جهان بيني رياضي گونه در شعر حافظ (2)


 

نويسنده: دکتر سعيد قهرماني*




 

در اينجا نه واقعه، واقعه خاصي است و نه باديه ي جاي معيني است و نه فعل غرقه گشتن به عمل کاملاً بخصوصي اطلاق مي‌گردد و نه حتي حافظ شخص معلومي است. مسلماً حافظ هنگام سرودن اين بيت مدلهايي را در مد نظر داشته است همچنان که فيثاغورث هنگام قضيه معروف خود. اما همانطور که قضيه ي فيثاغورث و اثبات آن از هر مثلث قائم‌الزاويه خاصي مستقل است و در مورد هر مثلث قائم‌الزاويه خاصي صادق، در اين بيت هم واقعه و باديه و غرقه گشتن و حافظ از هر حادثه ي خاصي مستقل‌اند اما در مورد هر حادثه ي خاصي صادق. مثلاً دوستي تعريف مي‌کرد که سالها پيش در دوران کودکي درگير و دار زلزله دلخراش و وحشتناک و خانمانسوز لار پدرش از ديوان حافظ فالي گرفته بود و بيت فوق، وصف الحال اوضاع، باعث آرامش خاطر خانواده شده بود. در چنين حالي «واقعه» مبين زلزله است، «حافظ» هر فردي است که در اين زلزله حضور دارد، غرقه گشتن دلالت مي‌کند بر گرفتار و اسير شدن و باديه نمادي است از تمام محنت‌ها و رنج‌هاي مالي و جاني و روحي ناشي از زلزله. دوست ديگري، در زمان هاي دور، بعد از شرکت در کنکور دانشکده ي فني دانشگاه تهران از ديوان حافظ فالي گرفته بود و همين بيت آمده بود؛ مي‌گفت فوراً فهميدم که رد خواهم شد و رد هم شده بود! در اين حادثه واقعه، مبين رد شدن در کنکور است، «حافظ» هر کسي است که در آن کنکور رد شده، غرقه گشتن دلالت مي‌کند بر فعل رد شدن و باديه، نماد خود کنکور است. دکتر هروي در شرح اين بيت مي‌نويسد (12) «باز با خود مي‌گويم که در اين واقعه حافظ تنها نيست؛ در اين صحراي بي‌آب و علف بسيار کسان ديگر غرق شدند ـ زير شن هاي روان مدفون شدند.» در اين تعبير، دکتر هروي اصرار دارد که از باديه معني لفظي آن را بگيرد اما چنين اصراري را در مورد واقعه و غرقه گشتن ندارد. غرقه گشتن را به معني زير شن هاي روان مدفون شدن به کار مي‌برد و واقعه را به طور ضمني و نه صريح مرگ مي‌داند. البته تعبير مرگ از واقعه در شعر حافظ سابقه دارد:

به روز واقعه تابون ما ز سرو کنيد
که مي‌رويم به داغ بلند بالايي

چو کار عمر نه پيداست باري آن اولي
که روز واقعه پيش نگار خود باشم

پس بدين دليل ممکن است مدل دکتر هروي يکي از مدل‌هاي خود حافظ نيز بوده باشد.
دقت، توازن و زيبايي رياضيات، قابليت تعميم دادن مفاهيم آن و کاربردها عظيمش ريشه‌اي عميق دارند در نوسانات هميشگي محقق رياضي بين انديشه و تجربه. حافظ نيز انديشمندي بزرگ است که تجربه را هيچگاه از نظر دور نداشته. ريشه ي ‌دقت، توازون و زيبايي در شعر حافظ، قابليت تعميم دادن مفاهيم آن و کاربردهاي عظيمش نيز درست مانند رياضيات در دست و پا زدن هاي دائمي حافظ بين انديشه و تجربه است. ممکن است که در دواوين شعراي ديگر نيز برحسب اتفاق ابياتي پيدا کنيم که از نظر کليت و تجريد، رياضي گونه، چون اشعار حافظ باشند. اما تعداد ابياتي که در ديوان حافظ از چنين کليتي برخوردارند چنان زياد است که به هيچ وجه نمي‌توان باور داشت که حافظ رند آن ها را عمداً و با يک حساب و کتاب دقيق علمي نيافريده باشد. وقتي حافظ مي‌گويد:

