شعر، جهان بيني و شخصيّت «حافظ» (1)


 





 

بسم‌الله الرحمن الرحيم. الحمدلله ‌و الصلوة علي ‌رسول الله ‌و علي‌ آله الطاهرين المعصومين.

به حسن خلق و وفا کس به يار ما نرسد
ترا در اين سخن انکار کار ما نرسد

اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
کسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

به حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز
به يار يک جهت حقگزار ما نرسد

هزار نقش برآمد ز کلک صنع و يکي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند
يکي به سکه ي صاحب عيار ما نرسد

دريغ قافله ي عمر کانچنان رفتند
که گردشان به هواي ديار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه ي او
به سمع پادشه کامکار ما نرسد

بهترين فاتحه ي سخن، در بزرگداشت اين عزيز هميشگي ملت ايران و گوهر يگانه ي فرهنگ فارسي، سخني از خود او بود که اين غزل به عنوان ابراز ارادتي به خواجه ي شيراز، بزرگ شاعر تمامي قرون و اعصار، در حضور شما عزيزان، بردران و خواهران و ميهمانان گرامي خوانده شد.
حافظ درخشانترين ستاره ي فرهنگ فارسي است. در طول اين چند قرن تا امروز هيچ شاعري به قدر حافظ در اعماق و زواياي ذهن و دل ملت ما نفوذ نکرده است. او شاعر تمامي قرنهاست و همه ي قشرها از عرفاي مجذوب جلوه‌هاي الهي تا اديبان و شاعران خوش ذوق، تا رندان بي سر و پا و تا مردم معمولي هر کدام در حافظ سخن دل خود را يافته‌اند و به زبان او شرح وصف حال خود را سروده‌اند، شاعري که ديوان او تا امروز هم پرنشرترين و پرفروشترين کتاب بعد از قرآن است و ديوان او در همه جاي اين کشور و در بسياري از خانه‌ها يا بيشتر خانه‌ها با قداست و حرمت در کنار کتاب الهي گذاشته مي‌شود. شاعري که لفظ و معنا و قالب و محتوا را با هم به اوج رسانده است و در هر مقوله‌اي زبده‌ترين و موجزترين و شرينترين گفته را دارد.
البته در جامعه ي ما و در بيرون از کشور ما درباره ي حافظ سخنها گفته‌اند و قلمها زده‌اند و به دهها زبان ديوان او را برگردانده‌اند، صدها کتاب در شرح حال او يا ديوان شعرش نوشته‌اند، اما همچنان حافظ ناشناخته مانده است.
اين را اعتراف مي‌کنيم و براساس اين اعتراف بايد حرکت کنيم و اين کنگره بزرگترين هنرش انشاءا ... اين خواهد بود که اين حرکت گامي به جلو باشد. در اين کنگره اساتيد بزرگ، شعرا، ادبا و صاحب فضيلتان و افراد صاحب نظر بحمدالله بسيارند، بايد بگويند و بسرايند و بنويسند و پس از اين جلسه هم بايد اين حرکت ادامه پيدا کند. ما حافظ را فقط به عنوان يک حادثه ي تاريخي ارج نمي‌نهيم، بلکه حافظ همچنين حامل يک پيام و يک فرهنگ است.
دو خصوصيت وجود دارد که ما را وا مي‌دارد از حافظ تجليل کنيم و ياد او را زنده نگاه داريم: اول زبان فاخر او که همچنان بر قله ي زبان و شعر فارسي ايستاده است و ما اين زبان را بايد ارج بنهيم و از آن معراجي بسازيم به سوي زبان پاک، پيراسته، کامل و والا، چيزي که امروز از آن محروميم. دوم معارف حافظ که خود او تأکيد مي‌کند که از نکات قرآني استفاده کرده است. قرآن درس هميشگي زندگي انسان است و شعر حافظ مستفاد از قرآن مي‌باشد. حافظ خود اعتراف دارد که نکات قرآني را آموخته و زبان خودش را به آن‌ها گشوده است.
پس محتواي شعر حافظ آنجا که از جنبه ي بياني محض خارج مي‌شود و قدم در وادي بيان معارف و اخلاقيات مي‌گذارد يک گنجينه‌ و ذخيره براي ملت ما و ملتهاي ديگر و نسلهاي آينده است، چرا که معارف والاي انساني مرز نمي‌شناسد. از اين رو بزرگداشت حافظ، بزرگداشت فرهنگ قرآني و اسلامي و ايراني است و نيز بزرگداشت آن انديشه‌هاي نابي است که در اين ديوان کوچک گردآوري شده و به بهترين و شيوا ترين زبان، بيان گرديده است. من مايل بودم که امروز حداقل بتوانم بحثي مورد قبول در اين مجمع داشته باشم. ارادت به حافظ و احساس مسئوليت در مقابل پيام حافظ و جهانبيني و زبان او مرا به شرکت در اين اجتماع و همکاري با شما وامي‌دارد، اما وقت محدود و گرفتاريها به من اجازه نمي‌دهد آنچنان که دلخواه يک دوستدار حافظ است درباره ي او سخن بگويم. در استعجال با استمداد از حافظه و حافظ مطالبي را آماده کرده‌ام که عرض مي‌کنم.
بحث را در سه قسمت مطرح خواهم کرد: يک قسمت در باب شعر حافظ، قسمت ديگر در باب جهان بيني حافظ و قسمت سوم در باب شخصيت او.
آنچنان که من از ديوان خواجه و از مجموعه ي سخن او برداشت مي‌کنم، شعر حافظ در اوج هنر فارسي است و از جهان مختلف در حد اعلاست. اين بحث که بهترين شاعر فارسي کيست، تاکنون بحث بي‌جوابي مانده است و شايد بعد از اين هم بي‌جواب بماند، اما مي‌توان ادعا کرد که به اوج سخن حافظ، يعني به اوجي که در سخن حافظ هست، هيچ سخنسراي ديگري نرسيده است. نه اينکه مرتبه ي شعر حافظ در همه ي غزليات و سروده‌ها در مرتبه‌اي والاتر از ديگران است، بلکه به اين معنا که در بخشي از اين مجموعه ي گرانبها و نفيس اوجي وجود دارد که شبيه آن را در کلام ديگران مشاهده نمي‌کنيم. غزل به طور طبيعي شعر عشق است. هر نوع غزل، چه عارفانه و چه غيرعارفانه، بيان لطيف‌ترين احساسات انسان متعهد است و به طور طبيعي نمي‌تواند از شيوه‌ها و اسلوبها و کلماتي استفاده کند که به سخافت شعر خواهد انجاميد، چيزي که در قصيده و مثنوي به راحتي مي‌توان از آن بهره برد. لذا شما مي‌بينيد که سعدي بزرگ استاد سخن سخافتي را که در بوستان نشان مي‌دهد در غزليات خودش نمي‌تواند نشان بدهد. اين طبيعت زبان غزل است و هر شاعري ناگزير در غزل محدوديتهايي دارد. حالا اگر نگاه کنيد به تشبيبها و نسيبهايي که شعرا معمولاً در مقدمات قصايد داشته‌اند (در گذشته کمتر قصيده‌اي بود که از تشبيب و نسيب، يعني از همان ابيات عاشقانه‌اي که شاعر در ابتداي قصيده مي‌سرود خالي باشد) خواهيد ديد که هيچ کدام از اين ابياتي که به عنوان تشبيب در مقدمه و طليعه ي قصايد سروده شده، نتوانسته است کار يک غزل را در بين مردم بکند، با اينکه غزل است نه هرگز خواننده‌اي با آن آوازي سروده و نه به عنوان وصف الحال عاشقي به کار رفته است. با اين حال طنطنه ي قصيده مانع آن شده است که لطف و لطافت غزل را داشته باشد. به نظر مي‌رسد لطافت و نازکي در غزل به طور طبيعي با طبيعت استحکام و محکم بودن شعر در قصيده منافات دارد، اما اگر ما شعري پيدا کرديم که با وجود غزل بودن از لحاظ استحکام الفاظ کوچکترين نقيصه‌اي نداشته باشد اين شعر، برترين شعر است. اگر غزلي را ما يافتيم که علاوه بر لطف سخن و لطافت کلمات از يک استحکام و استواري هم برخوردار بود به طوري که نتوان جاي هيچ کلمه‌اي از کلمات آن را عوض کرد يا چيزي بر آن افزود يا چيزي از آن کاست بايد قبول کنيم که اين غزل در حد اوج است و در ديوان حافظ از اين قبيل اشعار بسيار است. استحکام سخن در غزل حافظ نظرها را به خود جلب مي‌کند کساني که در خصوصيات لفظي سخن او کار مي‌کنند (منهاي مسائل معنوي) بلاشک يکي از چيزهايي که آنها را مبهوت مي‌کند، همين استحکام سخن خواجه است. البته نمي‌خواهيم بگويم که همه ي غزليات حافظ چنين است به قول غني کشميري:

شعر اگر اعجاز باشد بي بلند و پست نيست
در يد بيضا همه انگشتها يکدست نيست

بنابراين در شعر حافظ هم کوتاه و بلند وجود دارد و تصادفاً شعرهاي پايين حافظ آن چيزهايي است که نشانه‌هاي مدح در آن هست:

احمدالله علي معدلة السلطاني
احمد شيخ اويس حسن ايلکاني

حافظ اين را براي مدح گفته است و مي‌توان گفت که شعر حافظ به شمار نمي‌آيد. شعر حافظ را در جاهاي ديگر و بخشهاي ديگري بايستي جستجو کرد.
يکي از خصوصيات شعر حافظ قدرت تصويرهاست و اين از چيزهايي است که کمتر به آن پرداخته شده است. تصوير در مثنوي چيز آسان و ممکني است. لذا شما تصويرگري فردوسي را در شاهنامه و مخصوصاً نظامي را در کتابهاي مثنويش مشاهده مي‌کنيد، که طبيعت را چه زيبا تصوير مي‌کند. اين کار در غزل کار آساني نيست، به خصوص وقتي که غزلي بايد داراي محتوا هم باشد. تصوير با آن زبان محکم و با لطافتهاي ويژه ي شعر حافظ و با مفاهيم خاصش چيزي نزديک به اعجاز است. چند نمونه از تصويرهاي شعري حافظ را من مي‌خوانم، چون روي اين قسمت تصويرگري حافظ گمان مي‌کنم کمتر کار شده است ببينيد چقدر زيبا و قوي به بيان و توصيف مي‌پردازد.

در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده

سبو کشان همه در بندگيش بسته کمر
ولي ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته ي رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده

تا مي‌رسد به اينجا که:

سلام کردم و با من به روي خندان گفت
که اي خمارکش مفلس شراب زده

چه کسي هستي، چکاره‌اي و چگونه‌اي؟
سؤال مي‌کند تا مي‌رسد به اينجا:

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته‌اي تو در آغوش بخت خواب زده

پيام شعر را ببينيد چقدر زيبا و بلند است و شعر چقدر برخوردار از استحکام لفظي که حقيقتاً کم نظير است هم از لحاظ استحکام لفظي و هم در عين حال، اين گونه تصويرگري سراي مغان و پير و مغبچگان را نشان مي‌دهد و حال خودش را تصوير مي‌کند. تصويري که انسان در اين غزل مشاهده مي‌کند، چيز عجيبي است و نظاير اين در ديوان حافظ زياد است. همين غزل معروف:

دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشين باده ي مستانه زدند

يک ترسيم بسيار روشن از آن چيزي است که در يک مکاشفه يا در يک الهام ذهني يا در يک بينش عرفاني به شاعر دست داده است و احساس مي‌کند که اين را به بهترين زبان ذکر مي‌کند و اگر ما قبول کنيم ـ که قبول هم داريم ـ که اين پيام عرفاني است و بيان معرفتي از معارف عرفاني، شايد حقيقتاً آن را به بهتر از اين زبان به هيچ زباني نشود بيان کرد. تصويرگري حافظ يکي از برجسته‌ترين خصوصيات اوست. برخي از نويسندگان و گويندگان نيز ابهام بيان حافظ را بزرگ داشته‌اند و چون درباره‌اش زياد بحث شده من تکرار نمي‌کنم.
از خصوصيات زبان حافظ شورآفريني آن است. شعر حافظ شعري پرشور است و شورانگيز. با اينکه در برخي از اشکالش که شايد صبغه ي غالب هم داشته باشد (شعر فارسي) شعر رخوت و بي‌حالي است، اما شعر حافظ شعر شورانگيز و شورآفرين است:

سخن درست بگويم نمي‌توانم ديد
که مي‌خورند حريفان و من نظاره کنم
*
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد
*
ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم
اي بي‌خبر ز لذت شراب مدام ما
*
حاشا که من به موسم گل ترک مي‌کنم
من لاف عقل مي‌زنم اين کار کي کنم

اين اشعار، سراسر شعر و حرکت و هيجان است و هيچ شباهتي به شعر يک انسان بي‌حال افتاده و تارک دنيا ندارد. همين شعر معروفي که اول ديوان حافظ است و سرآغاز ديوان او نيز مي‌باشد:

