دل ز تو بي‌غم نتوانيم کرد

شاعر : امير خسرو دهلوي

درد ترا کم نتوانيم کرد دل ز تو بي‌غم نتوانيم کرد
غنچه از شوق پيرهن بدريد باد بويش به بوستان آورد
لب نباشد نبات پاره بود چون لبت را به گاز پاره کنم
لب چه باشد که دست هم نزند خضر پيش لبت به آب حيات
که اين شربتي زير آن پاي بود بيا اي جهان بر سر من بگرد
برآورد از جان عشاق دود خطت کز لبانت برآورد سر
که کس تيغ بردوستان ناز خود به بازي مزن تيغ بر جان من
نمک سوي هندوستان مي‌برد سر زلف کايد همي برلبش
بپوش روي و گرنه در انجمن مگذر بهانه مي طلبند اهل دل که جان بدهند
ازان چيزي براي من نگهدار همه بر ديگران قسمت مکن غم
که من رفتم تو جاي من نگهدار صبوري با غمش مي گفت در دل
بارد بساز و ترک سر گير گر درد سريت هست از عشق