معشوقه پي وفا نباشد شاعر : اوحدي مراغه اي ور بود، به عهد ما نباشد معشوقه پي وفا نباشد بيفتنه و ماجرا نباشد هرگز سر کوي خوبرويان ما را نظر خطا نباشد هر چند که يار ما ختاييست با طالع ما چرا نباشد؟ اي با همه طلعت تو نيکو پوشيدن مه روا نباشد دعوي چه کني بر وي پوشي؟ امروز بجز خدا نباشد خوبي که نديد روي او کس کس را گذر از قضا نباشد عشق تو قضاي آسمانيست عاشق همه پارسا نباشد من عاشقم و لبت ببوسم اين درد بود، دوا نباشد گفتي...