دشمن دون گر نگفتي حال من

شاعر : اوحدي مراغه اي

خود به گفتي چشم مالامال مندشمن دون گر نگفتي حال من
نالهاي اين تن چون نال منهر شبي از چرخ نيلي بگذرد
در فراق يار مشکين خال منحال من چون خال مشکين تيره شد
تا ازو فرخنده گشتي فال منکاشکي! آن روي فرخ مي‌نمود
روز اين شبهاي همچون سال منروز عمرم شب شد و پيدا نگشت
راستي را پشت همچون سال منبر دل ريشم دليلي روشنست
گر نزد تير بلا بر بال من؟مرغ او بودم، چرا برمي‌تپم؟
کز براي دوست گشتي مال منکاشکي!دستم به مالي مي‌رسيد
شد سيه چون نامه‌ي اعمال منوه! که روز اوحدي بي‌روي دوست