دل خون شد از توام خبر نيست

دل خون شد از توام خبر نيست شاعر : عطار هر روز مرا دلي دگر نيست دل خون شد از توام خبر نيست گفتا که مرا ازين خبر نيست گفتم که دلم به غمزه بردي جان هست مرا وليک زر نيست زر مي‌خواهي که دل دهي باز گر هست سر منت وگر نيست مي‌نتوانم سر از تو پيچيد از روي تو گل شکفته‌تر نيست در گلبن آفرينش امروز ليکن چکنم مرا نظر نيست پر پرتو روي توست عالم بي روي تو ذره‌اي اثر نيست دين آوردم که نور دين را از حلقه‌ي زلف تو گذر نيست کفر آوردم که کافري...
شنبه، 6 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دل خون شد از توام خبر نيست
دل خون شد از توام خبر نيست
دل خون شد از توام خبر نيست

شاعر : عطار

هر روز مرا دلي دگر نيستدل خون شد از توام خبر نيست
گفتا که مرا ازين خبر نيستگفتم که دلم به غمزه بردي
جان هست مرا وليک زر نيستزر مي‌خواهي که دل دهي باز
گر هست سر منت وگر نيستمي‌نتوانم سر از تو پيچيد
از روي تو گل شکفته‌تر نيستدر گلبن آفرينش امروز
ليکن چکنم مرا نظر نيستپر پرتو روي توست عالم
بي روي تو ذره‌اي اثر نيستدين آوردم که نور دين را
از حلقه‌ي زلف تو گذر نيستکفر آوردم که کافري را
در عشق تو کفر مختصر نيستکفر است قلاوز ره عشق
در عالم عشق معتبر نيستجز کافري و سياه‌رويي
در کوي تو همچو خاک در نيستخاکش بر سر که همچو عطار


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط