مهر تو بر ديگران نتوان نهاد

شاعر : خاقاني

گوهر اندر خاکدان نتوان نهادمهر تو بر ديگران نتوان نهاد
مايه در وجه زيان نتوان نهادمايه‌ي من کيمياي عشق توست
پاي صورت در ميان نتوان نهاددست دست توست و جان ماواي تو
تا نبخشي، دل بر آن نتوان نهادبارها گفتي که بوسي بخشمت
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهادبر جهان گفتي که دل بايد نهاد
بر تو جرم اين و آن نتوان نهادگر زمانه داد ندهد يا فلک
بر فلک هم نردبان نتوان نهادبا زمانه پنجه درنتوان فکند
رخت او بر آستان نتوان نهادتا به کوي توست خاقاني مقيم