شاهد آن نيست که موئي و مياني دارد
بنده ي ‌طلعت او باش که «آني» دارد

بدون شک مي‌خواهد که اين لفظ «آن» به بسياري صفات، صفاتي که به قول استاد فروزانفر (13) «از حالت و کيفيتي که ناگفتني ولي دريافتني هستند اطلاق شود.» وگرنه اگر حافظ مي‌خواست آنگونه که دکتر هروي معني کرده است از «آن» به معني حالت و جاذبه استفاده کند، (14) بدون شک با آن خلاقيت و نبوغ اعجازانگيز مي‌توانست لغات حالت يا جاذبه يا معادل‌هاي آن ها را به کار برد.
(در اينجا حافظ عمداً نمي‌خواهد بگويد پنج گوسفند بلکه مي‌خواهد فقط لفظ «پنج» را بکار برد.) اما دکتر هروي مي‌خواهد به ما بقبولاند که وقتي حافظ مي‌گويد «پنج» منظورش پنج شيء ‌خاص است. انديشمند معاصر آقاي مصطفي رحيمي در حافظ انديشه مطلبي را عنوان کرده است که بسيار به بحث ما مربوط است. ايشان مي‌نويسد:(15) «اما حافظ در کلام ـ همچون انديشه ـ‌ نوآور است. اين نوآوري در چيست؟ ايجاد ترکيب هاي زيبايي چون «شعشعه ي ‌پرتو ذات» و «جام تجلي صفات» «سبکباران ساحل ها» و «بزم دور» و «خاکروب در» و «مضطرب حال» و «صيد جمعيت» و «بساط قرب همت» و «نرگس عربده جو» و «آينه ي‌ وصف جمال» و «جلوه ي ذات» و «حرم ستر و عفاف ملکوت» و ده ها و ده ها مانندهاي آن، همه کوشش حافظ براي ايجاد شعر نو نيست، کار مهم حافظ ساختن کلمات چند وجهي است. کلماتي که بر معاني مختلفي دلالت مي‌کند. مانند مي و خرابات و معشوقه و عشق و... که کاري است در جهان معني، نه در جهان الفاظ. شکافتن معناي اين کلمات کار اصلي حافظ شناسي است.» ملاحظه مي‌کنيم که مصطفي رحيمي کار اصلي حافظ شناسي را شکافتن معناي همان نوع کلماتي مي‌داند که ما آن ها را کلمات تجريدي ناميديم، کلماتي که حافظ مانند رياضيدان ها از تجربه درمي‌يابند ولي آن ها را طوري مي‌پردازد که فارغ از يک تجربه خاص در يک قالب تهي از زمان و مکان براي بيان هزاران تجربه مشابه کاربرد داشته باشد. مثال ديگري بزنيم:

مرا در منزل‌ جانان چه امن ‌عيش ‌چون هر دم
جَرَس فرياد مي‌آرد که بر بنديد محملها را

خيلي بعيد به نظر مي‌رسد که حافظ وقتي ترکيب «منزل جانان» را براي سرودن اين بيت آفريده است به تعبيري که رضا براهني از اين ترکيب کرده توجهي داشته بوده است. براهني مي‌نويسد (16) : «در گفتن شعر عاشقانه من به مسئله‌اي اشاره کرده‌ام که به آن نام «کاتبه ي درون» داده‌ام. وقتي که من شعر عاشقانه مي‌گويم، من نيستم که مي‌‌گويم. آن «کاتبه ي درون» مرا برمي‌گزيند. به من ديکته مي‌کند، به من مي‌گويد «بنويس!» و يا به من مي‌گويد «نوشته شو!» در اين لحظات دستهايم مي‌لرزد. درون ذهنم مي‌لرزد، مي‌ترسم، و آن وقت سريع مي‌نويسم.» براهني ادامه مي‌‌دهد که «تصور من اينست که حافظ موقعي در منزل جانان است که «کاتبه ي درون» در حضور اوست و يا در وجود اوست، و او مي‌تواند شعر بگويد... شعر گفتن با حضور جانان، يعني همان «کاتبه ي درون»، به معناي داشتن «امن عيش» است.» اما «منزل جانان» و «امن عيش» از چنان کليتي برخوردارند که به هيچ وجه نمي‌توان تعبيري را که آقاي براهني از آن ترکيبات آورده است مدلي غيرحقيقي براي اين بيت پنداشت هر چند که اين مدل از مدل‌هاي خود حافظ نبوده باشد. کاربرد اين بيت حافظ بدون شک شامل اين تعبير زيبا نيز مي‌شود.
يکي از نتايج مهم رياضي‌وار انديشيدن حافظ همان تأويل پذيري اشعار اوست که بدان اشاره کرديم. اما حافظ براي سرودن شعر چند وجهي ارجمندترين مدل ممکن را در برابر داشته است. چه حافظ، حافظ قرآن بوده و اين کتاب عزيز آسماني را با چهارده روايت در سينه داشته است و خود بارها از برکات فراوان دانش قرآني خويش با مباهات فراوان سخن گفته است.

زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطائف حکمي با نکات قرآني
O
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
O
هيچ حافظ نکند در خم محراب فلک
اين تنعم که من از دولت قرآن کردم

