مآخذ قصص و تمثيلات بوستان و گلستان سعدي (1)


 

نويسنده:فرامرز جلالت




 

چکيده
 

يافتن مآخذ قصص و تمثيلات از آنجا مهم است که به واسطه آن به سرچشمه فکر و انديشه افراد مي توان پي برد، و ميزان بهره مندي اشخاص از منابع و افکار گوناگون را مشخص کرد.
در اين مقاله که با تکيه بر منابع فارسي و عربي پيش از سده هفتم نوشته شده، معلوم مي شود که سعدي براي ساختن حکايات و تمثيلات، وامدار آثار فارسي و عربي نويسندگان پيش از خود مي باشد؛ بويژه ايرانياني که در زمينه هاي مختلف به زبان عربي، کتاب نوشته اند. همچنين در آن، برخي از عيوب پژوهش پيشينيان اصلاح شده و برخي از نظرات موجود در مورد سعدي و آثارش با دليل و سند متعادل گشته است.
با آگاهي به مآخذ گفتار سعدي، نوشته هاي او را از چند جهت مي توان از ديگر آثار ممتاز دانست: يکي حسن انتخاب او که نشان خردمندي و تيزهوشيَش مي باشد، دومي سبک و شيوه بيان او، و سومي بهره گيري از افکار بزرگان و انديشمندان جامعه بشري براي غنا بخشيدن به افکار و فرهنگ ايرانيان است.
واژه هاي کليدي: حکايت، تمثيل، نظير، سنجش
1ـ عدو را به فرصت توان کَند پوست
پس او را مدارا چنان کن که دوست
(سعدي، بوستان، 73، تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي)
اَوصي عبدالعزيزبن مروان ابنهُ عُمر: دارِ عَدُوَّکَ لِأحَدِ اَمرينِ، اِمّا صِداقَهً تُؤمِنُکَ اِمّا فُرصَهً تُمکِنُکَ (مسکويه، الحکمه، الخالده، 185؛ زمخشري بدون نسبت به کسي آورده، ربيع الابرار و نصوص الأخبار، 573/3؛ ابشيهي، المستطرف في کلّ فنّ مستظرف، 361/1)
دارِ عَدُوَّکَ لِاَمرَينِ، اِمّا لِصِداقَهٍ تُؤمِنُکَ اَو لِفُرصَهٍ تُمکِنُکَ: «با دشمن مدارا کن به جهت دو کار: يا دوستي تا ايمن شوي از وي، يا فرصتي که ازو بيابي» (طوسي، خواجه نصير، اخلاق محتشمي، 398، تصحيح محمّد تقي دانش پژوه).
2- زبان داني آمد به صاحبدلي
که محکم فرومانده ام در گلي
يکي سفله را ده درم بر من است
که دانگي از او بر دلم ده من است
همه شب پريشان از او حال من
همه روز چون سايه دنبال من
بکرد از سخنهاي خاطر پريش
درون دلم چون در خانه ريش
خدايش مگر تاز مادر بزاد
جز اين ده درم چيز ديگر نداد
ندانسته از دفتر دين الف
نخوانده بجز باب لا ينصرف
خور از کوه يک روز سر بر نزد
که اين قُلَتبان حلقه بر در نزد
در انديشه ام تا کدامم کريم
از آن سنگدل دست گيرد به سيم
شنيد اين سخن پير فرخ نهاد
دُرُستي دو، در آستينش نهاد
زر افتاد در دست افسانه گوي
برون رفت از آن جا چو زر تازه روي
يکي گفت: شيخ اين نداني که کيست؟
بر او گر بميرد نبايد گريست
گدايي که بر شير نر زين نهد
ابوزيد را اسب و فرزين نهد
برآشفت عابد که خاموش باش
تو مرد زبان نيستي، گوش باش
اگر راست بود آنچه پنداشتم
زخلق آبرويش نگه داشتم
