اي که رحمت مي‌نيايد بر منت

شاعر : سعدي

آفرين بر جان و رحمت بر تنتاي که رحمت مي‌نيايد بر منت
يا سخن يا آمدن يا رفتنتقامتت گويم که دلبندست و خوب
کاندرآيد بامداد از روزنتشرمش از روي تو بايد آفتاب
خود حکايت مي‌کند پيراهنتحسن اندامت نمي‌گويم به شرح
رحمتي کن بر گداي خرمنتاي که سر تا پايت از گل خرمنست
سيرتي چون صورت مستحسنتماه رويا مهرباني پيشه کن
تا طوافي مي‌کنم پيرامنتاي جمال کعبه رويي باز کن
تا نگيرم در قيامت دامنتدست گير اين پنج روزم در حيات
و اندرون جان بسازم مسکنتعزم دارم کز دلت بيرون کنم
باد سردي مي‌دمم در آهنتدرد دل با سنگ دل گفتن چه سود
گفت خون خويشتن در گردنتگفتم از جورت بريزم خون خويش
گفت سعدي درنگيرد با منتگفتم آتش درزنم آفاق را