يک تکه نان - قسمت سوم


 





 

84. خارجي- جاده جنگلي- روز
 

ماشين از ميان جاده اي درختان دو طرف آن را فرا گرفته مي گذرد.

85. خارجي- وانت- روز
 

قيس به مناظر مي نگرد. کربلايي براي لحظه اي از درون ماشين به قيس مي نگرد.

86. داخلي- ماشين- روز
 

کربلايي نگاه از قيس گرفته و به روبرو مي نگرد. سکوت درون ماشين حکمفرماست. کربلايي براي اين که چيزي گفته باشد.
کربلايي: برزه کوه که نرفتيد؟!
نعمت همينطور که حواسش به رانندگي است.
نعمت: نه ... همه رفتن ولي ما نرفتيم ... حالا انشاالله بعدازظهر مي ريم!... ولي ابراهيم برزه کوه بوده وقتي عزيز تو امامزاده پيدا کردن... زنش برزه کوهيه خب!
کربلايي به ابراهيم مي نگرد.
نعمت: عزيز جلوي خودش قرآن خوانده!
کربلايي: پس خودت شنيدي قرآن بخونه؟!
ابراهيم: ها...
نعمت: براي عمو تعريف کن....
و رو به آسمان
نعمت: خدايا بگردم بزرگيت رو !
و مجدداً رو به ابراهيم
نعمت: بگو براي عمو چطوري قرآن مي خوند!
ابراهيم: بهوش نبود.. ولي مي خوند.. يعني صبح ديديم دختر کوچيکه اش... خونه اشون نزديکه به خونه پدر عيالم خب... هيچي ديديم مي گن عزيز غيب اش زده... از ديشب خونه نرفته... شب که خونه نرفته اينها فکر کردن رفته مسجد... تانکر قرار بوده نفت بياره... اينها هم فکر کردن رفته مسجد شب هم همونجا خوابيده... من نصف شب صداي بوق تانکر هم شنيدم... حالا نگو راننده هرچي در زده... يعني از پارسال که نفت هاي مسجد رو دزديدن اينها هم آمدن قفل و بند حسابي زدن به تانکرها... يک دو هزار ليتري دارن که گذاشستن تو حياط... چهار هزار ليتري هم... .
نعمت حرف او را قطع مي کند.
نعمت: اينها رو ولش کن ... بگو صبح چي شد!
ابراهيم: ... هيچي (لحظه اي تامل مي کند) ... صبح ديديم... بچه هاي عزيز، آبادي رو گذاشته رو سرشون ... آمديم بيرون... با يکي از پسرهاش... علي... رفيقم.. اجباري با هم بوديم ... هيچي حالا نگو اينها همه آبادي رو گشته بودن ... يعني همون نصف شب پسرهاش با معلمه... اين راننده جايي رو که بلد نبوده ولي گويا يکدفعه که مي آمده معلم آبادي رو با خودش مي ياره اين بوده که خونه معلمه رو بلد بوده.. مي ره معلم رو بيدار کنه و... همون نصف شبي...
نعمت حوصله اش سر مي رود و در حالي که به کربلايي مي نگرد.
نعمت: اي بابا... . صبح که مي بينن ازش خبري نيست يکي ميگه ما که همه جا رو گشتيم بريم امامزاده هم ببينيم... ابراهيم با دوتا پسرهاي عزيز مي رن طرف امامزاده ... نزديک امامزاده که ميرسن مي بينن بله... صداش مياد که داره قرآن ميخونه ...(رو به ابراهيم) حالا از اينجا بگو... نمي خواد از آن پايين که راه افتاديد طرف امامزاده تعريف کني!
ابراهيم نگاهي به نعمت و نگاهي به کربلايي مي اندازد. تو پرش خورده و اينبار خلاصه مي گويد.
ابراهيم: هيچي.. رفتيم تو آنجا ديديم يک گوشه نشسته و... رنگش هم مثل دوغ آب... قرآن مي خواند... کتابي هم جلوش نبود...
کربلايي: حالا مطمئني قرآن مي خوند... شايد مفاتيحي..دعايي...
ابراهيم لحظه اي با ترديد به کربلايي مي نگرد.
ابراهيم: ها ... قرآن بود!
کربلايي: از کجا مي دوني قرآن بود ... قرآن خواندي تا به حال؟!
ابراهيم: نخوندم که .. ولي شنيدم!
کربلايي قانع نشد
کربلايي: خيلي خب... بگو!
ابراهيم: هيچي ... هرچي صداش زديم، ديديم جوابي نمي ده ولي ديگه قرآن هم نخوند... همينجور مثل اين که آل زده ها به ما زل زد ... هرچي صداش مي زديم... هيچ ... بچه هاش اوردنش بيرون ... راه نمي تونست بره ... تا آورديم اش آبادي هم ديگه نخوند... ولي تو خونه که برديمش از حال رفت!
کربلايي: حرفي نزد ... نگفت چي شده!
ابراهيم: نه... زبون اش قفل شده بود... من که ديگه از برزه کوه آمدم... ولي تا ديروز گاهي همينطور قرآن مي خونده!
نعمت: نه ... حالا مثل اين که امروز صبح يک چيزايي گفته ... زن سيد احمد که تونسته بره تو اتاق شنيده ... گويا عزيز جلوي امامزاده منتظر بوده آفتاب غروب کنه بره نماز بخونه ... مي بينه يک آقايي داره مي ياد طرفش ... مي فهمه که غريبه ... اول مي ترسه ... خب دم غروب هم بوده. آقاهه مي ياد جلو مي گه چرا اينجا نشستي... مي گه آقا نشستم وقت نماز بشه ... آقاهه بهش مي گه...
نعمت دو دستش را از فرمان رها کرده و به سمت آسمان مي گيرد.
نعمت: قربونش برم ... از اوليا و ملائک بوده حتماً!
و در حاليکه مجدداً فرمان را مي گيرد.
نعمت: بهش ميگه چرا نمي ري تو امامزاده قرآن بخوني ... عزيز مي گه من که سواد ندارم ... قرآن نمي تونم بخونم... آقاهه بهش مي گه... چرا مي توني بخوني... تو برو تو امامزاده... مي توني بخوني!
همانطور که روبرو جاده خيره شده آهي مي کشد.
نعمت: هي ... اين همه سال جلو چشممون بود... حاليمون نبود که!