الا يا ايها ساقي ادر کاساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها

نمونه ي بارزي از همين شورآفريني و ولوله آفريني است اين يکي از خصوصيات شعر حافظ است. خصوصيت ديگرش اين است که شعر حافظ سرشار از مضامين و آن هم مضامين ابتکاري است. خواجه مضامين شعراي گذشته را با بهترين بيان و غالباً بهتر از بيان خودشان ادا کرده است. چه مضامين شعراي عرب و چه شعراي فارسي زبان پيش از خودش مثل سعدي و چه شعراي معاصر خودش مثل خواجو و سلمان ساوجي که گاهي مضموني را از آنها گرفته و به زيباتر از بيان خود آنها، آن را ادا کرده است. اين که گفته مي‌شود در شعر حافظ مضمون نيست، ناشي از دو علت است: يکي اينکه مضامين حافظ آنقدر بعد از او تکرار و تقليد شده است که امروزه وقتي ما آن را مي‌خوانيم به گوشمان تازه نمي‌آيد. اين گناه حافظ نيست، در واقع، اين مدح حافظ است که شعر و سخن و مضمون او آنقدر دست به دست گشته و همه آن را تکرار کرده‌اند و گرفته‌اند و تقليد کرده‌اند که امروز حرفي تازه به گوش نمي‌آيد. دوم اينکه زيبايي و صفاي سخن خواجه آنچنان است که مضمون در آن گم مي‌شود، برخلاف بسياري از سرايندگان سبک هندي که مضامين عالي را به کيفيتي بيان مي‌کنند که زيبايي شعر لطمه مي‌بيند. (البته اين نقص آن سبک نيز نيست. آن هم در جاي خود بحث دارد و نظر هست که اين خود يکي از کمالات سبک هندي است). به هر حال مضمون در شعر حافظ آنچنان هموار و آرام بيان شده که خود مضمون گويي به چشم نمي‌آيد.
کم گويي و گزيده گويي خصوصيت ديگر شعر حافظ است، يعني حقيقتاً جز برخي از ابيات يا بعضي از غزليات و قصايدي که غالباً هم معلوم مي‌شود که مربوط به اوضاع و احوال خاص خودش يا مدح اين و آن مي‌باشد، در بقيه ي ديوان نمي‌شود جايي را پيدا کرد که انسان بگويد در اين غزل اگر اين بيت نبود بهتر بود، کاري که با ديوان خيلي از شعرا مي‌شود کرد. انسان ديوانهاي بسيار خوب را از شعراي بزرگ مي‌خواند و مي‌بيند در قصيده‌اي به اين قشنگي يا غزلي به اين شيوايي بيت بدي وجود دارد و اگر شعر يک دست‌تر بود، بهتر بود. انسان در شعر حافظ چنين چيزي را نمي‌تواند پيدا کند. رواني و صيقل زدگي الفاظ، ترکيبات بسيار جذاب و لحن شيرين زبان يکي از خصوصيات اصلي شعر حافظ است. بيان او بسيار شبيه به خواجوست. گاه انسان وقتي شعر خواجوي کرماني را مي‌خواند، مي‌بيند که خيلي شبيه به شعر حافظ است و قابل اشتباه با او، اما قرينه ي بيان حافظ در هيچ ديوان ديگري از دواوين شعر فارسي تا آنجايي که بنده ديده‌ام و احساس کرده‌ام، مشاهده نمي‌شود.
بعضي حافظ را متهم به تکرار کرده‌اند، بايد عرض کنم تکرار حافظ، تکرار مضمون نيست، تکرار ايده‌ها و مفاهيم است. يک مفهوم را به زبانهاي گوناگون تکرار مي‌کند. نمي‌شود اين را تکرار مضمون ناميد. موسيقي الفاظ حافظ و گوش نوازي کلمات آن نيز يکي ديگر از خصوصيات برجسته ي شعر اوست. شعر او هنگامي که به طرز معمولي خوانده مي‌شود گوش نواز است. چيزي که در شعر فارسي نظيرش انصافاً کم است. بعضي از غزليات ديگر هم البته همين گونه است. در ميان معاصرين او، خواجو نيز همين طور است. بسياري از غزليات سعدي بر همين سياق است. بعضي از مثنويات نيز چنين‌اند، اما در حافظ اين يک صبغه ي کلي است و کثرت ظرافتها و ريزه کاريهاي لفظي از قبيل جناسها و مراعات نظيرها و ايهام و تضادها و تناسبها الي ماشاءالله. شايد کمتر بتوان غزلي يافت که در آن چند مورد از اين ظرافتها و ريزه کاريها و ترسيم‌ها و منابع لفظي وجود نداشته باشد:

جگر چون نافه‌ام خون گشت و کم زينم نمي‌بايد
جزاي آنکه با زلفت سخن از چين خطا گفتم

يکي ديگر از خصوصيات شعر حافظ رواني و رسايي آن است که هر کسي با زبان فارسي آشنا باشد شعر حافظ را مي‌فهمد. وقتي که شما شعر حافظ را براي کسي که هيچ سواد نداشته باشد بخوانيد، راحت مي‌فهمد:

