باغ بهشت بيند بي‌داغ انتظاري

شاعر : اوحدي مراغه اي

آن کش ز در درآيد هر لحظه چون تو ياريباغ بهشت بيند بي‌داغ انتظاري
شاهان به باز و شاهين زين خوب‌ترشکاريبر صيد گاه دولت نگرفته‌اند هرگز
در دامن دل من نگرفته بود خاريچون بلبل ار بنالم واجب کند کزين سان
وقتي که بود ما را روزي و روزگاريبر دل گذر نمي‌کرد اين روز نامرادي
چون ما پيادگان را وانگه چنين سواريايمن نمي‌نشينم، کاسان دهد بکشتن
بعد از من ار کني تو بر خاک من گذاريهمچون علف برآيند از گورم استخوانها
من پير گشته وانگه در دست ازين نگاريبا من مرو، که خصمم عيبت کند، چو بيند
ذکرم به هر زباني، نامم به هر ديارياين راز چون بدارم پنهان؟ که يافت شهرت
گفت: اوحدي، نيابي بهتر ز عشق کاريبا دل چو گفتم: اي دل ، کاري کنيم زين پس