زمخشري در باب تأويل پذيري قرآن مي‌نويسد: (17) «در بيان، بابي دقيقتر و لطيفتر و سودمندتر براي تأويل «متشابهات»، در کلام خدا و پيامبرش نيست.»
در اواسط دهه ي شصت ميلادي چهار دانشمند روزوير (Rosevear)، و مولنار (Molnar) از ميوکلينيک (Mayo clinic) و اَکرمن (Ackerman) و گيت بوک (Gatebook) از دانشگاه مينه سوتا (Minne sota) با استفاده از معادلات ديفرانسيل خطي درجه دو مقياس و معياري معتبر و قابل اطمينان براي تعبير نتايج آزمايش قدرت تحمل گلوکز کشف کردند. همين نوع معادلات ديفرانسيل را سالهاست که فيزيکدان ها براي انواع ارتعاشات و نوسانات به کار مي‌برند و با کاربرد آن پي بردند به علت فروريزي پل تاکوما (Tacoma) که ناگهان بر اثر نوسانات بسيار شديد در بين ساعت 7 تا 11/5 صبح روز 7 نوامبر 1940 به کلي ويران شد. استفاده از معادلات ديفرانسيل به طب و فيزيک و مهندسي ساختمان ختم نمي‌شود، در بسياري از علوم و رشته‌هاي ديگر مهندسي علي‌الخصوص مهندسي برق، اقتصاد، شيمي، بيولوژي و آمار اين رشته کاربرد فراوان دارد. شعر حافظ نيز در حيطه ي تفکر چنين است. بُرد وسيعي دارد که آن را مرحوم آيت‌الله مطهري ـ رضوان الله عليه ـ به زيبايي تمام بيان کرده است: «اگر در بزم گناه آلوده تردامنان ديوان حافظ سوم شراب و رباب است، در محفل روحاني عارفان ديوان حافظ سوم قرآن و صحيفه است.»
در قلمرو حافظ شناسي، شناسايي مرامنانه ي حافظ اگر مهمترين مقوله نباشد يکي از مهمترين مقوله‌هاست. همچنان که در ابتداي اين مقاله ذکر شد، کمتر گروهي پيدا شده‌اند که حافظ را به ترتيبي هم مسلک خود ندانسته باشند. اما در سال هاي اخير غالب حافظ شناسان به اين نتيجه رسيده‌اند که حافظ خود صاحب مکتبي است که آن را «رندي» نام نهاده است. خرمشاهي مي‌نويسد (18) : «حافظ خود نسب آفرين است، سرسلسله خويش است... مهمترين و منسجمترين تزي که حافظ دارد رندي است.» استاد منوچهر مرتضوي مي‌نويسد که (19) «شايسته‌ترين عنوان براي مشرب حافظ که ضمناً مخصوص وي هم شده باشد مکتب رندي است.» جمال‌زاده و بسياري ديگر نيز همين مطلب را تکرار کرده‌اند. اما براي فهم مکتب حافظ، مکتب بسيار پر پيچ و خم و پيچيده‌اي که حافظ، خود، آن را رندي ناميده است، درست مانند تئوري هاي رياضي ابتدا بايستي همه ي لغات معني نشده و کليدي را شناسايي کنيم و سعي به درک آنها نمائيم. همانطور که مثلاً براي فهم هندسه مسطحه ناچاريم براي جلوگيري از دور و تسلسل مفاهيمي مانند نقطه و خط را بدون تعريف بپذيريم، براي فراگيري مشرب حافظ نيز مجبوريم مفاهيمي مانند رند، دير مغان، پير مغان، مي، ميکده، خرابات، جام جم، درد، خرقه، دلق، زاهد، شاهد، ساقي، مي مغان و ميخانه را بدون تعريف پذيرا شويم. اما همانگونه که در هندسه يک سابقه ي ذهني از نقطه و خط داريم بايد براي مفاهيم کليدي ديوان حافظ نيز در ذهن خويش سابقه‌اي اصولي و منطقي ايجاد کنيم که هم نظري داشته باشد به کاربرد اين لغات در تاريخ و ادبيات و فرهنگ ما و هم منطق باشد با کاربرد حافظ از اين لغات در ابيات مختلف و موارد متفاوت. به گمان مي‌رسد با هرگونه معني دادن به اين مفاهيم اصلي بلافاصله حصاري خاص دورادور مکتب حافظ خواهيم کشيد که اوّلين نتيجه ي آن دور شدن از شناختي است که در جستجويش هستيم. چرا که حافظ خود، انديشه‌هاي خويش را عاري از هرگونه حصاري، فارغ از انواع قيدو بندها، حتي قيد و بند مکان و زمان بازگو کرده است. پس فقط آنگاه که به فهمي از اين لغات که خود را در شولاي هيچ تعريف دقيقي نپوشانده باشد نائل آئيم، آن وقت است که قادر خواهيم بود رفته رفته مشرب حافظ را در همان وسعتي که خود به عمد به شعر کشيده است فراگيريم. براي نشان دادن اينکه هرگونه سعي‌اي براي ارائه ي تعاريف دقيقي از مفاهيم بنيادي و کليدي در ديوان خواجه ي بزرگ شيراز ما را از مقصود دور خواهد کرد و نهايتاً حافظي را معرفي خواهد نمود که با حافظ تاريخ تفاوتي اساسي دارد اينک دو مفهوم اصلي يعني «رند» و «پيرمغان» را انتخاب کرده، مي‌پردازيم به تعاريف مختلفي که توسط حافظ شناسان از اين دو مفهوم شده است تا ببينيم که چه تفاوت‌ها و نقايص عمده‌اي در اين تعاريف وجود دارند. دکتر هروي در صفحه ي 6 کتاب شرح غزل هاي حافظ خويش در تعريف رند مي‌نويسد: (20) «مجموعاً بايد گفت رند را به کسي اطلاق مي‌کنند که زيرک، لاابالي، بي‌قيد به آداب و رسوم عمومي و اجتماعي باشد، کسي که بي‌توجه به جو و محيط حداکثر بهره را از حيات گذرا برگيرد.» ايشان در صفحه ي 1319 همين کتاب گويا تعريف خود را از رند فراموش مي ‌کند و مي‌‌نويسد از آن تعاريفي که براي رند داده شده تعريف دشتي در کاخ ابداع تعريفي نسبتاً جامع و روشن است. بعد تعريف دشتي را مي‌آورد که «رند به معني شخصي زيرک و آزاد انديش است و در زبان حافظ اين معني توسعه يافته و به افرادي اطلاق مي‌شود که عقايد تعبدي را گردن ننهاده و از ديانت مفهومي برتر از آنچه در ذهن عامه نقش بسته است دريافته‌اند. اوامر و نواهي را تا جائيکه مستلزم نظام اجتماعي است محترم و فريضه دانسته‌اند. و در امور عادي که سر و کار با خداوند بزرگ و عادل است مقيد به ظواهر نيستند.» دکتر هومن در تعريف رند نوشته است که (21) «رند يعني کسي که پس از سکونت در همه شهرهاي انديشه، يعني پس از شنيدن همه خبرها و باور کردن آن ها به طور موقت، بر آن شده باشد که جان انسان از پي بردن به حقيقت در هر زمينه‌اي ناتوان است.» شاملو نيز در شرح مفهوم رند در غزل حافظ ذکر کرده است که: (22) «يکي از خصوصيات رند حافظ آنست که روشنفکري متعهد باشد که خود در نظام حاکم و هستي در نظامي که به وسيله ي خود او پيشنهاد و سپس مستقر شده باشد نقشي برعهده نگيرد.» بعضي از حافظ شناسان در بخث مفهوم رند فقط سعي کرده‌اند که تصويري از آن را آنگونه که مي‌فهمند ارائه بدهند و از تعريف آن بپرهيزند. از اين قرارند بهاءالدين خرمشاهي (23) و زنده ياد ـ استاد بزرگ محمد معين. (24) اين پيچيدگي که در شرح مفهوم رندي وجود دارد، در بقيه ي مفاهيم کليدي نيز هست. مثلاً «پير مغان» حافظ در نظر ابوالقاسم پرتو اعظم يا زرتشت است و يا رئيس (فرنشين) انجمن مغان (25) و در نظر هاشم رضي پدر پدران که بسيار پارسا بود و عالي‌ترين مقام را در مدارج ميترائي داشت. (26) دکتر اسلامي ندوشن مي‌نويسد: (27) «پير ميفروش به عنوان پير مغان يادگار سرسبزي ايران کهنسال مي‌باشد. سايه‌اي است از زرتشت پير... پير ميفروش جنبه‌هاي مختلف دارد: نماينده ي فرزانگي قوم ايراني، معلم آزادگي و روشن‌بيني در شعر حافظ... مظهر گذشت و مهر و مفرح آرام است.» خرمشاهي تصوير پيرمغان را ترکيبي مي‌داند از پير طريقت و پير ميفروش و به درستي ذکر مي‌کند که اسطوره ي پيرمغان ساخته ي طبع حافظ است، همانطور که في‌المثل رستم به يک معني پرورده ي طبع فردوسي است. (28) استاد مرتضوي به استناد دو بيت زير تقريباً مسلم مي‌داند که شيخ صنعان هسته ي مرکزي شخصيت پير تصوري حافظ مي‌باشد. (29)

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پيرما
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما

ما مريدان روي ‌سوي قبله‌ چون آريم،چون
روي سوي خانه ي خمار دارد پير ما

استاد مرتضوي پس از بحث مفصلي نتيجه مي‌گيرد که پيرمغان وجود خارجي ندارد و همان احساس بي‌شائبه و نظر صائب و دل پاک و روشن و سرشت آتشين و مي آلود و عشق آميز خواجه ي شيراز است. (30) پس ملاحظه مي‌کنيم که بعضي از حافظ شناسان خود به اين نکته که مفهومي مانند پير مغان فقط تصويري است از انسان آرماني حافظ پي برده‌اند و حتي به جاي دادن تعريف مشخصي از اين مفهوم سعي کرده‌اند که درک خويش را از آن بيان نمايند. از اين مثال ها درمي‌يابيم که بناي مکتب حافظ مانند تئوري هاي رياضي بر تعدادي مفهوم کليدي قرار دارد که اين مفاهيم را بايد درک نمود و بحث، اما نه تعريف. البته براي فهم مشرب حافظ، مانند تئوري هاي رياضي، مشخص کردن روابط بين مفاهيم تعريف ناپذير و کليدي نيز حياتي است. همانطور که هندسه اقليدسي مثلاً نقطه مي‌تواند متعلق به خط باشد و نه بعکس، در مکتب حافظ نيز مثلاً رند براي حل مشکلات خودش نزد پير مغان مي‌رود و نه بعکس.

مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش
کو بتأييد نظر حل معما مي‌کرد

اين مطلب را نزي در اينجا بايد ذکر کنيم که برخلاف عقيده ي بعضي از حافظ شناسان، بايستي مکتب رندي به کل جهان بيني حافظ اطلاق شود و نه فقط به آن شاخه از افکار وي که منتجند از ابياتي که در آن ها کلمه رند يا کلمه رندي بکار رفته‌اند. با در نظر داشتن اين نکته، مکتب حافظ را بايد مجموعه‌اي از سيستم‌هاي فکري دانست. چنانکه دکتر اسلامي ندوشن ذکر کرده‌اند (31) «حافظ ترکيبي از بافته‌هاي عقيدتي است؛ بسياري از افکار حافظ مطبق‌اند، مانند باغ هاي معلق بابل و هر طبقه‌اي براي خود جايگاهي دارد.» استاد ارجمند، دکترعبدالحسين زرين‌کوب ـ متعناالله تعالي به طور افاداته عاليه ـ نوشته‌اند: (32) «کسي که مي‌خواهد تمام رموز تمام ديوان را با کليد واحدي بگشايد، تمام ديوان را به روي خويش بسته خواهد يافت.» اجازه بدهيد حرف آخر را اول بزنيم، همانطور که پايه ي همه رياضيات را نمي‌توان براساس يک سري اصل موضوعي قرار داد، همه ي مکتب حافظ را نيز نمي‌توان بر پايه ي يک سري اصل موضوعي بنا نمود. ريشه ي تمام گفته‌هاي متناقض درباره ي مرامنامه حافظ ناشي از اين مسأله است که خواسته‌اند تمام اين مشرب را فقط بر پايه ي يک سري اصل موضوعي بيان کنند. درست مثل اينکه بخواهيم تمام رياضيات را با اصول هندسه ي مسطحه شرح دهيم. همانطور که درخت رياضيات داراي شاخه‌هاي فراواني است که هر کدام براي خود يک سيستم فکري کاملاً مستقل است اما همه ي اين شاخه‌ها در عين حال بهم مربوطند و اعضاي لاينفک تنه ي تنومند اين درخت مي‌باشند، مکتب حافظ نيز در کل درخت تنومندي است که شاخه‌هاي بسيار دارد و هر کدام از اين شاخه‌ها براي خود يک سيستم مستقل فکري به حساب مي‌آيد. چون دانه ي اين مطلب را نيازي است مبرم به شکافتن؛ بگذاريد مثالي بزنيم. اقليدس حدود دو هزار و سيصد سال پيش بنيان هندسه ي مسطحه را بر پنج اصل موضوعي گذاشته بود. وي مي‌پنداست که همه قضاياي هندسه را براساس اين پنج اصل مي‌توان به اثبات رسانيد. البته همانطور که مي‌دانيم، در اواخر قرن گذشته رياضيدان بزرگ ديويد هيلبرت با نشان دادن نقائص اصول اقليدس، خود با عرضه ي بيست و يک اصل موضوعي مجموعه ي‌ کامل و سازگاري از اصول را براي هندسه ارائه داد. اصل پنجم اقليدس معادل است با اين گزاره که اگر در صفحه‌اي خطي و نقطه‌اي به ما داده باشند به طوري که نقطه روي خط نباشد، از آن نقطه فقط مي‌توانيم يک خط در آن صفحه به موازات خط داده شده ترسيم بنمائيم. بسياري از رياضيدان ها گمان مي‌کردند که اين گزاره را مي‌توان با استفاده از چهار اصل موضوعي ديگر اقليدس به اثبات رساند. پس در وجود آن به عنوان يک اصل شک داشتند و آن را قضيه مي‌پنداشتند. چون کوشش‌هاي پي در پي صدها رياضيدان براي اثبات اين مطلب بي‌فايده مانده بود سه رياضيدان بزرگ لباچوفسکي،(Lobatschevski) بوليا (Bolyai) و گائوس (Gauss) تصميم گرفتند سيستم‌هاي جديدي بسازند که در آن ها اصول موضوعي چهار اصل اول اقليدس باشند به اضافه ي اصلي متناقض با اصل پنجم. بنابراين در اين سيستم‌ها خلاف اصل پنجم اقليدس يک گزاره درست فرض شده است. اين رياضيدان استدلال کردند که اگر اصل پنجم اقليدس نتيجه ي چهار اصل اول باشد، بدين سبب که در اين سيستم‌هاي جديد چهار اصل اول اقليدس جزو اصول موضوعي هستند، اصل پنجم هم بايد يک گزاره صحيح باشد. پس ما با سيستم‌هايي مواجهيم که در آن ها هم خلاف اصل پنجم درست است و هم خود اصل پنجم. پس در اين سيستم‌ها بايد دير يا زود تناقضاتي جدي پديدار گردند. اما چنين نشد. اين سيستم‌ها به صورت تئوري‌هاي دقيق وسازگار باقي ماندند و بدين ترتيب نشان داده شد که اصل پنجم اقليدس از چهار اصل ديگر مستقل است و نمي‌تواند نتيجه‌اي از آن ها باشد. اين رخداد بسيار مهم تاريخي باعث ظهور هندسه‌هاي غيراقليدسي شد و دو سيستم جديد بسيار عميق و پيچيده در رياضيات بوجود آمد. يکي سيستم هندسه هذلولوي (Hyperbolic) که در آن اگر در صفحه‌اي ‌خطي و نقطه‌اي به ما داده باشند به طوري که نقطه روي خط نباشد، از آن نقطه مي‌توانيم بي نهايت خط در آن صفحه به موازات خط داده شده ترسيم نمائيم. سيستم ديگر را هندسه ي بيضوي (Elliptic) مي‌نامند و در آن از آن نقطه داده شده در خارج خط هيچ خطي نمي‌‌توانيم به موازات خط داده شده بکشيم. بدين ترتيب سه سيستم هندسي در رياضي پديد آمدند: هندسه‌هاي اقليدسي، هذلولوي و بيضوي؛ هر سه دقيق و سازگار؛ هر سه، سه شاخه ي مهم رياضي، اما هر سه با هم در تناقض! اهميت بيش از حد دانش رياضي در کل و انواع هندسه در جزء وقتي معلوم‌تر مي‌شود که بدانيم اگرچه تمام دنياي حسي ما براساس هندسمه ي اقليدسي است، اما در کل کائنات قوانين هندسه ي بيضوي هستند که به نظريه ي عمومي نسبيت اينشتين جان مي‌دهند. اگر هندسه ي بيضوي غلط بود، تبيين جهان براساس نظريه ي اينشتين نيز بالکل فاقد ارزش و معني مي‌بود. رياضيات مجموعه‌اي است از سيستم‌هاي بسيار دقيق و سازگار، هر کدام از اين سيستم‌ها براي خود شالوده‌اي دارند که از اصول موضوعي اثبات ناپذير و واژه‌هاي تعريف نشده تشکيل شده‌اند. همه ي اين سيستم‌ها بر تنه ي درخت تنومند رياضي و منطق آن چسبده‌اند و با هم ارتباط دارند اما لزوماً اين سيستم‌ها با هم سازگار نيستند همچنانکه هندسه‌هاي دقيق و سازگار اقليدسي، بيضوي و هذلولي در کل با هم متناقضند و سازگاري ندارند. در ساير علوم، اما، چنين نيست. مثلاً در نظريه احتراق، تئوري فلوجيستُن (Phlogiston) مدعي بود که وقتي مواد مي سوزند از آن ها ماده‌اي به نام فلوجيستن ساطع مي‌شود. در حالي که در نظريه اکسيژن لاوآزيه (Lavoisier) از جسم هنگام احتراق نه تنها هيچ ماده‌اي ساطع نمي‌شود بلکه جسم به جذب عنصري از هوا مي‌پردازد که لاوآزيه آن عنصر را اکسيژن نام نهاد. از سال 1800 ميلادي که نظريه لاوآزيه مورد قبول علماي طبيعي قرار گرفت نظريه فلوجيستن به طور کلي مردود شناخته شد. يعني اين دو نظريه نتوانستند و نمي‌توانستند همزيستي مسالمت آميز داشته باشند درست بعکس هندسه‌هاي مختلف در رياضي و درست بعکس سيستم‌هاي متفاوت در مجموعه فکري حافظ. براي مثال اين اندازه که بين حافظ شناسان منازعه بر سر اين است که حافظ جبري مذهب بوده يا پيرو اختيار، ناشي از عدم توجه به اين مطلب است که حافظ به هر دو اين سيتسم‌هاي فکري ـ فلسفي نگرشي دقيق و رياضي گونه داشته است. حافظ وقتي از جبر صحبت مي‌کند و فتوا مي‌دهد که

