خون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال؟ شاعر : اوحدي مراغه اي ديديد که: خونين جگرم، هيچ مپرسيد خون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال؟ زان دوست بجز يک نظرم هيچ مپرسيد از دوست بجز يک نظرم چون غرضي نيست خواهيد که بازش بدرم هيچ مپرسيد از دست شما جامه دو صد بار دريدم بالله ! که ازين بيشترم هيچ مپرسيد با اوحدي اين ديدهيتر بيش نديديم گم شد اثر من،اثرم هيچ مپرسيد من کشتهي عشقم،خبرم هيچ مپرسيد اين بود که گفتم، دگرم هيچ مپرسيد گفتند که: چوني؟ نتوانم که بگويم...