از حافظ حافظان تا امام عارفان(2)


 





 
خواجه در غزل ديگر با لطافت شاعري و اعجاز سحاري مخصوص به خود، عشق و مهرورزي معشوق را با عشاق، فراگير و شهره آفاق، و رشته دوستي و محبت و همنشيني در بزم مستي و مودّت را از بامداد ازل تا شامگاه ابد، يك عهد مسلم و ميثاق با وفاق مي‏يابد.
پيش ازنيت بيش ازين غمخواري عشاق بود
مهرورزيّ تو با ما، شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه در زلف توام
بحثِ سرِّ عشق و ذكر حلقه عشاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر، بر يك عهد و يك ميثاق بود(21)
آري، معناي طرفيني بودن عشق، امري است كه براي سالكان، مسلّم است چه رسد به پيران ره پيموده‏ئي چون حافظ، كه برترين خصوصيت روحي وي كه بر همؤ غزليات بلند عرفانيش سايه افكنده است و گو اينكه تنها نيروي محرك روح پاك و لطيف خواجؤ شيراز، در خلق معاني بلند ذوقي، قرآني و مباني دلكش شوقي، عرفاني، و بالاتر از آن، در قرار دادن روح روحاني مرام آن سُحبانِ كلام در فرايند كمال مطلوب، عشق بوده است كه خود، در ترجمان اين بيان گويد:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريدؤ عالم، دوام ما(22)
آري، دل حافظ به عشق زنده است كه خود، امتزاجي از نار و نور، در خرمن آرام وجود، براي وصول به مقام قرب و شهودست. از اينروي عشق را به آتش سوزنده تشبيه مي‏كند.
سينه از آتشِ دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشي بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطؤ دوريِ دلبر بگداخت
جانم از آتش عشقِ رخ جانانه بسوخت(23)
اين جان سوختن، از جهت آن است كه: عشق، آبشار آتشيني است كه سنگريزه‏هاي حدود ماهوي را از هستي الهي انسان مي‏شويد. عشق، آن حقيقت مرموزي است كه قطب جانِ عارفان، سرمايه سلوك سالكان و داروي جنون عاشقان است. عشق يعني، همان نيروي پر فروغ جاوداني و كششِ دروني روحاني كه و جود آسماني ختمي مرتبت، جسم و جان را در پرتو فيض آن، تا ماوراي افلاك به حركت واداشت تا به آستان ربوبي جانِ جان، بار يافت.
بهرحال، جان كلام و روح پيام و محور اصلي مقصد و مرام حافظ عاليجناب در اين غزليات ناب: عشق است آن، راز سر به مُهري كه كاملان راه پيموده و واصلان به حقيقت رسيده در تجليگاه نيايش، اين سرود عارفانه نوراني را در بزرگداشت آن اكسير اقليم حيات جاودانه انساني چنين عاشقانه، سرودند:
سوختن، چون رسم معشوقي بود
پس بسوزان، تا فراقت، كم شود
پس بسوزان، تا رسم، بر وصل تو
بگذرد ايام سخت فصل تو
چونكه اين ايام از بهرم، شب است
جان ز هجرت در خروش و در تب است
اين شب هجران به رويم روز كن
آفتاب وصل را پيروز كن
چون جزاي عاشقي، كشتن بود
رسم دلبندي به خون، خفتن بود
پس قتيل تيغ ابرو، كن مرا
تا رسم بر وصلت اي نيكو لقا
همچو حلّاجم اسير دار كن
در اناالحقم جهان، هشيار كن
باز، مي‏سوزان كه جان از سوختن
كامياب آيد به مهر اندوختن
مهر را در عشق، بنما جستجو
عشق را در آتش هجران بجو
واي گر وصلت بود پايان عشق
انتهائي در خمِ چوگانِ عشق
عاشقان را سوختن در انتظار
به ز وصلِ نافيِ عشق نگار(24)
اين حكايت از سوختن پاك باختگاني، پاك بين، چون حافظ، مولانا، حضرت امام و... بود كه از زبان محزون حزين، روايت شد. و نگارنده در حيرت است كه به چه سبب بر دانشمند پيشين "مسلم نيست كه خرمن دل حافظ را برق عشقي سوخته باشد و دست نوازشگر معشوقي تارهاي لرزان دل وي را به نغمؤ شورانگيز عشقي برانگيخته باشد."(25) و حال آنكه حافظ با صراحت تمام در ابيات زيرين، معناي مورد نظر را مسلّم و مسجّل مي‏كند.
درد عشقي كشيده‏ام كه مپرس
زهر هجري چشيده‏ام كه مپرس
گشته‏ام در جهان و آخر كار
دلبري برگزيده‏ام كه مپرس(26)
يا:
از صداي جرس عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند(27)
شايد ادب حافظ نسبت به معشوق كه موجب در پرده سخن گفتن وي و ستايش معشوق در حدي كه شايستؤ مقام معشوقي است باعث اظهار نظراتي از اين دست شده است چون حافظ، هميشه عاشق را كه موجودي امكاني و شاخص فقر و نياز است تقصير مي‏نهد و او را ناتوان از وصول به آستان كبريايي يار، مي‏بيند:
اگر به زلف دراز تو، دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست(28)
و يا:
هر چه باد از قامت ناساز و بي اندام ماست
ورنه تشريف تو بر بالاي كس، كوتاه نيست(29)
اين خصيصه ادب ورزي در عين عاشقي و همينطور عشق معشوق بي نياز را از مقوله ناز ديدن و همه چيز عاشق نيازمند از آنجمله عشق او را محض نياز ديدن، از روش‏هائي است كه از حافظ مياموزيم نه مولانا. و شايد منشأ قضاوت دانشمند مورد نظر در مقام مقايسه بين حافظ و مولوي، عشق و ارادت به ساحت مولانا باشد، چون "عشق، گر چه فهم را تيزتر مي‏كند اما توجه را يك جهت و متوحد مي‏سازد و... يكي از آثار عشق اينستكه هر جا پرتو افكند آنجا را زيبا مي‏كند."(30)
و اينك وقت آن فرا رسيده است كه به سير و تفرّج در گلشن سر سبز خيال چابك سوارِ اقليم عشق و كمال كه پهنه صحرا، كم از جولان اوست بپردازيم يعني به سير در اشعار امام و مقايسه‏ئي بين اشعار آن بزرگ عارف واصل و اشعار حافظ كامل. در بدو امر، شايد براي خواننده، عنوان اين موضوع، غير قابل قبول باشد چون حافظ حدود هفت قرن است كه در آسمان عرفان و ادب پارسي به تجلي و طلوع نشسته است و همه ستارگان پيشين اين آسمان را بي فروغ كرده است پس چه جاي اينكه بين اشعار آن عارف واصل و امام راحل كه يكي از پيروان سبك سرايندگي اوست مقايسه‏ئي به ميان آيد اما حقيقت اينستكه: فن شاعري چيزي‏ست و گنجانيدن معاني معرفتي در شعر، چيزي ديگر. فن شاعري رعايت كردن، يعني در حجاب الفاظ و اصطلاحات غرق شدن، كه عظمت روحي و منزلت معنوي حضرت امام، خلاف آنرا روايت مي‏كند اما بحر معاني كه هرگز در كوزه لفظ و قامت والاي حقايق عالي كه هيچگاه در كسوت حرف داني نمي‏گنجد لطيفه‏ئي است روحاني كه مادبؤ الهي اشعار امام، آنرا حكايت مي‏كند و بطور مسلّم، بعضي از معاني معرفتي لطيف و دقائق حكمي ظريف كه در اشعار امام يافت مي‏شود نبايد براي دسترسي به آن بر سفرؤ معرفت و بساط حكمت ديگر بزرگان سلف به جستجو نشست (تا چه رسد به اشعار معاصراني كه بيشترشان با الفباي علوم و معارف الهي، اسلامي آشنائي نداشته، شعرشان نمادي از الفاظ و معاني برخاستؤ از ادراك سطحي آنان در زمينه مسائل سياسي، اجتماعي و مذهبي را به نمايش مي‏نهد) چون اقليم مملكت وجود شاعران عارف مسلك پيشين از نظر معرفتي به گستردگي جغرافياي معرفتي حضرت امام نبوده است تا آن معاني كه دست يازي به آن از اشعار امام انتظار مي‏رود در اشعار آن بزرگان بدست آورد چون به حكم سنخيت بين اثر و موثر، هر چه ميزان كمال روحي و معيار اتصال آنسوئي بالاتر باشد اثر انسان پر ارزشترست و چون كتاب وجود امام بحسب تكوين كامل و همه مراتب صفات انساني را شامل است پس اثر انديشؤ پاك و ملكوتي وي نيز بحسب تدوين كامل است اگر امام براي بيان انديشه‏هاي زلال ذوقي خود به دنبال خلق الفاظ و استعارات بكر نيست و همان زبان شعري كهن را به استخدام مي‏گيرد فلسفؤ آن ناتواني امام در مقام سرودن نيست بلكه بازگو كننده اين نكته است كه ميزان معرفت و عشق امام بحق تعالي در آن حدّ محدودي خلاصه نمي‏شود كه الفاظ ياراي گنجانيدن معاني عرفاني برخاستؤ از صقع جان آن بزرگمرد را در خود داشته باشد چون شعر امام: ظهور معناي والاي عشق حق در مقام غلبؤ وجود مطلق بر آن حضرت است ازينروي، جامه لفظ بر اين معنيي والا، تنگ است و توسن انديشه از جولان در آن لنگ، پس دست كم، بايد با همان تامل و دقت و ژرفناكي به تفسير و تحليل اشعار امام راحل نشست كه به تفسير اشعار حافظ و مولانا مي‏نشينيم اما براي ارزيابي شخصيت امام، بايد با احاطه و طهارتي به كرسي تفسير نشست كه بعد از معصومين بي بديل است.
خصوصيت بارز ديگري كه در مقام بررسي ارزشها بعنوان يك نقطؤ عطف، در اشعار امام نمودار است و سبب امتياز آن حضرت بر لسان الغيب در پيمودن طريق معرفت است اينكه امام در همؤ اشعارش متوجه يك نكته است و آن توجّه تام به ذات مطلق و تبتّل و انقطاع از غير حضرت حق. و اين خود برترين امتياز بارزِ زبان شعري و مغازه له‏ئي آن حضرت است كه تا حدّي خود را در آستان يار و حضور كردگار مي‏بيند كه در مواردي از اول تا آخر يك غزل، زبان گويشي امام تكرار "يا من هو حضوره دائم" در قالب‏هاي گفتاري مختلف است؛ غزل‏هاي شرح جلوه، جان جهان، درياي جمال، رخ خورشيد، مستي عاشق، غمزه دوست و... نمونه هاي زنده بر تائيد مطلب فوق است چون سخن امام(ره) در بيت بيت غزلياتي از اين دست، بازگو كنندؤ رابطه‏ئي چنين محكم، بين او، و خداست:
گر بشكافند سرا پاي من
جز تو نيابند در اعضاي من. (31)
نكته بعدي اينكه: حافظ عشق را در ابتداي قدم گذاشتن در اين دريا، آسان و هموار، و بعد از غرق شدن، طاقت فرسا و دشوار مي‏يابد:
چو عاشق مي‏شدم، گفتم: كه بردم گوهر مقصود
ندانستم كه اين دريا، چو موج خون فشان دارد(32)
تحصيل عشق ورندي، آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در كسب اين فضائل(33)
الايا ايها الساقي، ادركاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكلها(34)
اما مولانا كه قبل از قدم گذاشتن به ساحل ناآرام درياي عشق و معرفت، از بزرگان علم و حكمت بود و با ادراك نظري و تفكر عقلاني به محاسبؤ امور مي‏پرداخت. عشق را آرمان رسوايي و نشان بي مبالاتي مي‏دانست و مي‏گفت:
اي دل اندر عاشقي تو نام نيكو ترك كن
كابتداي عشق، رسوائيّ و بدناميست آن.(35)
اين مطلب دقيق در مثنوي‏نامؤ خروش عشق، به اين مضمون، به كرسي تحقيق نشسته است.