پرسشي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر مي‌کنند

هيچ ابهامي و نکته‌اي که پيچ و خمي در آن باشد مشاهده نمي‌شود. نو ماندن زبان غزل به قول يکي از ادبا و نويسندگان معاصر، مديون «حافظ» است و همين هم درست است، يعني امروز شيواترين غزل ما آن غزلي است که شباهتي به حافظ نمي‌رساند. نمي‌گويم اگر کسي درست نسخه ي حافظ را تقليد کند اين بهترين غزل خواهد بود، نه، زبان و تحول سبکها و پيشرفت شعر يقيناً ما را به جاهاي جديدي رسانده و حق هم همين است، اما در همين غزل ناب پيشرفته ي امروز آنجايي که شباهتي به حافظ و زبان حافظ در آن هست، انسان احساس شيوايي مي‌کند.
خصوصيت ديگر به کار بردن معاني رمزي و کنايي است که اين هيچ شکي درش نيست. يعني حتي کساني که شعر حافظ را يکسره شعر عاشقانه و به قول خودشان رندانه مي‌دانند و هيچ معتقد به گرايش عرفاني در حافظ نيستند (واقعاً اين جفاي به حافظ است) هم در مواردي نمي‌توانند انکار کنند که سخن حافظ سخن رمزي است يعني کاملاً روشن است که سخن حافظ اينجا به کنايه و رمز است:

نقد صوفي نه همه صافي بي‌غش باشد
اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

خصوصيات لفظي بسياري در شعر خواجه وجود دارد. از جمله چيزهاي ديگر که به نظرم رسيد و جا دارد پيرامون آن کار بشود، استفاده ي شجاعانه و با ظرافت او از لهجه ي محلي است، يعني از لهجه ي شيرازي. حافظ در شعرهاي بسيار باعظمت خود از اين موضوع استفاده کرده است و موارد زيادي از اين نمونه را مي‌توان در ميان اشعار او مشاهده کرد. براي مثال استفاده از «به» به جاي «با»:

اگر غم لشگر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم

که تا امروز هم اين «به» در لهجه ي شيرازي موجود است.
يا در اين بيت:

در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم
کانچنين رفته است از عهد ازل تقدير ما

و موارد ديگري هم از اين قبيل وجود دارد. مثلاً در اين غزل معروف حافظ: «صلاح کار کجا و من خراب کجا» که «کجا» در اينجا رديف است و «ب» قبل از رديف که حرف روي است بايد ساکن باشد، در حالي که در مصرع بعد مي‌گويد: «ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا» اين غلط نيست، بلکه لهجه ي شيرازي است: «ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا» الان هم وقتي شيرازيها حرف مي‌زنند همين طور مي‌گويند، يعني از لهجه ي شيرازي که لهجه ي محلي است استفاده کرده و آن را در قافيه به کار برده است. استفاده از اصطلاحات روزمره ي معمولي و از اين قبيل چيزها بسيار است که اگر بخواهم باز هم در اين زمينه حرف بزنم نيز بحث بسيار است.
يک نکته ي ديگر را هم عرض بکنم و اين قسمت مربوط به شعر را خاتمه بدهم و آن اينکه نشانه‌هاي سبک هندي را هم بنده در غزل حافظ مشاهده مي‌کنم. يعني ريشه‌هاي سبک هندي را در شعر خواجه مي‌توان ديد. و ارادت صائب و نظيري و عرفي و کليم ـ شعراي بزرگ سبک هندي ـ به حافظ احتمالاً به معناي انس زياد ايشان با زبان حافظ است و يقيناً خواجه در آنها تأثير داشته است. مثلاً بيت:

کردار اهل صومعه‌ام کرد مي پرست
اين دود بين که نامه ي من شد سياه ازو

کاملاً بوي سبک هندي را مي‌دهد يا:

اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاک دار
کآيينه است جام جهان بين که آه ازو

در زمينه ي مسائل شعر حافظ بحثها و حرفهاي بسيار و خصوصيلت ممتازي هست که اساتيد و نويسندگان روي آن کار کرده‌اند. باز هم بايد کار شود. من هم همين جا از فرصت استفاده کرده و براي کار روي ديوان حافظ از جهات مختلف توصيه مي‌کنم با اينکه نسبتاً کارهاي خوبي انجام شده است. باز هم جاي برخي از کارها خالي است.

منبع:مجله ي ادبستان، شماره ي 44.
پايگاه نور ش 38