چو مه در جلوه شد با نازنينان

شاعر : امير خسرو دهلوي

به خلوت رفت از آن خلوت نشينانچو مه در جلوه شد با نازنينان
کز آب گل کند گل را نمازينهان گشت از پي عاشق نوازي
به گيسو چشم بد را راه بر بستحرير ابگون بر ماه بر بست
بهاي هر دري خرج سپاهانمکلل زيوري در خورد شاهان
عروسانه ز سر تا پاي پوشيدبران بالاي شهرا راي پوشيد
به دوش افگند چون پروين به مهتابز بر پوشي ز مرواريد شب تاب
به يک خنده جهاني پر شکر کردرخ از گلگونه چون گلنار تر کرد
موکل کرده بر هر غمزه خوابيبرون آمد چو از ابر آفتابي
دو چشم شوخ هم هشيار و هم مستدولب هم انگبين هم باده در دست
ميان خواب و بيداريست گوئيخمار نرگسش در فتنه جوئي
هلاک عاشقان بر وي نوشتهلبي از چشمه‌ي حيوان سرشته
حيات افزاي مردم چون مسيحابه لب زان خنده‌ي شيرين مهيا
هزاران توبه در هر خم شکستهز مستي زلف را در هم شکسته
به بستي زاهد صد ساله زنارتبي کز ديدن آن شکل و رفتار
که از نامحرمان خالي کند جاياشارت کرد سوي کار فرماي
تذروي ماند و پس در چنگل بازپريدند آن همه مرغان دمساز
نشاط کامراني در سر افتاددو عاشق را فرار از دل برفتاد
شدند از بزمگه سوي شبستانگرفته دست يکديگر چو مستان
دهن را ز آب حيوان کرد سيرابنخست آن تشنه لب خشک بي تاب
کشيد آن سرو را چون گل در آغوشچو فارغ شد ز شربتهاي چون نوش
که نقش پرنيانش از پوست برخاستچنان در بر گرفت ان قامت راست
که خون پخته جست از نافه‌ي خامخدنگي زد بدان آهوي بد رام
نهالي در شکاف غنچه بنشاندبه تيزي در عقيق الماس مي رانند
که گلگونش به جوي شير مي جستز حلقه در دل شب تير مي جست
رو از فرهاد پرسش کن که چون بودنه جوي شير بلک آن جوي خون بود
ز ميلش سرمه دان تاراج مي شدرهش بر سرمه دان عاج مي شد
چکيد آب حيات از کام ماهيخضر سيراب گشت اندر سياهي
ميانش بر ميان و دوش بر دوشدهانش بر دهان و نوش بر نوش
چو شاخ سيمين بر برگ شمشادفرو خفتند هر دو سرو آزاد