بهار آمد و باغ پيرايه بست

شاعر : اوحدي مراغه اي

چمن سبز پوشيد و در گل نشستبهار آمد و باغ پيرايه بست
چو سبزه برست از سياهي برستز سرما زمين داغ بر چهره داشت
برآيد گل اکنون به هفتاد دستچو بلبل در آمد به دستان ز شوق
زبان در کشيدست و افتاده پستبر گل بنفشه ز بيم قفا
نه چون نرگس و لاله مخمور و مستبه بزم چمن غنچه هشيار ماند
سحر گه ز ديوار بستان بجستنسيم گل از شرم بوي سمن
دل لاله چندين نبايد شکستدرست گل سرخ اگر شد روان
که مرغش در آمد چو ماهي بشستيکي پنجه بگشاد بر شاخ بيد
به شکرانه در باخت برگي که هستاگر خرده‌اي از گل آمد پديد
که بوديم چون لاله دردي پرستنهاديم سوسن صفت سر در آب
که چون بلبلش دل به خاري بخستکنون اوحدي گر بنالد رواست