87. خارجي- جاده جنگلي- روز
 

ماشين از ميان جاده مي گذرد.(موسيقي)

88. خارجي- روستاي پادينگ (خانه طاهر- برادر کربلايي)- روز (موسيقي)
 

مردي به چالاکي گوسفندي را در حالي که از چهار دست و پا گرفته به زمين زده و ذبح مي کند. طاهر فرزند و نوه نبيره زياد دارد آنقدر که حياط خانه روستايي نسبتاً بزرگ از زنان و مردان و دختران و پسران و کودکان پر شده است اما برتري با دختران و زنان است با آن لباس هاي رنگارنگ محلي و زيبا. پيش بيني کربلايي درست از کار درآمده و اسفند هم دود مي کنند. مردان با کربلايي روبوسي مي کنند. دامادهاي طاهر که شايد براي اولين بار است عموي عروسشان را مي بينند. هرچند هنوز روستا را نديده ايم اما از وسعت و شکل و شمايل خانه مي توانيم حدس بزنيم که خانه، خانه اربابي روستاست. عمارت دو اشکوبه با پله ها و نرده هاي چوبي و قديمي زيبا در روبرو قرار دارد. قيس در اين هياهو در گوشه اي ايستاده و کسي توجهي به او ندارد. کربلايي از پله ها بالا مي رود و او را به طرف يکي از اتاق هاي طبقه دوم هدايت مي کنند. از تراس طبقه دوم مي توان چشم اندازهاي زيبا روستا را که در ارتفاع قرار دارد ديد. درختان روستا را احاطه کرده اند. روستا چندان بزرگ نيست اما همين اندازه نيز توسط رودي کوچک به دو نيمه تقسيم شده است. روستا به شکل غير عادي ساکت و خلوت به نظر مي رسد. کربلايي را به درون اتاقي هدايت مي کنند. طاهر (70 ساله- نحيف- در انتظار مرگ) بر جاي خود دراز کشيده و دو سه زن ميانسال و دختر جوان نيز درون اتاق هستند. طاهر در حالي که اشک مي ريزد مي خواهد از جاي خود برخيزد. کربلايي طاقت از کف مي دهد و در حالي که متاثر شده به طرف برادر رفته و همانطور که طاهر به کمک زني نيم خيز شده، کربلايي او را در آغوش مي گيرد و هر دو مي گريند. حاضرين درون اتاق نيز متاثر شده اند.(پايان موسيقي)

