سرو چون قد خرامان تو نيست

شاعر : عطار

لعل چون پسته‌ي خندان تو نيستسرو چون قد خرامان تو نيست
زآرزوي لب و دندان تو نيستنيست يک کس که به لب آمده جان
از جز آن زلف پريشان تو نيستهيچ جمعيت اگر يافت کسي
زنده‌ي چشمه‌ي حيوان تو نيستمرده آن دل که به صد جان نه به يک
تشنه‌ي چاه زنخدان تو نيستغرقه باد آنکه به صد سوختگي
سپر ناوک مژگان تو نيستبه ز جان عاشق ديدار تو را
که چو من واله و حيران تو نيستچشم يک عاقل و هشيار نديد
بيش ازين طاقت هجران تو نيستمي وصلم ده آخر که مرا
زانکه جز درد تو درمان تو نيستاي دل سوخته در درد بسوز
تا تو آن خودي او آن تو نيستچند باشي تو از آن خود از آنک
زحمت جان تو جز جان تو نيستگر بدو نيست رهت جان درباز
شرح آن لايق ديوان تو نيستکه کشد درد دلت اي عطار