دست در روزگار مينشود
شاعر : انوري
| پاي عمر استوارمينشود | | دست در روزگار مينشود | | در دل و ديده خوار مينشود | | شاهد خوب صورتست امل | | لاجرم آشکار مينشود | | روز شادي چو راز گردونست | | تا دو چشمم چهار مينشود | | هيچ غم را کران نميبينم | | عشق از آن پايدار مينشود | | پاي برجاي نيست حاصل دهر | | که دگر سال پار مينشود | | هيچ امسال ديدهاي هرگز | | واسمان دلفکار مينشود | | پر شد از خون دل کنار زمين | | رنگ چندين به کار مينشود | | شاد ميزي که در عروسي دهر | | مرگ در اختيار مينشود | | يک تسليست وان تسلي آنک | | تا چنين خاکسار مينشود | | خرم آنکس که نيست بر سر خاک | | هيچکس بر کنار مينشود | | انوري در ميان اين احوال | |
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}