89. خارجي- حياط- روز
 

قيس در گوشه اي از حياط درکنار انبار هيزم، روي تکه چوبي که از آن براي خرد کردن ديگر هيزم ها استفاده مي کنند نشسته است. حياط و اتاق هاي پايين در اشغال زن هاست و قيس که در طول عمرش تا کنون اين همه زن و دختر جوان در يک جا نديده است، سربه زير دارد و همچون تکه چوبي که رويش نشسته، خشکش زده است و به زمين و پاها که مرتب از مقابلش حرکت مي کنند، نگاه مي کند. مي توان گفت او حرکت کفش ها را زير نظر دارد که از گوشه ديگر مي روند. کفش هاي زنانه روستايي با طرح ها و رنگهاي مختلف. کفش ها نيز توجهي به او ندارند و هر کدام به يک طرف مي روند. يکي از کفش ها از مقابل اتاق شروع به حرکت مي کند. قيس ابتدا به آن کفش نيز مانند ديگر کفش ها توجه مي کند اما به تدريج متوجه مي شود که کفش برخلاف حرکت ديگر کفش ها و با عبور از ميان آنها مستقيم به سمت قيس مي آيد. قيس به اميد اينکه کفش در نيمه هاي راه به طرف ديگري خواهد رفت اما کفش همانطور به طرف او مي آمد و قيس از هول و خجالت جرات تکان خوردن ندارد. کفش در يک قدمي او متوقف مي شود و ديگر حرکتي نمي کند. لحظات مي گذرد. قيس جرات ندارد سرش را بالا بگيرد. يکي از کفش ها که در ميان حياط حرکت مي کند براي لحظه اي متوقف مي شود و صداي زني را از آنجا مي شنويم.
صداي زن: ... بفرماييد چايي!
قيس به آرامي سرش را بالا مي گيرد و براي لحظه اي بسيار کوتاهي چهره بسيار زيباي دخترکي حدود 15 ساله و شوخ چشم را مي بيند اما دخترک براي دادن سيني به دست قيس حرکتي کرده و آفتاب از پشت سرش به چشم قيس مي افتد و قيس ديگر نمي تواند چهره او را ببيند. قيس سيني را گرفته و به کفش ها مي نگرد که برگشته و از او دور مي شود. قيس ترسان و رنگ پريده به نظر مي رسد و همانطور که سيني بر روي پاهايش قرار دارد، حرکت کفش را تعقيب مي کند تا درون يکي از اتاق ها ناپديد مي شود. قيس به سيني مي نگرد. استکان چاي، قندان و مقداري خرما درون پيش دستي کوچک. سيني که بر روي پاهاي او قرار دارد با لرزش زانوان مي لرزد. قيس به آرامي سيني را روي زمين مي گذارد.

90. داخلي- اتاق بيمار- روز
 

سکوت اتاق را فرا گرفته. دو سه زن در کنار سماور ذغالي نشسته اند. ابراهيم جعبه شيريني خشک را مقابل کربلايي مي گيرد و کربلايي فقط با حرکت دست اشاره مي کند که ميل ندارد. کربلايي نزديک بستر بيمار نشسته است و طاهر با چشمان بسته و حال نذار بي حرکت افتاده است و زير لب چيزي واگويه مي کند.