و گر شوخ چشميّ و سالوس کرد
الا تا نپنداري افسوس کرد
که خود را نگه داشتم آبروي
ز دست چنان گُر بُزي يافه گوي
بد و نيک را بذل کن سيم و زر
که اين کسب خيرست وآن دفع شرّ
(بوستان، 82)
نظير حکايتي که غزّالي نقل کرده (احياء علوم الدين، 391/3) اصمعي گفت که: حسن بن علي عتابي نوشت به حسين بن علي که شاعران را چيزي مي بخشي!ا و جواب نوشت که: بهترين مالي آن است که عِرض را نگاه دارد (ترجمه احياء، 517/3)
و کَتَب اليه (الحسين بن علي)الحسنُ، عليه السلام، يَلُومُهُ علي إعطاءِالشُّعَراءِ، فَکَتَبَ اليهِ أنت اَعلَمُ مِنّي أنَّ خَيرَالمالِ مَا وَقَي العِرض (آبي، نثر الدّر في المحاضرات، 230/1)
3- بزاريد وقتي زني پيش شوي
که ديگر مخر نان ز بقّال کوي
به بازار گندم فروشان گراي
که اين جو فرو ش است گندم نماي
نه از مشتري کز زِحام مگس
به يک هفته رويش نديده ست کس
به دلداري آن مرد صاحب نياز
به زن گفت کاي روشنايي، بساز
به امّيد ما کلبه اين جا گرفت
نه مردي بود نفع از او واگرفت
(بوستان، 83)
برگرفته از اين حکايت مي باشد: عليّ بن فضيل از بيّاعان محلّت چيزي مي خريد، او را گفتند:اگر به بازار شوي ارزانتر يابي. گفت: ايشان به نزديک ما بيستادند به اميد منفعت، با جايي ديگر نتوان شد(الرساله القشريّه، 389؛ ترجمه رساله قشيريّه 404)
نظير: علي بن فضيل هر چه خريدي از اين دکان داران محلّت خود خريدي، که همسايه وي بودند، و اگر چه به بها گران بودي؛ گفتي: ايشان به اميد منفعت پيش ما آمدند (بحر الفوايد، 87)
4- ندانم که گفت اين حکايت به من
که بوده ست فرماندهي در يمن
زنام آوران گوي دولت ربود
که در گنج بخشي نظيرش نبود
توان گفت او را سحاب کرم
که دستش چو باران فشاندي درم
کسي نام حاتم نبردي برش
که سودا نرفتي از او بر سرش
که چند از مقالات آن بادسنج
که نه مُلک دارد نه فرمان نه گنج
شنيدم که جشني ملوکانه ساخت
چو چنگ اندر آن بزم خلقي نواخت
درِ ذکر حاتم کسي باز کرد
دگر کس ثنا کردن آغاز کرد
حسد مرد را بر سر کينه داشت
يکي را به خون خوردنش برگماشت
که تا هست حاتم در ايّام من
نخواهد به نيکي شدن نام من
بلاجوي راه بني طي گرفت
به کشتن جوانمرد را پي گرفت
جواني به ره پيشباز آمدش
کز او بوي انسي فراز آمدش
نکو روي و دانا و شيرين زبان
بر خويش برد آن شبش ميهمان
کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود
بدانديش را دل به نيکي ربود
نهادش سحر بوسه بر دست و پاي
که نزديک ما چند روزي بپاي
بگفتا نيارم شد اين جا مقيم
که در پيش دارم مهمّي عظيم
بگفت ار نهي با من اندر ميان
چو ياران يکدل بکوشم به جان
به من دار گفت، اي جوانمرد، گوش
که دانم جوانمرد را پرده پوش
در اين بوم حاتم شناسي مگر
که فرخنده رأي است و نيکو سَير؟
سرش پادشاه يمن خواسته ست
ندانم چه کين در ميان خاسته ست!
