شير عشقش چو پنجه بگشايد

شاعر : عطار

عقل را طفل شيرخواره کندشير عشقش چو پنجه بگشايد
که ز هر سو جهان گذاره کندزور يک ذره عشق چندان است
که ندانم که صد کتاره کندضربت عشق با فريد آن کرد
جگرم ز اشتياق پاره کندآفتاب رخ آشکاره کند
مهر و مه را دو پيشکاره کنداز پس پرده روي بنمايد
روي خورشيد پر ستاره کندشوق رويش چو روي پر از اشک
خون خارا ز سنگ خاره کندلعل داني که چيست رخش لبش
مدتي خار پشتواره کندهر که او روي چو گلش خواهد
کان کس اول ز جان کناره کنددر ميان با کسي همي آيد
همه را دوع در کواره کندعاشقاني که وصل او طلبند
جمله را گور گاهواره کندبالغان در رهش چو طفل رهند
چهره‌ي مردم آشکاره کندتا کسي روي او نداند باز
چون سيه پوش شد نظاره کندنور رويش ز هر دريچه‌ي چشم
چون نداند کسي چه چاره کندعشق او در غلط بسي فکند
توبه را صد هزار باره کندنتوانيم توبه کرد ز عشق