجموع با مباحثی چون بازشناسی هویت انسان، جایگاه انسان در نظام هستی، ابعاد وجودی انسان، ارزش‌ها، توانایی ها، نیازها، خواسته‌ها و آگاهی های انسان و نظایر آن سر و کار دارد. انسان به حکم اینکه در نظام هستی بسیار ممتاز و برجسته ای جایگاه دارد، شناخت مرتبه وجودی او به صورت مبنایی مهم است. همچنین اهمیت حضور او به صورت اصولی در ساحت‌های علمی و معرفتی، به ویژه در عرصه‌های علوم انسانی چشمگیر است.
 
فلسفه تعلیم و تربیت نیز به منزله یکی از این عرصه‌ها در اعتبار و روایی خود وامدار اعتبار و روایی مبانی گوناگون، از جمله مبانی انسان شناختی است. سخن از مبانی انسان شناختی ایجاب می کند که هویت انسانی به روشنی تبیین شود تا مشخص گردد، به رغم همه پراکندگی ها و گوناگونی‌ها، انسانها می توانند به هویت مشترک و منسجمی بیندیشند. چنین هویتی از نگاه دینی و الهی، هویتی از سوی اویی، با اویی و به سوی اویی، و از نگاه ماتریالیستی هویتی زمینی، بر بستر زمینی و بازگشت به زمینی خواهد بود. بدین ترتیب، مبانی انسان شناختی از نگاه هر فلسفه تربیتی ریشه در جهان بینی و باورداشت های خاصی دارد که پدیدآورندگان و صاحب نظران آن فلسفه به پشتوانه آن جهان بینی، به طرح و ارائه فلسفه تربیتی مورد نظر خود پرداخته اند. از این روی، اعتبار و روایی این مبانی مستند و متکی به اعتبار و روایی جهان بینی‌ای است که مرجع و پشتوانه آن مبانی قرار می گیرد.
 
تشخص و برجستگی هر جهان بینی و نظام فکری نیز، خود، بستگی به ظهور آثار و ارزش هایی دارد که از آن جهان بینی سر می زند. در این میان، مسائلی با موضوعیت انسان طرح می شود که پاسخ به آنها مبانی انسان شناختی را دربر می گیرد. در این مقام به نمونه هایی از این مجموعه مسائل اشاره می کنیم تا به مبنایی بودن این مسائل بهتر پی ببریم:
 
١. با توجه به ارزش وجودی انسان از زوایا و جنبه‌های گوناگون و با عنایت به آگاهی، خواست، اراده، اختیار، استعداد و توانمندی او در دستیابی به ارزش های متعالی، رابطه انسان با ارزش ها در مقام آفرینش ارزشها، بازسازی ارزشها و تعین و تحقق آنها در زندگی چگونه است؟ از آن گذشته، انسان چگونه می تواند هدایت کننده گرایش‌ها و تعین بخش ارزشها بر اساس بینش و نگرش خاص مورد نظر خود باشد؟
 
۲. انسان از چه نوع گرایش‌های بنیادینی برخوردار است؟ عمق و وسعت این گرایش‌ها چقدر است؟ گرایش‌های مزبور در تربیت انسان چه نقشی دارند؟ کدام بخش از گرایش‌های انسانی فطری است و ریشه در فطرت انسان دارد و کدام بخش اکتسابی است و به هنر و کارآمدی انسان بستگی دارد؟ چگونه می توان از گرایش انسان به جاودانگی تفسیر روشنی ارائه داد؟ میل و کشش فطری انسان به کجا روان است؟
 
۳: شعاع بصیرت، آگاهی و بینش‌های انسان تا کجاست؟ آگاهی های آدمی جزئی و فردی است یا کلی و فراگیر؟ این آگاهی ها منطقه ای و متعلق به جایگاه زیستی انسان است یا فرامنطقه ای است و به جغرافیای وسیع تری تعلق دارد؟ بشر به تاریخ خود چگونه آگاه می شود تا با بهره برداری از تاریخ و تکیه بر وضعیت حاضر، آینده روشن و شایسته ای را برای خود تدبیر و تصویر کند؟ انسان از چه طریقی به درون اشیا و حقایق راه می یابد و رابطه درونی آنها را کشف می کند؟
 
٤. خواسته های بشر چگونه است و در چه سطحی قرار دارد؟ انسان چگونه در صدد تحقق ارزش هایی فرامادی بر می آید؟ آرمانهای بشر با چه شیوه و راهکاری به چار چوبی فراتر از فضای محدود زمانی و جغرافیایی تعلق می یابد؟ خلاصه اینکه دامنه خواستها و مطلوبهای بشر چقدر است.
 
5. مقصد و مقصود نهایی انسان چیست؟ کمال نهایی انسان به چیست و او چگونه به سوی آن کمال نهایی رهسپار است؟ آیا عرصه کمال نهایی انسان مادی و این جهانی است یا به جهانی ورای این جهان تعلق دارد؟ ظرف تحقق کمال نهایی انسان چیست و کجاست؟ روح انسان فناپذیر است یا جاودانه؟ آثار جاودانگی و علایم آن چیست؟ آیا انسان می تواند جاودانه بماند؟
 
منبع: درآمدی بر فلسفه تعلیم و تربیت، سیداحمد رهنمایی، صص76-73، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمة الله علیه، قم، چاپ دوم، 1388