گرم ره نمايي بدان جا که اوست
همين چشم دارم ز لطف تو دوست
بخنديد بُرنا که حاتم منم
سر اينک جدا کن به تيغ از تنم
نبايد که چون صبح گردد سپيد
گزندت رسد يا شوي نااميد
چو حاتم به آزادگي سر نهاد
جوان را برآمد خروش از نهاد
به خاک اندر افتاد و بر پاي جَست
گهش خاک بوسيد و گه پاي و دست
بينداخت شمشير و ترکش نهاد
چو بيچارگان دست بر کش نهاد
که گر من گلي بر وجود زنم
به نزديک مردان نه مردم، زنم
دو چشمش ببوسيد و در بر گرفت
وزان جا طريق يمن بر گرفت
مَلک در ميان دو ابروي مرد
بدانست حالي که کاري نکرد
بگفتا بيا تا چه داري خبر
چرا سر نبستي به فتراک بر؟
مگر بر تو نام آوري حمله کرد
نياوردي از ضعف تابِ نبرد؟
جوانمرد شاطر زمين بوسه داد
ملک را ثنا گفت و تمکين نهاد
که دريافتم حاتم نامجوي
هنرمند و خوش منظر و خوبروي
جوانمرد و صاحب خرد ديدمش
به مردانگي فوق خود ديدمش
مرا بار لطفش دو تا کرد پشت
به شمشير احسان و فضلم بکشت
بگفت آنچه ديد از کرمهاي وي
شهنشه ثنا گفت بر آل طي
فرستاده را داد مُهري درم
که مهرست بر نام حاتم کرم
مر او را سزد گر گواهي دهند
که معنيّ و آوازه ا ش همرهند
(بوستان، 92-90)
برگرفته از حکايتي است که قزويني نقل کرده (عجايب المخلوقات، 286-258به تصحيح و مقابله نصرالله سبوحي)، چنين گويند که: (حاتم طائي) يکبار مهماني به خانه برد، نظر کرد آن مهمان از بلاد بعيد بود. سه روز مهماني آورد. روز چهارم مهمان خواست که برود، او را گفت: اکنون حق صحبت ميان ما مؤکّد شد، اگرحاجتي داري بگوي تا مساعدت کنم، مهمان بعد از آنکه ميثاق از وي بستد، گفت: من از روم مي آيم، ملک روم يک روز در محفل مي گفت: اي قوم هيچ کس مي تواند و مي دانيد که به سخا بيش از من باشد؟حاضران گفتند: نه، يک نفر از قوم گفت: در عرب شخصي هست حاتم نام که او را سخاوت بيش از ملک است. ملک از اين سخن برنجيد وگفت: اگر کسي سر او را پيش من آورد ملک خود را به او قسمت کنم. من از پي اين کار آمده ام. حاتم گفت: تو اورا ديده اي؟ گفت: نه. گفت: او مرد شجاعي است و به قوّت بيش از تو باشد. چگونه بر وي ظفر يابي؟ مهمان گفت: به طريق حيلت. حاتم گفت: اگر او را هر دو دست بسته باشد هنوز بر تو غالب باشد. مرد از اين سخن به شگفت آمد. حاتم گفت: او به قوّت من باشد و تو هر دو دست من ببند. اگر بر من غالب آمدي، بر وي غالب باشي. مرد هر دو دست حاتم را بربست. بعد حاتم گفت: حاتم منم اکنون مراد خود حاصل کن. برو مُلک از مَلِک بستان. آن مرد مهمان: گفت معاذالله که کسي تو را باطل کند از براي دنيا. مَلک روم کجا در سخا به تو رسد. او مُلک مي بخشد و تو جان.
5- يکي پيش شوريده حالي نبشت
که دوزخ تمنا کني يا بهشت؟
بگفتا مپرس از من اين ماجَري
پسنديدم آنچ او پسندد مرا
(بوستان، 108-107)
نظير: حکايتي است که ميان جنيد و شبلي رفت که شبلي چنين گفت: «اگر حق روز قيامت مرا مخيّر کند ميان بهشت و دوزخ، دوزخ اختيار کنم، از بهر آنکه بهشت مراد من است و دوزخ مراد دوست، و هر که اختيار خويش بر اختيار دوست بگزيند مُحبّ نباشد.» جنيد را خبر دادند. گفت: «شبلي کودکي مي کند، اگر مرا مخيّر کند، من اختيار نکنم. گويم بنده را اختيار نيست. هر جاي بَري، بروم؛ و هر جا که داري، بباشم، من که باشم که مرا اختيار باشد؟!» (مستملي بخاري، شرح التعرّف لمذهب التّصوف، 1311/3)
نظير: نقل است که شبلي گفت: «اگر حق تعالي، در قيامت مرا مخيّر کند ميان بهشت و دوزخ، من دوزخ اختيار کنم. از آن که بهشت، مراد من است و دوزخ مراد دوست. هر کس اختيار خود بر اختيار دوست نگزيند، نشان محبّت باشد.» جنيد را از اين سخن خبر دادند. گفت: «شبلي کودکي مي کند، که اگر مرا مخيّر کنند، من اختيار نکنم. گويم: بنده را به اختيار چه کار؟ هر جا که فرستي بروم و هر جا که بداري بباشم. مرا اختيار آن باشد که تو خواهي»(تذکره الاولياء، 370).
