نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

دلم آرام چون گيرد؟ که جان از وي جدا باشدنمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟
به سودايي گرفتار و به دردي مبتلا باشدکسي حال دل مجروح من داندکه: همچون من
که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشدمن اندر مذهب عشقش بزرگين طاعت آن دانم
وگر خود خاک کوي او سراسر توتيا باشدچو روي او نمي‌بينم نباشد ديده را سودي
در آب ديده سرگردان بسان آسيا باشدبه گرد دانه‌ي خالش کسي گردد که روز و شب
اگر چه منصب وصل تو بيش از حدما باشدنگارا، از وصال خويش ما را شادمان گردان
وزان پس گر دل او را برنجاني روا باشدمراد اوحدي يکشب ز وصل خود روا گردان