از در ما چو در آمد، اثر ما بنماند

شاعر : اوحدي مراغه اي

اين دل و دين و تن و جان و سر و پا بنمانداز در ما چو در آمد، اثر ما بنماند
نظري کرد، که پوشيده و پيدا بنماندچشم آن فتنه‌ي پيدا به دلم پوشيده
بر دلم کشف چنان شد که معما بنماندسخن عشق، که عقلم به معما مي‌خواند
حالت ما همه معني شد و اسما بنماندحيلت ما همه حالت شد و حيلتها سوخت
چون برستم ز دويي زحمت يغما بنماندتا دو مي‌ديد دلم در کف يغما بودم
به طريقي که نم در همه دريا بنمانددل من دردي آن درد به دريا نوشيد
نظري کن، که دگر هيچ تمنا بنمانداي تمناي دل من ز دو گيتي نظرت
جهت سر تو بگرفتم و سودا بنماندگر چه از هر جهتم سري و سودايي بود
اوحدي، تن به قضاده، که محابا بنمانددوش با درد تو گقتم که: محابا کن، گفت: