جور ديدم، تا بديد آن خسرو خوبان که؟ من

شاعر : اوحدي مراغه اي

عاشقم وز من بپوشانيد رخ چندان که؟ منجور ديدم، تا بديد آن خسرو خوبان که؟ من
سر به صحراها نهادم فاش گرديد آن که؟ مندر غمش ديوانه گشتم، بيرخش مجنون شدم
ور بمانم مدتي ديگر چنان مي‌دان که؟ منخوف بدنامي ندارم، بيم رسواييم نيست
وان بلا را کس نداند بعد از آن درمان که؟ مندل به درد او سپارم، تن به مهر او دهم
من دواي درد دل پرسان و دل ترسان که منهر چه گويم راست گويم وين بتر کز هر طرف
و آنزمان درد دلم را چاره‌اي نتوان که منهم به ترک سر بگويم، هم دل از جان بر کنم
ور چنين باشد حديثم کي شود پنهان که؟ مندل ز غم خون کرده باشم، خون ز مژگان ريخته
وندرين محنت نخواهم شست دست از جان، که؟ منديده‌اي پر اشک دارم، چهره‌اي پر خون دل
ور تو حالم را بداني، رحمت آري زان که مناوحدي را ميشناسم،طالع خود ديده‌ام