دل خون شد از توام خبر نيست شاعر : عطار هر روز مرا دلي دگر نيست دل خون شد از توام خبر نيست گفتا که مرا ازين خبر نيست گفتم که دلم به غمزه بردي جان هست مرا وليک زر نيست زر ميخواهي که دل دهي باز گر هست سر منت وگر نيست مينتوانم سر از تو پيچيد از روي تو گل شکفتهتر نيست در گلبن آفرينش امروز ليکن چکنم مرا نظر نيست پر پرتو روي توست عالم بي روي تو ذرهاي اثر نيست دين آوردم که نور دين را از حلقهي زلف تو گذر نيست کفر آوردم که کافري...