دلداده‌ايم وز پي دلدار مي‌رويم

شاعر : خواجوي کرماني

با خون ديده و دل افکار مي‌رويمدلداده‌ايم وز پي دلدار مي‌رويم
کز اين ديار بيدل و بي يار مي‌رويمياران به همتي مدد حال ما شويد
کز جور يار و غصه اغيار مي‌رويمما را بحال خود بگذاريد و بگذريد
از خانقه به خانه‌ي خمار مي‌رويمگو پير خانقاه بدان حال ما که ما
ايندم نگر که چون بسردار مي‌رويممنصور وار اگر زان الحق زديم دم
هر لحظه‌ئي به پرسش بيمار مي‌رويمتا چشم مي‌پرست تو بيمار خفته است
درياب کز بر تو به آزار مي‌رويمآزار مي‌نمائي و بيزار مي‌شوي
زاري کنان ز خاک درت زار مي‌رويمني زر بدست مانده و ني زور در بدن
مشنو که بهر اجري و ادرار مي‌رويمبا چشم در نثار باردوي ايلخان
چون چاره رفتنست بناچار مي‌رويمگفتي که هست چاره‌ي بيچارگان سفر
ما بر اميد وعده‌ي ديدار مي‌رويمخواجو چو يار وعده‌ي ديدار داده است