91. خارجي- رود (روستا)- روز
 

قيس به آب نزديک مي شود و مانند کسي که همه بدنش آتش گرفته و مي خواهد زودتر خود را خنک کند، دست در آب کرده تا صورت خود بزند اما قبل از اين که آب به صورت بزند.
صدا: نزن به صورتت!
قيس متوقف مي شود. جواني کمي بالاتر در کنار رود نشسته و پاهايش را با کفش درون آب گذاشته است. قيس متوجه او نيز نبوده است. جوان که بسيار خسته به نظر مي رسد کاظم(22 ساله، با هيکلي درشت تر از قيس) نام دارد. کاظم اشاره به بالاتر از خودش مي کند.
کاظم: مي خواي صورتت را بشوري بيا بالاتر!
و پاهايش را ماساژ مي دهد. قيس از جاي خود برخاسته و در حالي که از پشت سر کاظم مي گذرد به درون آب مي نگرد. کتاني هاي سفيد رنگ کاظم پاره وکاملاً از شکل افتاده اند. کف يکي از آنها دهان باز کرده است. آب در اطراف کفش ها رنگ عوض کرده و خون رنگ شده است. قيس آن طرف تر نشسته و صورتش را مي شويد. خانه ها در اطراف قرار دارند و خانه طاهر در بالا دست روستا ديده مي شود. رفت و آمد در اطراف خانه طاهر به چشم مي آيد. قيس نيم نگاهي به دستان کاظم که در حال مالش دادن پاهايش است مي اندازد او انگشتري در دست ندارد . کاظم بدون اينکه به قيس نگاه کند.
کاظم: همه آبادي رفتن برزه کوه...
با دست به پشت سر و خانه طاهر اشاره مي کند.
کاظم: آنجا چه خبره که نرفتن؟!... ديدمت از آنجا آمدي!
قيس برمي گرده و به خانه طاهر مي نگرد و سپس رو به کاظم
قيس: يک نفر ميخواد بره خونه خدا!
کاظم سري تکان مي دهد.
کاظم: ها مي خواد بره مکه!
قيس: ميخواد بميره!
کاظم برمي گردد و لحظه اي متعجب به قيس مي نگرد و به تدريج، لبخندي بر لبش مي نشيند.
کاظم: خب... اين هم ميشه!
و همانطور که کفش هايش را از پايش درآورده و درد در چهره اش مي نشيند.
کاظم: نصف اينهايي که پاهاشون لب گوره، رفتن برزه کوه شفا بگيرن... اين هم مي رفت خب!
قيس چيزي نمي گويد و به کفش هاي پاره کاظم مي نگرد. کاظم نيم نگاهي به قيس مي اندازد و در حالي که جوراب هايش را که پاره شده از پا درمي آورد.
کاظم: اينجا از اين خبرهاي زياد ميشه!... دو سال پيش هم وقتي داشتن ضريح امامزاده رو براي دهه محرم تعمير مي کردن يک قرآن خطي قديمي پيدا کردن... خدا مي دونه از کي اونجا بوده هيچکس خبر نداشته... .
در حالي که جوراب هايش را بر روي کفش ها مي گذارد، پاهاي پر از تاول خود را ماساژ مي دهد.
کاظم: مي گفتن سه شب يکي به خواب غلامعلي معمار مياد که چرا به امامزاده نمي رسيد...
شنيدن اين جمله آخر بيشتر از ديگر جملات توجه قيس را جلب مي کند و اين را از واکنش چهره اش مي فهميم.
قيس: سه شب؟!
کاظم: مي گفتن!... آن سال ها مامورها آمدن ... هرکار کردن مردم متفرق بشن نشد... از همه جا آمده بودن قرآن رو ببينن ... . مامورها هم قرآن رو با خودشون بردن... مي گن الان تو موزه اس!
کاظم مجدداً پاهايش را درون آب مي گذارد.
کاظم: من هم همون سال نذر کردم که برگشتم اگر کار خوبي گيرم بياد هر سال عاشورا يک گوسفند قرباني کنم ...
و بدون اينکه به کفشها نگاه کند و بيشتر با خود و زير لب با تاسف
کاظم: ولي با اين اوضاع...
و در حالي که به آسمان نگاه مي کند.
کاظم: يا سيدالشهداء.. مي دونم چشم و دلت سيره... ولي گوسفند داره مي پره ها!
و در حالي که با خستگي دراز مي کشد رو به قيس
کاظم: با اجازه!
و ساعد دستش را بر روي چشمانش مي خواباند تا دمي استراحت کند. قيس به کفش ها مي نگرد. صداي موتور سيکلتي شنيده مي شود. به پشت سر و خانه طاهر مي نگرد. موتور سيکلتي مقابل خانه متوقف شده و جواني شتابان از موتور پياده شده و به درون خانه مي رود.

92. داخلي- اتاق بيمار- روز
 

سکوتي در اتاق حکمفرماست که فقط گاه با ناله هاي از سر احتضار طاهر شکسته مي شود. کربلايي متاثر در حالي که به گلهاي قالي چشم دوخته در کنار تشک بيمار نشسته است. طاهر چشمانش بسته است و با رنگ پريده وقتي نفس مي کشد سينه اش خس خس مي کند. نعمت نيز در کنار درب نشسته است و کودکي دماغو را در آغوش دارد و همانطور که کودک را از آغوش خود خارج مي کند چاي را که يکي از زنها مي ريزد از دست او گرفته و مقابل کربلايي مي گذارد. در اين حال صداي هياهويي از بيرون شنيده مي شود که بيشتر زنانه است. نعمت پس از اينکه سيني را مقابل کربلايي مي گذارد به طرف درب رفته و لحظه اي مقابل در مي ايستد و به بيرون حياط نگاه مي کند و در حالي که کفش هايش را به پا مي کند بدون اين که مخاطب خاصي داشته باشد.
نعمت: برزو آمده!
کربلايي نيم نگاهي انداخته و نعمت از جلوي درب ناپديد مي شود و کودک نيز به دنبال او مي رود. کربلايي مجدداً به قالي چشم مي دوزد و با انگشتان اش با چند دانه ارزن که بر روي فرش افتاده بازي مي کند. يکي از زن ها چشم به دستان او دوخته است. کربلايي متوجه چند دانه ارزن ديگر مي شود که در کنار تشک ريخته است. متعجب تشک مي شود که جنس آن غير عادي است. زن که متوجه تعجب کربلايي شده
زن: از دو سال پيش که جا افتاده گفتن تو تشکش ارزن بريزيد که بدنش زخم نشه!
کربلايي متعجب به زن مي نگرد.
زن: ولي بازم پشتش زخم شد.
کربلايي حالا متوجه شده مجدداً به تشک بيمار مي نگرد. در اين حال نعمت هيجان زده جلوي درب ظاهر مي شود.
نعمت: برزه کوه معجزه شده!
همه پرسان به او مي نگرند. نعمت رو به کربلايي
نعمت: الان برزو از آنجا مي ياد ... برادر باجناقم!
کربلايي: مي شناسم اش!
نعمت در حالي که کفش هايش را در مي آورد و همچنان هيجان زده مي نشيند.
نعمت: ... مي گه پسر يکي از اين پايين کوهي ها که کور بوده شفا پيدا کرده...
کربلايي: پسر کي؟!
نعمت: نمي شناخت اش!
و با صدي بلند و در حالي که سرش را به طرف بيرون مي گيرد.
نعمت: برزو!
رو به يکي از زن ها
نعمت: برزو رو بگو بياد!
و در حالي که يکي از زن ها شتابان از اتاق خارج مي شود.
نعمت: گويا با تراکتور آمدن ... نرسيده به برزه کوه پسره خوابش مي گيره همون موقع تو يدک مي خوابونن اش ... آنجا که مي رسن ديگه بيدارش نمي کنند ... يک وقت مي بينن پسره ترسيده از تو يدک باباشو صدا مي زنه که چشمام مي سوزه... دورش رو مي گيرن و مي بينن بله... چشم هاش مي بينه! ... حالا نگو همون اول که چشمش را باز کرده نور آفتاب اذيت اش کرده!
يکي ديگر از زن ها نيز شتابان از اتاق خارج مي شود و زن ديگر بغض کرده
زن: لا اله الا الله!
کربلايي: جل الخالق!
در اين حال صداي گريه آرام طاهر را مي شنويم. همه متوجه او مي شوند. طاهر به سختي لبانش را تکان مي دهد.
طاهر: کربلايي! ...
اما نمي تواند ادامه دهد. کربلايي سرش را نزديک مي کند.
کربلايي: بله!
لبان طاهر حرکت مي کنه اما چيزي شنيده نمي شود.
زن: ... مي خواد عزيز رو بياريم سر خاکش قرآن بخونه! ... مي گه عزيز روي کربلايي رو زمين نمي ذاره!
کربلاي به زن مي نگرد.

93. داخلي- ماشين وانت- روز
 

از ديد کربلايي که درون ماشين و در کنار نعمت و ابراهيم نشسته است قيس را مي بينيم که در گوشه اي ايستاده است. قيس سر به زير دارد و به ماشين نگاه نمي کند. صداي هياهوي زن ها و بچه ها از عقب وانت شنيده مي شود. وانت حرکت کرده و ما از قيس مي گذريم. کربلايي به قيس مي نگرد تا از او مي گذريم اما هنوز چند قدمي دور نشده ايم کربلايي از ابراهيم مي خواهد ماشين را نگه دارد.
کربلايي: نگه دار!
ابراهيم متعجب به کربلايي مي نگرد و ماشين را که هنوز دور برنداشته متوقف مي کند.

94. خارجي- کوچه روستا (مقابل خانه طاهر)- روز
 

عقب وانت را زنان خانواده طاهر اشغال کرده اند و همان دختري که براي قيس چايي آورد نيز در ميان دختران ديگر ديده مي شود که به قيس نگاه مي کنند و زير لب چيزي مي گويد و مي خندند اما قيس به وانت نگاه نمي کند. کربلايي از ماشين پياده شده و به طرف قيس مي آيد. با پياده شدن کربلايي از ماشين هر و کر دخترها قطع مي شود. کربلايي در حالي که به باطوم و دستبند که از فانوسقه قيس آويزان است، اشاره مي کند.
کربلايي: اينها رو بده به من!
قيس به کربلاي مي نگرد.
کربلايي: باطوم و دستبندت رو بده به من !
قيس باطوم و دستبند را از فانوسقه باز کرده و به دست کربلايي مي دهد. کربلايي کلاه را نيز از سر قيس برمي دارد. لحظه اي به پيراهن قيس مي نگرد و اتيکت و برچسب را نام قيس بر آن نوشته شده از روي پيراهن جدا کرده و به طرف موتور برزو رفته و آنها را درون خورجين مي اندازد. به سر تا پاي قيس مي نگرد و نگاهش بر کفش هاي قيس ثابت مي شود. او کفش هاي پاره کاظم را به پا دارد.
کربلايي:(متعجب) پوتين هات کو؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي (مردد): از آن پايين همين ها پات بود؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي: خيلي خب ... بهتر.. حالا ديگه شبيه سربازها نيستي ...
و در حالي که به طرف ماشين مي رود.
کربلايي: آنجا هم خيلي دور و بر من نيا ... هر کي هم ازت پرسيد آمدي برزه کوه چيکار... بگو مي خوام برم امامزاده زيارت!
و سوار ماشين شده و ماشين حرکت مي کند. صداي دخترها مجدداً بلند مي شود اما قيس به وانت نگاه نمي کند. ماشين را مي بينيم که دور مي شود و تلاش قيس براي اين که جلو خود را گرفته و به ماشين نگاه نکند. در آخرين لحظه طاقت نياورده و سربلند مي کند اما ديگر ماشين در خم کوچه باغ گم شده است. براي لحظه اي به اطراف مي نگرد. نگاهي به کفش هاي پاره مي اندازد و در همين حال، برزو جواني با سبيل جاهلي در حالي که پوست تخمه را تف مي کند و تخمه در دهان مي اندازد از خانه خارج شده و بدون اين که به قيس نگاه مي کند به طرف موتور مي رود.
برزو: سوار شو!