عشق، اي شور درون عارفان
اي تو عنوان جنون عاشقان
اي تو سر فصل كتاب زندگي
بهترين راه صواب زندگي
اي نگاه روشنِ عرفان ما
در ظهور جذبه جانان ما
اي گل باغ حيات زندگي
اي نسيم گلشن بالندگي
اي نواي بيستون، در ناي دل
شور شيرين، خفته در آواي دل
شور مجنون در دلِ ليلا توئي
اشك وامق بر رخ عذرا توئي
آتش افكندي تو در طومار ما
سوخت از آن، دفتر افكار ما
عشق را سرمايؤ هستي فناست
عاشقان را اين فنا، عين بقاست
پير رومي عشق را دشوار ديد
پس به دقّت، سوي آغوشش كشيد
از خرد در عشق، استمداد جست
تا نشد در عاشقي چالاك و چست
خواجه حافظ بين به رغم مولوي
سهم او افزون ز سهم مولوي
عشق را آسان، سپس دشوار ديد
چون خرد را فاقد اين كار ديد
اما امام (علي رغم حافظ كه امواج اين دريا را خون فشان مي‏يابد) سيلي امواج اين يم را دلپذير و قعر آنرا ساحل آرامش و بستر آسايش مي‏خواند.
عاشق از شوق بدرياي فنا غوطه‏ور است
بي خبر آنكه به ظلمتكده ساحل بود(36)
گر نوح ز غرق، سوي ساحل ره يافت
اين غرق شدن همي بود ساحل ما.(37)
درد مي‏جويند اين وارستگان مكتب عشق
آنكه درمان خواهد از اصحاب اين مكتب غريب است
موج لطف دوست در درياي عشق بي كرانه
گاه در اوج فراز و گاه در عمق نشيب است.(38)
و علي رغم مولانا، نه تنها عاشقي را مستلزم ترك كردن نام نيكو نمي‏داند كه عاشقي را سرافرازي مي‏شناسد:
خانؤ عشق است و منزلگاه عشاق حزين است
پايؤ آن برتر از دروازؤ عرش برين است
عاكف كوي بتان باش كه در مسلك عشق
بوسه بر گونؤ دلدار، خطائي نبود.(39)
تمايز بعدي امام بر نديمان بزم معرفت و محفل نشينان حديث با تو گفتن در شب شعر، در اينستكه آن بزرگان، غرق شدن در عقل و شريعت را حجاب مي‏دانند اما از برحذر داشتن مريدان از افتادن در ورطؤ طريقت، بواسطه نظر استعلالي به آن، غفلت ورزيده‏اند كه مراجعه‏ئي متامّلانه به دواوين عارفاني چون مولوي، ابن فارض مصري و حافظ شيرازي پرده از رخسار اين حقيقت برمي‏گيرد اما امام راحل علي‏رغم اين واصلان كامل، توجه به هر يك از شريعت و طريقت را از يكسو حجاب مي‏داند:
از آن مي ده كه جانم را ز قيد خود، رها سازد
بخود گيرد زمامم را، فرو ريزد مقامم را
از آن مي‏ده كه در خلوتگه رندان بي حرمت
بهم كوبد سجودم را، بهم ريزد قيامم را.(40)
كه در بيت اول، بي توجهي به طريقت و در دوم به شريعت را اشعار مي‏دارد؛ و از ديگر سو هر دو را سبب وصول به حق مي‏داند ولي هيچگاه به سبب، نظر استقلالي و دل بستن ذاتي كه مستلزم شرك باللّه است ندارد:
خرقؤ صوفي و جام مي و شمشير جهاد
قبله‏گاهي تو، و اين جمله همه قبله نما(41)
و تضادي نيز بين ايندو نظريه نيست چون در طول يكديگر قرار گرفته‏اند.
تمايز ديگر امام بر بسياري از شاعران عارف مسلك گذشته در اينستكه در اشعار آن بزرگان تمايلي به اسباب طبيعي يا معشوقه اي مجازي ديده مي‏شود كه اين تمايل، طبق راي آنان كه مجاز را پل انتقال به حقيقت مي‏دانند نامشروع نيست ولي بطور مسلّم حاكي از عدم تصلّب آنان در معرفت حق تعالي است في المثل حافظ ابياتي دارد كه بطور صريح بازگو كنندؤ تمايل و عشق ورزيدن وي به معشوقان اين جهان است كه توجيه و تاويلِ عارفانه اين ابيات، مستلزم غرق شدن در باتلاق تكلف است.
