دل خون شد از توام خبر نيست

شاعر : عطار

هر روز مرا دلي دگر نيستدل خون شد از توام خبر نيست
گفتا که مرا ازين خبر نيستگفتم که دلم به غمزه بردي
جان هست مرا وليک زر نيستزر مي‌خواهي که دل دهي باز
گر هست سر منت وگر نيستمي‌نتوانم سر از تو پيچيد
از روي تو گل شکفته‌تر نيستدر گلبن آفرينش امروز
ليکن چکنم مرا نظر نيستپر پرتو روي توست عالم
بي روي تو ذره‌اي اثر نيستدين آوردم که نور دين را
از حلقه‌ي زلف تو گذر نيستکفر آوردم که کافري را
در عشق تو کفر مختصر نيستکفر است قلاوز ره عشق
در عالم عشق معتبر نيستجز کافري و سياه‌رويي
در کوي تو همچو خاک در نيستخاکش بر سر که همچو عطار