ز دور ار ترا ناتواني ببيند

شاعر : اوحدي مراغه اي

تني مرده باشد، که جاني ببيندز دور ار ترا ناتواني ببيند
رخت را به شادي زماني ببيندکجا گنجد اندر زمين؟ عاشقي کو
که سر بر چنان آستاني ببيندکسي را رسد لاف گردن کشيدن
عجب گرد گر خان و ماني ببيند!غريبي که شد شهر بند غم تو
که هر دم ترا با گراني ببينددل من سبک چون نگردد ز غيرت؟
که همچون تو سرو رواني ببيندسر باغ و بستان نباشد کسي را
که او هم ز وصلت نشاني ببيندمران اوحدي را ز پيشت چه باشد؟