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را(42)
يا: گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر كن حلالش.(43)
و حال آنكه سراسر اشعار امام از اين زبان مغاذله‏ئي ناپسند مبراست بلكه بيت بيت غزليات آن حضرت روشنگر تكلّم وي با خداست ازينروست كه اشعار امام را مي‏توان، آميزه‏ئي از عشق و الهام دانست به حدي توجه به خدا بر سراسر غزليات امام، نور انداخته است كه همه كوشش شاعر را در جهت توصيف جمال ذات و فقر ممكنات معطوف داشته است و اين برترين تشعشع نوراني روح روحاني اين بزرگ مردِ عرفاني است كه خامؤ ناتواني چون نگارنده از ترسيم و خرد خردمندان وارسته، از تفهيم آن عاجزست تنها سخن ما در خصوص اشعار امام كه براي حكيمان معقول و براي عارفان مطبوع و مقبول است اينكه: اشعار امام چون اشراق فطرت سليم بر لقمان حكيم عقل اوست چون قوانين معنوي فطرت جاودانه خواهند ماند. نكته آخرين اين مقال، اينكه چون اشعار امام، كشش نور خورشيد فروزان عرفان آن حضرت كه برخاستؤ از متن ولايت علوي است مي‏باشد از نيروي انسان كامل بطوري كه در اشعار امام به جلوه‏گري نشسته است عكس ذات ذوالجلال و تمثال جمال اوست و امام همؤ هستي را حاصل اين تمثال الهي مي‏بيند:
حاصل كون و مكان، جمله ز عكس رخ توست
پس همين بس كه همه كون و مكان حاصل ما(44)
كوتاه سخن اينكه در خصوص غزليات لطيف و انيقي كه اثر طبع والاي عارفي عميق، حكيمي دقيق و سياستمدار رهبري، سزاوار و حقيق است اگرچه خامه تحرير و كلك توصيف از اداي حق مطلب عاجز و ضعيف است كه خورشيد را جز خورشيد، توان ستودن و حديث دريا را جز، توان دريا، زبان سرودن نيست؛ اما از باب اينكه مادح خورشيد، مدّاح خود است، گوئيم:
از شاخ گلي، گلي برون شد
عقل و دل و ديده، در جنون شد.(45)
و چون در آستانؤ سالگرد عروج ملكوتي آن روح قدسي هستيم سخن ما در زمينه ارتحال آن حضرت اينكه:
منزل رهبر كنون بارگه كبرياست
دل بر دلدار رفت، جان بر جانانه شد.
و آخر دعوانا ان الحمدللّه رب العالمين

پي‌نوشت ها :
 

21ـ ديوان حافظ سابق، ص 140.
22ـ ديوان حافظ سابق، ص 4.
23ـ ديوان حافظ سابق، ص 17.
24ـ مثنوينامؤ خروش عشق، اثر نگارنده.
25ـ قصؤ ارباب معرفت، ص264.
26ـ ديوان حافظ سابق، ص 157.
27ـ ديوان حافظ سابق، ص75.
28ـ ديوان حافظ سابق، ص45.
29ـ ديوان حافظ سابق، ص 18.
30ـ ديوان صحبت لاري ناشر كتابفروشي معرفت شيراز ص144
31ـ ديوان حافظ سابق، ص85
32ـ ديوان حافظ سابق ص176
34ـ كليات شمس تبريزي، بتصحيح فروزانفر، ص739.
35ـ ديوان امام راحل، موسسه نشر آثار امام (ره)ص104
36ـ ديوان امام راحل، موسسؤ نشر آثار امام (ره) ص44.
37ـ ديوان امام راحل، موسسؤ نشر آثار امام (ره) ص 51
38ـ ديوان امام راحل، موسسؤ نشر آثار امام (ره) ص 110
39ـ ديوان امام راحل، موسسؤ نشر آثار امام (ره) ص 40
40ـ ديوان امام راحل، موسسؤ نشر آثار امام (ره) ص 43
41ـ ديوان حافظ سابق، ص 5
42ـ ديوان حافظ سابق، ص 164
43ـ ديوان امام، ص 45
44ـ شعر از نگارنده.
45ـ شعر از حافظ، اصل آن اينست: منزل حافظ كنون، بارگه پادشاست دل، سوي دلدار رفت، جان بر جانانه شد.
 

ارسال توسط کاربر : sm1372