نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟

نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟ شاعر : اوحدي مراغه اي دلم آرام چون گيرد؟ که جان از وي جدا باشد نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟ به سودايي گرفتار و به دردي مبتلا باشد کسي حال دل مجروح من داندکه: همچون من که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشد من اندر مذهب عشقش بزرگين طاعت آن دانم وگر خود خاک کوي او سراسر توتيا باشد چو روي او نمي‌بينم نباشد ديده را سودي در آب ديده سرگردان بسان آسيا باشد به گرد دانه‌ي خالش کسي گردد که روز و شب اگر...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟
نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟
نمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

دلم آرام چون گيرد؟ که جان از وي جدا باشدنمي‌بينم بت خود را، نمي‌دانم کجا باشد؟
به سودايي گرفتار و به دردي مبتلا باشدکسي حال دل مجروح من داندکه: همچون من
که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشدمن اندر مذهب عشقش بزرگين طاعت آن دانم
وگر خود خاک کوي او سراسر توتيا باشدچو روي او نمي‌بينم نباشد ديده را سودي
در آب ديده سرگردان بسان آسيا باشدبه گرد دانه‌ي خالش کسي گردد که روز و شب
اگر چه منصب وصل تو بيش از حدما باشدنگارا، از وصال خويش ما را شادمان گردان
وزان پس گر دل او را برنجاني روا باشدمراد اوحدي يکشب ز وصل خود روا گردان
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما