اي جان خردمندان گوي خم چوگانت

شاعر : سعدي

بيرون نرود گويي کافتاد به ميدانتاي جان خردمندان گوي خم چوگانت
سر برنکند خورشيد الا ز گريبانتروز همه سر برکرد از کوه و شب ما را
چون باد بجنباند شاخي ز گلستانتجان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آيد
تو زينت ايواني نه صورت ايوانتديوار سرايت را نقاش نمي‌بايد
گويي دل من سنگيست در چاه زنخدانتهر چند نمي‌سوزد بر من دل سنگينت
اين لاشه نمي‌بينم شايسته قربانتجان باختن آسانست اندر نظرت ليکن
پيش قدمت مردن خوشتر که به هجرانتبا داغ تو رنجوري به کز نظرت دوري
عشاق نينديشند از خار مغيلانتاي باديه هجران تا عشق حرم باشد
زان گه که درافتادم با قامت فتانتديگر نتوانستم از فتنه حذر کردن
سعدي که تو جان دارد بل دوستتر از جانتشايد که در اين دنيا مرگش نبود هرگز
اين تشنه که مي‌ميرد بر چشمه حيوانتبسيار چو ذوالقرنين آفاق بگرديدست