جستجو برای یافتن یک عامل اصلی که بتوان آن را از طریق معاینه پزشکی شناخت کارساز نبوده است. توافق کلی بر این است که یک علت بی چون و چرای واحد در این زمینه وجود ندارد. با این حال، عواملی وجود دارند که در معاینه های پزشکی نمی‌توان آن‌ها را نادیده انگاشت؛ چرا که دیده شده است این عوامل با تاخیر یا نابهنجاری رشد زبان در ارتباط است. در معاینه های پزشکی باید دو علت عمده تاخیر رشد زبان کودکان، یعنی کاستی ناشنوایی و آسیب دیدگی کلی هوشی را مستثنی کرد. متداول ترین عامل مرتبط با اختلال‌های زبان که با دو عامل یاد شده در ارتباط نیست سطوحی از آسیب‌های عصب شناختی است. دیده شده است که اختلال‌های زبان با انواع خفیف فلج مغزی و با حرکت های ناموزون ناشیانه همراه است. آسیب دیدگی دستگاه عصبی عاملی است که می‌تواند بطور منطقی بیانگر علل تمامی مسایل ادراکی - حرکتی کودکانی باشد که به اختلال زبان دچارند. در این مورد گودمن (۱۹۸۷) تاثیرات احتمالی نابهنجاری و صدمه مغزی را بررسی کرده است. او می گوید در حال حاضر این فرضیه که تمامی اختلال‌های رشد زبان منشاء عصب شناختی دارند، جاذب اما اثبات نشده است.
 
به باور گودمن توضیحات عصب شناختی اختلال‌های زبان بسوی یکی از سه گروه اصلی میل می کنند: تاخیر در بالندگی، جانبی شدن نابهنجار، و نابهنجاری کانونی. نظریه تاخیر در بالندگی برای بسیاری جاذب است، چون همان گونه که گودمن اشاره میکند تجربه های روزانه به ما نشان میدهد کودکان با سرعت های متفاوتی به مرحله بالندگی می رسند. کودکی که در یک حوزه بسرعت بالنده می‌شود ممکن است در قلمرو دیگری کند باشد. راتر (۱۹۸۴) هنگام ارائه این نظریه پیشنهاد میکند که تفاوت‌های بسیار غیر عادی در بالندگی مغز را می‌توان در تاخیرهای بخصوص رشد عملکردهای ویژه مغز (چون گفتار یا زبان) موثر دانست. تاخیر در بالندگی، در حکم علت کلی اختلال‌های زبان با حمایت چندانی روبرو نشده است، اما صاحب نظران براین باورند که برخی اختلال‌های زبان می‌تواند به این علت باشد. تصور می‌شود این فرضیه در مورد کودکانی که نخست در رشد زبان با تاخیر مواجه‌اند اما سرانجام با همسالان خود همگام می شوند صادق باشد. استارک Stark، ملیتس Mellits و تالال (۱۹۸۳) درباره این گروه از کودکان مبتلا به تاخیر زبان سخن می گویند و آنان را در برابر کودکانی قرار می‌دهند که بطور جدی به آسیب زبان دچارند. این احتمال می رود که کودکان مبتلا به آسیب زبان کاستی های متعددی در مهارت های ادراکی - حرکتی داشته یا به برخی کاستی های بسیار جدی دچار باشند. این کاستی ها، توام با آسیب زبانی و نیز دشواری های احتمالی در برقراری ارتباط با مردم دیگر، می‌تواند با آسیب دیدگی های عصب شناختی مهم در ارتباط باشد. بطور کلی صاحب نظران از امکان ارتباط علل عصب شناختی با تاخیر زبان سخن نمی گویند. آنان معتقدند برخی مهارت های زیربنایی زبان ممکن است بصورت کامل بروز نکنند تا در زمان خود در یادگیری زبان به کمک کودک آید. در نتیجه ممکن است تاخیری موقتی اما بارز در آن جنبه از زمان به وجود آید.
 