رضا به داده بده و زجبين گره بگشاي
که بر من و تو در اختيار نگشادست

از آن سيستمي سخن مي‌گويد که در آن بدون اختيار و اراده انسان روز روشن خود را تسليم شب تار مي‌کند و شب سياه در پايان ناچار عنان اختيار به سپيده ي صبح مي‌دهد، بهار گل افشان سفره ي عطرآلود خود را براي ورود گرماي تابستان جمع مي‌کند و خزان قلمرو خود را عريان تحويل سوز زمستان مي‌دهد. انسان گاه خود را مقهور طبيعت اسير خشم طوفان، و زلزله مي‌يابد و گاه بي‌گناه و بي‌خيال دچار شيخون‌هاي اسکندر و چنگيز و تيمور. گاه طاعون مي‌آيد و قتل عام مي‌کند، گاه حصبه و وبا و سرطان و گاه هيتلر و استالين و صدام حسين. و چون حافظ از اختيار سخن مي‌گويد و ندا سر مي‌دهد که:

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم که زبوني کشم از چرخِ فلک

او از سيستم ديگري سخن مي‌گويد، سيستمي که با سيستم اول هم در تناقض است و هم همزيستي مسالمت‌آميز دارد. اصول موضوعي اين سيستم دوم کاملاً با اصول موضوعي سيستم اول فرق دارد و بعضي اصول آن با بعضي اصول اين در تناقضند، درست مثل هندسه‌هاي هذلولي، بيضوي و اقليدسي. در اين سيستم دوم بشر دوپا، يکي از ضعيف‌ترين همه ي حيوانات، تمام رقبا را از صحنه خارج مي‌کند و به نيروي عقل و اراده و ايمان بر سراسر کره زمين مسلط مي‌شود و به تسخير فضا مي‌پردازد. گروه هاي مظلوم و محروم بنيان امپراطوري هاي مخوف را از جا مي‌کنند و انسان محدو و محصور در حجاب تن، به قدرت اراده، با هيجان و طغياني پرسوز و تلاشي سترگ به آنجا مي‌رسد که ناگهان در ظلمت شب از شعشعه ي پرتو ذات بي‌خود مي‌شود باده از جام تجلّي صفات مي‌گيرد و با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت باده ي مستانه مي‌زند. باري، اين سؤال که آيا حافظ جبري مذهب است يا اختياري به همان اندازه بي‌معني مي‌شود که بپرسيم آيا در رياضيات، هندسه اقليدسي است يا بيضوي؟ و به همين روال است باقي جنبه‌هاي فکري حافظ ديوان خواجه ي بزرگ شيراز همانند کل رياضيات مرکب است از سيستم‌هاي فکري متفاوت و مربوط که تو در تويي آن ها مميّز گرداندنشان را صعب و دشوار مي‌سازد. (33) وقتي في‌المثل در يک مصرع حافظ مي‌گويد که خشت ريز سر دارد و بر تارک هفت اختر پاي او از دو گزاره سخن مي گويد که يکي از آن ها برگرفته شده است از سيستم حافظ زميني که زميني‌ترين شاعر ايران است و ديگري منتج است از سيستم جهان بيني حافظ عارف، که از بزرگترين عرفاي جهان مي‌باشد. در يک کلام، «حافظ به مثابه يک فراجهان نگر که به همه جهان نگري‌ها از فراز و از بيرون با دلسوزي و تفاهم و گذشت مي‌‌نگرد»، درست همانند همان رياضيداني است که از فراز و از بيرون به همه تئوري ها و نظريه‌هاي رياضي نظر مي‌افکند. اگر دست اندرکاران رياضي حق دارند که از اين همه نظم و کاربرد در اين سيستم‌هاي متفاوت و متغاير متحير باشند، دست اندرکاران حافظ شناسي نيز حق دارند که در شگفت بمانند از صد گونه تماشا در جامِ جمِ ديوان اين نادره ي جهان و اعجوبه ي اعصار.
اين مقاله از روي سخنراني نويسنده در بيست و پنجمين کنفرانس رياضي کشور که در دهم فرودين 1373 در تهران برگزار گرديد نوشته شده است.
 

پی نوشت ها :
 

* رئيس‌ دانشکده ي رياضي‌ دانشگاه ايالتي مريلند و استاد دانشکده ي رياضيات عملي دانشگاه جان هاپکينز.
 