نظير دو بيتي بابا طاهر (بابا طاهر نامه، 265، اذکايي، انتشارات توس، تهران، 1375):
يکي درد و يکي درمان پسندد
يکي وصل و يکي هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
6ـ گرفتم که سيم و زرت چيز نيست
چو سعدي زبان خوشت نيز نيست؟
(بوستان، 123)
بسنجيد با سخني از خالدبن صفوان: إن قَصُرَت يَدُکَ عَنِ المُکافاتِ فَليَطُل لِسانُکَ بِالشُّکرِ. اگر دستت به مکافات نرسد، بايد که زبان تو از شکر باز نماند(ثعالبي، التمثيل و المحاضره، 245؛ دينوري عيون الأخبار، 390/2و 178/3؛ الرّساله القشيريّه، 285؛ ترجمه رساله قشيريّه 266؛ راغب اصفهاني، محاضرات الادباء، 373/2؛ ربيع الأبرار 318/5)
نظير از کلام عبدالله بن عمر: اَلبِرُّ شيءٌ هَيَّنُ: وَجهُ طَليقٌ و َ کَلامٌ لَيِّنٌ. نيکويي چيزي آسان است: روي گشاده و سخن نرم(عيون الأخبار، 390/2؛ احياء علوم الدين، 190/3؛ ترجمه احياء، 429/2و252/3؛ ثعالبي به جاي طليق، طلق آورده، التمثيل (والمحاضره، 31).
نظير از سفيان بن عيينه: بُنَيَّ اِنَّ البِرَّ شَيءٌ هَيِّنُ: وَجهٌ طَليقٌ وَ کَلامٌ ليِّنٌ (محاضرات الادباء، 277/1)
قال بعضُ الشُّعراء:اَبُنَيَّ اِنَّ البَِرَ شَيءٌ هَيِّنٌ
وَجهُ طَليقٌ و کَلامٌ لَيِّنٌ
(ماوردي، ادب الدنيا و الدّين، 196)
7ـ يکي را چو سعدي دلي ساده بود
که با ساده رويي در افتاده بود
جفا بردي از دشمن سختگوي
ز چوگان سختي بخستي چو گوي
زکس چين بر ابرو نينداختي
زياري به تندي نپرداختي
يکي گفتش آخر تو را ننگ نيست
خبر زين همه سيلي و سنگ نيست؟
تن خويش سُغبه دونان کنند
زدشمن تحمّل زبونان کنند
نشايد ز دشمن خطا در گذاشت
که گويند يارا و مردي نداشت
بدو گفت شيداي شوريده سر
جوابي که شايد نبشتن به زر
دلم خانه مهر يارست و بس
از آن مي نگنجد در آن کين کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوي
چو بگذشت بر عارفي جنگجوي
گر اين مدّعي دوست بشناختي
به پيکار دشمن نپرداختي
گر از هستي حق خبر داشتي
همه خلق را نيست پنداشتي
(بوستان، 131)
نظير: بزرگي را پرسيدند که خداي را دوست داري؟ گفت: دارم. گفتند: دشمن وي را، ابليس، دشمن داري؟ گفت: ما را از محبّت حق چندان شغل افتادست که با عداوت ديگري پرداخت نيست (ميبدي، کشف الأسرار و عده الابرار، 361/5؛ مستملي بخاري، شرح التّعرف، 83/1).
(عضو هيأت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد اردبيل)*
منبع: پايگاه نور- ش 13