با درک بهتر و روشن‌تر کودک از ماهیت و استفاده زبان و با پدیدار شدن سایر جنبه های کلی این فرایند، ممکن است رشد زبان در کودک شتاب گیرد. بیشاپ و ادمونسون با توجه به یافته های پژوهش خود میان دو گروه مورد مطالعه استارک، ملیتس، و تالال (۱۹۸۳) تمایز قائل می شوند. این دیدگاه آنان را وا می دارد تا فرضیه تاخیر بالندگی را محک بزنند و چگونگی کاربری آن را در مورد مبتلایان به تاخیر زبان و کودکانی که به آسیب زبان دچارند بررسی کنند. آنان می گویند اگر کودکان مبتلا به تاخیر زبانی پس از شروع کند اولیه زبان، با سرعتی بهنجار رشد خود را دنبال کنند و فواصل زمانی مراحل مختلف و حساس رشد زبان در آن‌ها مانند کودکان بهنجار شود، می‌توان آن‌ها را بدرستی دچار تاخیر بالندگی دانست . از سوی دیگر کودکان مبتلا به آسیب زبان را باید با ویژگی هایی چون سرعت آهسته رشد زبان، همراه با ثبات زودهنگام مهارت های کلامی شناخت. بدین ترتیب، جایگاه این نظریه را می‌توان با آزمایش پیش بینی سرعت متفاوت رشد زبان در گروه‌های مختلف محک زد. رویکرد دیگر برای محک زدن این فرضیه، جستجو برای نشانه نابالندگی در عملکرد حرکتی کودکان مبتلا به تاخیر زبان بود. ولف Wolf، گونو Gunnoe و کوهن Cohen (۱۹۸۵) براین باورند که اندازه های عصبی - حرکتی، شاخص قابل اعتمادی برای رشد سنتی کودکان خردسال است. اگر کودکان مبتلا به تاخیر زبان در رفتارهای خود نابالندگی عملکرد عصبی حرکتی نشان دهند و بتدریج بهبود یابند، این رفتارها نشانه کلی بالندگی است. از کودکان مبتلا به آسیب دیدگی زبان، به دلیل این که تصور می‌شود دچار آسیب دیدگی عصب شناختی مهمتری هستند، انتظار چنین بهبودی نمی رود.
 
بیشاپ و ادمونسون نتوانستند عوامل تمیز دهنده میان دو گروه را در قلمروهای قابل پیش بینی بیابند. هنگامی که در فواصلی میزان پیشرفت کودکان با استفاده از یک مجموعه آزمون کلامی اندازه گیری شد، میان دو گروه تفاوتی دیده نشد. تمیز دو گروه در حوزه بالندگی حرکتی ساده نیز امکان پذیر نبود. پژوهشگران نتیجه گرفتند که هر یک از این اختلال‌های زیر گروه را می‌توان با مشکلات بالندگی مغزی مرتبط دانست چرا که هر دو گروه پس از تاخیر اولیه در شروع پیشرفت یکنواختی داشتند. با این حال، آنان به نکاتی پی بردند که فرضیه تاخیر بالندگی را در حکم یک علت کلی به چالش می کشاند. از جمله آن‌ها وجود الگوهای ناهمسان آسیب دیدگی زبان است که مبین نابالندگی نیست. نکته دیگر به این واقعیت روشن اشاره دارد که اگر مشکل کودک به پس افتادگی بالندگی مربوط می‌شود و نه به آسیب دیدگی عصب شناختی، کودکان باید در نهایت بر تمامی مشکلات زبانی خود فائق آیند نه آن که در شماری از مهارت های زبان و مرتبط با زبان همچنان دچار مشکل باشند. لاک Locke (۱۹۹۴) معتقد است زبان رشته ای ثابت از مرحله های مختلف است که در کودک رشد و نمو می یابد. علت اصلی آسیب زبان، آنگونه که وی می نگرد، بالندگی کند مکانیزم های عصبی خاص - انواع  است که بصورت ژنتیکی مشخص می‌شود. این مکانیزم ها به گسترش ناقص دانش زبانی می انجامد و در نتیجه مکانیزم های تحلیلی لازم برای فراگیری بیشتر زبان فعال نمی شوند. نتیجه این فرایند، به باور لاک، دقیقا همان چیزی است که ما شاهد هستیم: کودکی با مشکل زبانی خاص و سابقه خانوادگی ابتلا به آسیب زیان. تحقیق درباره تاخیر زبانی از دید علمی - عصبی ممکن است بینش وسیعتری درباره فرایندهای درگیر به ما بدهد.
 
منبع: اختلال‌های رشد زبان (ویرایش دوّم)، کاترین آدمز، بتی بایرز براون و مارگات ادواردز، ترجمه: دکتر محمدتقی منشی طوسی، دانشگاه امام رضا (علیه السلام)، صص51-48، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1385