جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز

شاعر : عطار

با من بساز و جانم ازين بيشتر مسوزجان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز
هر شب چو شمع زار مرا تا سحر مسوزهر روز تا به شب چو ز عشق تو سوختم
زين بيش در هواي خودم بال و پر مسوزمرغ توام به دست خودم دانه‌اي فرست
در آتش فراق، خودم خشک و تر مسوزچون آرزوي وصل توام خشک و تر بسوخت
با دل بساز و بيش ازينم جگر مسوزچون دل ببردي و جگر من بسوختي
هر روزم از فراق به نوعي دگر مسوزيکبارگي چو مي‌بنسوزي مرا تمام
چون عود بي‌مشاهده‌ي آن شکر مسوزجانم که زآرزوي لبت همچو شمع سوخت
اين نيست ور بود نظرش در بصر مسوزعطار را اگر نظري بر تو اوفتد