خون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال؟

شاعر : اوحدي مراغه اي

ديديد که: خونين جگرم، هيچ مپرسيدخون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال؟
زان دوست بجز يک نظرم هيچ مپرسيداز دوست بجز يک نظرم چون غرضي نيست
خواهيد که بازش بدرم هيچ مپرسيداز دست شما جامه دو صد بار دريدم
بالله ! که ازين بيشترم هيچ مپرسيدبا اوحدي اين ديده‌ي‌تر بيش نديديم
گم شد اثر من،اثرم هيچ مپرسيدمن کشته‌ي عشقم،خبرم هيچ مپرسيد
اين بود که گفتم، دگرم هيچ مپرسيدگفتند که: چوني؟ نتوانم که بگويم
امروز که با درد سرم هيچ مپرسيدفردا سر خود مي‌کنم اندر سر و کارش
اين دم که درو مي‌نگرم هيچ مپرسيدوقتي که نبينم رخش احوال توان گفت
از گريه‌ي شام و سحرم هيچ مپرسيدبي‌عارضش اين قصه‌ي روزست که ديديد