هر زماني بر دلم باري رسد

شاعر : خاقاني

وز جهان بر جانم آزاري رسدهر زماني بر دلم باري رسد
از ره گوشم به دل خاري رسدچشم اگر بر گلستاني افکنم
شحنه‌ي اميد را کاري رسدنيست اميدم که در راه دلم
دست من بر شاخ گلناري رسدنيستم ممکن که در باغ جهان
زان نصيب من کله‌واري رسدآسمان گر في‌المثل پاره کنند
آخر افغان کردنم باري رسدزخم‌ها را گر نجويم مرهمي
جان رسد بر لب؟ بگو آري رسداز تو پرسم در چنين غم مرد را
بو که خاقاني به سرباري رسدپي گرفتم کاروان صبر را