فهرست منابع و يادداشت ها:
مجله ي ادبستان، شماره ي 55
پايگاه نور ش 38
1ـ حافظ نامه، نوشته ي بهاءالدين خرمشاهي، چاپ پنجم: 1372، صفحه ي 36، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش.
2ـ رياض العارفين، نوشته ي رضاقلي خان هدايت، چاپ تهران: 1316، صفحه ي 286.
3ـ اين همه نقش در آيينه ي اوهام: تعبيري بر تعبيرات حافظ، حميد دياشي، فصلنامه ايران نامه، صفحه ي 580، سال ششم، شماره4، تابستان1367.
4ـ همان مرجع، صفحه ي 589.
5ـ از فرويد به حافظ، دکترعلي فلاتي، مؤسسه ي مطبوعاتي فرخي: 1349، صفحه ي 121.
6- سير اختران در ديوان حافظ، سر فراز غزني، مؤسسه ي انتشارات امير کبير، تهران: 1363، صفحه ي 21.
7ـ همان مرجع، فصل چهاردهم.
8ـ گزيده ي تذکره الاولياء عطار، به کوشش دکترمحمد استعلامي ج2، کتاب هاي جيبي، 1356، صفحه ي 106.
9ـ اين بدان معني نيست که تحقيقات اساسي بسياري تمدن هاي ديگر مانند مصري ها، بابلي ها و فينيقي ها را ناديده مي‌گيريم. بحث بر سر «اصل موضوعي سازي است» که با مدارک موجود تاريخي به نظر مي‌رسد کار يوناني ها باشد.
10ـ جمهوري افلاطون، ترجمه ي احمد توکلي، شرکت مطبوعاتي سپهر، بدون تاريخ، صفحه ي 87.
11ـ ماجراي پايان ناپذير حافظ، دکتر محمد علي اسلامي ندوشن، انتشارات يزدان: 1368، صفحه ي 11.
12ـ شرح غزل هاي حافظ، دکترحسينعلي هروي، مجلد دوم، نشر نو، تهران: 1367، صفحه ي 1052.
13ـ فرهنگ نوا در لغات و تعبيرات و مصطلاحات (همراه با کليات شمس، با ديوان کبير)، به جمع و تدوين بديع الزمان فروزانفر، جلد 7 ديوان، چاپ دوم، اميرکبير ـ تهران: 1355، صفحه ي 185.
14ـ شرح غزل هاي حافظ، دکترحسينعلي هروي، مجلد اول، نشر نو، تهران: 1367، صفحه ي 536.
15ـ حافظ انديشه، مصطفي رحيمي، نشر نو، تهران: 1371، صفحه ي 20.
16ـ ناطق هزاره ي خضري، رضا براهني، ماهنامه فرهنگي و هنري کلک، خرداد 1371، شماره 27، صفحه ي 95.
17ـ بدايع قرآن، احمد آرام، فرخنده پيام يادگارنامه ي دکترغلامحسين يوسفي، انتشارات دانشگاه فردوسي، مشهد: 1360.
18ـ حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهي، چاپ پنجم: 1372، صفحات 27 و 403، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش.
19ـ مکتب حافظ يا مقدمه بر حافظ شناسي، منوچهر مرتضوي، چاپ دوم انتشارات توس: 1365، صفحه ي 97.
20ـ شرح غزل هاي حافظ، دکترحسينعلي هروي، مجلد اول و مجلد دوم، نشر نو، تهران: 1367، صفحات 6 و 1319.
21ـ حافظ، محمود هومن، کتابخانه طهوري، تهران: 1353، صفحه ي 60.
22ـ مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ، احمد شاملو، انتشارات زمان سن خوزه، کاليفرنيا: 1370، صفحه ي 41.
23ـ حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهي، چاپ پنجم: 1372، صفحه ي 403، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش.
24ـ حافظ شيرين سخن، دکترمحمد معين، انتشارات معين، جلد اول، تهران، 1369، صفحه ي 369.
25ـ پيرمغان،، ابوالقاسم پرتو اعظم، انتشارات ايران زمين ـ ارواين، کاليفرنيا: 1366، صفحه ي 148.
26ـ آئين مهر، ميترائيسم، هاشم رضي، سازمان انتشارات فروهر، 1359، صفحه ي 110.
27ـ ماجراي پايان ناپذير حافظ، دکتر محمد علي اسلامي ندوشن، انتشارات يزدان: 1368، صفحه ي 65.
28ـ حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهي، چاپ پنجم: 1372، صفحات 98 و 99، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش.
29ـ مکتب حافظ با مقدمه بر حافظ شناسي، منوچهر مرتضوي، چاپ دوم، انتشارات توس: 1365، صفحه ي 315.
30ـ همان مرجع، صفحه ي 284.
31ـ ماجراي پايان ناپذير حافظ، دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن، انتشارات يزدان: 1368، صفحه ي 229.
32ـ از کوچه ي رندان، دکتر عبدالحسين زرين‌کوب، مؤسسه انتشارات اميرکبير تهران، چاپ سوم: 1356، صفحه ي 93.
33ـ اينکه بعضي از حافظ دوستان مانند دکتر هومن و احمد شاملو اصرار داشته يا دارند که براي حافظ مسير فکري تعيين کنند و زندگي او را به دورانهاي مختلفي تقسيم نمايند و او را در هر دوره‌اي در حصار يک ايدئولوژي خاصي محبوس گردانند ناشي از اين مطلب است که بعکس حافظ شناساني چون بهاءالدين خرمشاهي، استاد ندوشن و دکتر مصطفي رحيمي براي آن ها متصوّر نبوده يا نيست که کسي بتواند در آنِ واحد نظر به سيستم هاي مختلف فکري ـ فلسفي ـ عقيدتي و هنري داشته باشد. نکته ديگر اينکه مجزا نمودن سيستم‌هاي فکري حافظ و مطالعه و نگرش وي به اين سيستم‌ها و ارتباط آن ها با يکديگر مقوله‌اي است بسيار گسترده و باز که بسيار جاي تحقيق و تتبع دارد. روش استاد مرتضوي در صفحه ي 111 کتاب مکتب حافظ براي شناسائي اصول مرامنامه ي حافظ مانند قائل شدن به تعدادي اصل موضوعي براي کل رياضيات است. چنين چيزي ممکن نيست، بايد سيستم‌ها را يکي يکي شناخت و بعد ارتباط با آن ها را. البته بهتر است ذکر کنيم که لزوماً همه ي ابعاد مجموعه ي فکري حافظ پيچيده و تودرتو نيستند و بعضي از آن ها بسيار ساده قابل ملاحظه مي‌باشند. براي مثال اگر به «گناه» از ديد حافظ نظري بيفکنيم، مشاهده خواهيم کرد که فقط با يک اصل موضوعي کل نظرگاه حافظ نسبت به اين مقوله قابل بيان است:

مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن
که در طريقت ما غير از اين گناهي نيست

اگر دقت نمائيم تا در اين بيت هرگونه آزاري اعم از خودآزاري و مردم آزاري و غيره تقبيح شده است، دشوار نخواهد بود که بيشتر آنچه را که ما گناه مي‌دانيم در طريقت حافظ نيز به استناد همين اصل گناه بيابيم.