معشوقه پي وفا نباشد

شاعر : اوحدي مراغه اي

ور بود، به عهد ما نباشدمعشوقه پي وفا نباشد
بي‌فتنه و ماجرا نباشدهرگز سر کوي خوبرويان
ما را نظر خطا نباشدهر چند که يار ما ختاييست
با طالع ما چرا نباشد؟اي با همه طلعت تو نيکو
پوشيدن مه روا نباشددعوي چه کني بر وي پوشي؟
امروز بجز خدا نباشدخوبي که نديد روي او کس
کس را گذر از قضا نباشدعشق تو قضاي آسمانيست
عاشق همه پارسا نباشدمن عاشقم و لبت ببوسم
اين درد بود، دوا نباشدگفتي که: ترا دوا صبوريست
جايي برسد، که جا نباشدآن غم که تو ريختي درين دل
بالاي تو بي‌بلا نباشدزير قدمت ببوسم ايرا
يک بوسه‌ي بي‌بها نباشدزر ميخواهي ز من، ترا خود
در دست بجز دعا نباشدزر پر مطلب، که اوحدي را