داريم دلي پر غم و غمخوار نداريم

شاعر : خواجوي کرماني

وز مستي و بي خويشتني عار نداريمداريم دلي پر غم و غمخوار نداريم
کانديشه ز دين و غم دينار نداريمما را نه ز دين آر بشارت نه ز دينار
خلوت بجز از خانه خمار نداريمتا منزل ما کوي خرابات مغان شد
سودي نکند چون دل بيدار نداريمبيدار بسر بردن و تا روز نخفتن
داريم سري و سر بازار نداريمبازاري از آنيم که با ناله و زاري
بي يار نيم و خبر از يار نداريماز ما سخن يار چه پرسيد که يکدم
زيرا که جز او محرم اسرار نداريمما را بجز از آه سحر همنفسي نيست
مرهم بجز از يار دلازار نداريمدر دل بجز آزار نداريم وليکن
برگ سمن و خاطر گلزار نداريمباز آي که بي روي تو اي يار سمن بوي
بيزار مشو چون ز تو آزار نداريمآزردن و بيزار شدن شرط خرد نيست
ز آنروي که با هيچکسي کار نداريمبا هيچکس انکار نداريم چو خواجو