صبح دمي رفت مسيحا به دشت

شاعر : امير خسرو دهلوي

سبزه صحرا به دمش زنده گشتصبح دمي رفت مسيحا به دشت
کرد به دشنام زبان را در آنبي خردي در رخ آن گنج زار
زين طرفش بود به رحمت جوابهر چه که گفت او سخن ناصواب
وين به لطافت همه تحسين نموداو به خصومت همه نفرين فزود
بود ز عيسي نفس جان فزايگر چه زد او خنجر پهلو گزاي
پيش زبون گير زبونيت چيستگفت رفيقي که نگونيت چيست
تو سخن از لطف کني چون بودزو چو به رويت ستم افزون بود
کاي ز دمم جان تو بي آگهيگفت مسيح از دم روح اللهي
آن بدر آرد که به دکان اوستهر کس از آن سکه که در کان اوست
وانکه نباتست به دل کي دهداو خم سرکه است کجا مي‌دهد
او شود از من ادب آموختهمن نشوم چون ز وي افروخته
اين صفتم داد خدا زان شدممن که ز دم مايه ده جان شدم
پاسخ بد مرگ مفاجا بودخلق نکو باد مسيحا بود
رو که تويي عيسي آخر زمانخسرو اگر خوش دمي از هم دمان