همانا، ديگري داري، نگارا

شاعر : اوحدي مراغه اي

که دور از خويش ميداري تو ما راهمانا، ديگري داري، نگارا
چرا بايد که روي از من بتابي؟تو، خود گيرم، که همچون آفتابي
بدين گونه سرشک من گواهستخيالم فاسد و حالم تباهست
خيالي چون دهانت هيچ بر هيچمرا حالي چو زلفت پيچ در پيچ
مرا چون کوه دايم سنگ بر دلترا همچون کمي پرسيم و زر دل
دلي چون سنگ خارا در ميانشتني دارم، که نفروشم به جانش
مبادا دشمني بد گفته باشدمرا جورت بسي دل ميخراشد
که با من بيگناه اين کينه داريتو مهر ديگري در سينه داري
که با يار دگر همداستانياز آنت نيست با من مهرباني
مرا بيني و بد مستي فروشروي با دشمن من باده نوشي
نهي، يعني: نميدانم که هستيچو گويم: عاشقم، خود را به مستي
بسي خواري که از جورت کشيدممرا بيني و خود گويي: نديدم
بهل، کز دور چوبي ميتراشيمچو هستت ديگري، ما نيز باشيم
روا باشد، اگر پنجاه باشندچو در عشق تو نيکو خواه باشند
بديشان ميرسد، محنت ترا چيست؟اگر صد کس بميرد در بلا چيست؟
که کشتن نيز را لايق نباشمبرانم من کزان عاشق نباشم
هواي ديگري بر سر گرفتننمي‌بايد دل از ما بر گرفتن
اگر باور نداري، امتحان کنبه کار آيم ترا، بوسي زيان کن
سياهي را فرو شويم ز خالتببوس، ار دست يابم بر جمالت
چو ديدي بهتر از من يار ديگرنبودت پيش ازين دلدار ديگر