95. خارجي- روستا (رود)- روز
 

کاظم که همچنان بر جاي خود دراز کشيده و ساعد و دست را بر روي چشمان خوابانده است با صداي محيط بان که صمد نام دارد به خود مي آيد.
صمد: آهاي!
کاظم به خود آمده و به صمد مي نگرد و بر جاي خود مي نشيند.
کاظم: ميني بوس آمده؟!
صمد: ميني بوس مي خواي کدوم گورت کني؟!.. رسيدن اينها که ...
کاظم: نمي تونم ديگه...
صمد: حرف يا مفت مي زني! ... راه بيافت ... پنج نفر پشت سرت ان!.. يک تکون به خودت بدي رسيدي ...
کاظم در حالي که به کفش ها اشاره مي کند.
کاظم: با اين کفش ها...
اما با آنچه که مي بيند سخن اش را ادامه نمي دهد. در جايي که قبلاً کفشهايش قرار داشت اکنون پوتين هاي قيس ديده مي شود. کاظم مبهوت به پوتين هاي مي نگرد. صمد که متوجه حال او نيست در حالي که مي نشيند تا آبي به صورت بزند.
صمد: بلند شو... حيف ات نمي ياد؟! ... بردي... راهي نمونده که!
کاظم بدون اينکه توجه اي به صمد داشته باشد يکي از پوتين ها را برداشته و به آن نگاه مي کند. نمي تواند باور کند. پوتين را به پاي خود نزديک مي کند. کاملاً براي او اندازه است.

96. خارجي- جاده جنگلي- روز
 

اکنون ما در دامنه قله هستيم. موتور از ميان جاده مي گذرد.

97. خارجي- موتور سيکلت- روز
 

برزو همانطور که موتور را مي راند و پوست تخمه تف مي کند.
برزو: حالا تو ديگه چرا ميخواي بري برزه کوه!
قيس: ميخوام برم امامزاده زيارت!
برزو تخمه در دهان مي اندازد.

98- خارجي- جاده - روز
 

وانت از ميان جاده مي گذرد.

99. داخلي- وانت- روز
 

کربلايي به جاده و اطراف چشم دوخته است. با دست به سمت چپ و آن سوي درختان اشاره مي کند.
کربلايي: پدر بزرگ عزيز همين پايين يک آسياب آبي داشت ... به عمر شما قد نمي ده. ما هم بچه بوديم که سيل آسياب رو خراب کرد...
ابراهيم و نعمت به آن سو مي نگرد.
کربلايي: آن هم آدم با خدايي بود ... خدا رحمتش کنه!
و به روبرو مي نگرد. ابراهيم متوجه بقچه در آغوش کربلايي مي شود.
ابراهيم: عمو تو اين بقچه چيه با خودت از آن پايين آوردي؟!
کربلايي: هيچي... اين مادر عيال ما کفن اش رو داده بود بدم عزيز امضا کنه...
ابراهيم (متعجب): کفن؟!
کربلايي: ها... قديم ها رسم بود ... مي گفتن اگه چهل تا مومن کفن آدم رو امضا کننن از آدم سوال جواب نمي شه!
ابراهيم و نعمت متعجب به کربلايي مي نگرند.

100. خارجي- موتور سيکلت- روز
 

از ديد برزو به جاده مي نگريم و پس از گذشتن از چند پيچ دو مرد را مي بينيم که همانطور راه مي پيمايند. برزو توجه اش جلب مي شود و در حالي که به دو مرد نزديک تر مي شود.
برزو: گفتي مي خواي بري امامزاده؟!
قيس چيزي نمي گويد و برزو با رسيدن به دو مرد از سرعت خود مي کاهد و يکي از مردها دست بلند مي کند. موتور کمي آنطرف تر متوقف مي شود.
برزو: حالا که مي خواي بري امامزاده از اين طرف بري نزديکتره ...
و با دست به سمت چپ اشاره مي کند.
برزو: لازم نيست بياي برزه کوه ... از آنجا اگه بخواي بري بايد کلي راه دور بزني تا برسي به امامزاده ... اينطوري هم راه تو نزديک تر مي شه هم پول بنزين اين...
به باک موتور اشاره مي کند.
برزو: درمي ياد!
دو مرد روستايي خود را مي رسانند اما قيس حرکتي نمي کند.
برزو: پياده شو ديگه!
مرد1: دو نفر همولايتي!
قيس از موتور پياده مي شود.
برزو: سوار شيد ... اين رفيقمون مي ره امامزاده!
دو مرد بدون کلمه اي مقابل چشمان قيس سوار مي شوند. برزو که قيس را معطل مي بيند.
برزو: ... از پل برو آنطرف ... راه مال رو رو بگير مي رسي به امامزاده ...
مرد1: ها... درختها رو که رد کردي امامزاده را مي بيني ... راهي نيست!
برزو بوقي زده و به راه مي افتد. قيس به موتور که دور مي شود مي نگرد و ناگهان گويا به ياد چيزي افتاده و دست به فانوسقه مي برد اما ديگر دير شده و موتور دور شده است. وسايل اش درون خورجين موتور جامانده است. قيس لحظه اي به اطراف مي نگرد و سپس از جاده گذشته و به سويي که برزو اشاره کرده بود مي رود.

101. خارجي- آسياب آبي- روز
 

کلبه اي در پايين رودخانه واقع در همان چيزي است که به آن آسياب آبي مي گويند. آب رودخانه کم عمق از طريق دالاني با چوب ساخته شده به حفره بزرگي که در زير کلبه ايجاد شده هدايت مي شود و پره هاي چوبي را مي چرخاند. چرخش پره ها به محور عمودي منتقل شده و اين محور تاسيسات درون کلبه که دو سنگ آسياب و متعلقات اش است را به حرکت در مي آورد. قاطر آسيابان را مي بينيم که در اطراف آسياب به چرا مشغول است. در واقع اين قيس است که در آنسوي رود و در کنار پل چوبي و کاملاً ابتدايي و متزلزل ايستاده و به صحنه مي نگرد. راه باريک و مال رويي را آنسوي آسياب مي بينيم که پشت درختان ناپديد مي شود و راهي پت و پهن تر از حاشيه رود امتداد يافته است. گاري در حاشيه رود قرار دارد و گاريچي کيسه آرد را درون گاري قرار داده. با آسيابان پير (70 ساله) که در کنار او ايستاده خداحافظي کرده و سوار گاري مي شود و گاري را در حاشيه رود مي راند.آسيابان با دور شدن گاري خاکسترهاي چپق خود را خالي مي کند. قيس تصميم خود را گرفته و روي پل مي رود تا از آن عبور کند. آسيابان که هنوز متوجه قيس نشده همانطور که با چپقش ور مي رود به آسياب نزديک مي شود. دو طرف کلبه با چوب، نيمکت هايي در زير سايه باني ساخته اند که ارباب رجوع در زماني که منتظرند تا گندم هايشان آسياب شود، روي آن مي نشينند. آسيابان قيس را مي بيند. لحظه اي به او که در حال گذر از پل است مي نگرد و سپس روي نيمکت نشسته و از کيسه چرمي توتون درون چپق مي ريزد تا قيس از پل گذشته و به او نزديک مي شود.
قيس: سلام عليکم!
آسيابان: عليکم السلام!
و به کفش هاي اومي نگرد و قيس نيز به دست راست آسيابان که چپق را دارد و انگشتري عقيق به انگشت. گويا با اين نشانه ها يکديگر را ارزيابي مي کنند. آسيابان چپق اش را روشن مي کند و به نيمکت مقابل اش اشاره مي کند.
آسيابان: بشين نفسي چاق کني!
قيس جلوتر رفته و روي نيمکت مقابل او مي نشيند. آسيابان در حالي که با پک هاي متوالي سعي در روشن کردن چپق دارد.
آسيابان: از وقتي سيل آمد و جاده رو از آنطرف بردن سمت برزه کوه... کمتر ديدم کسي از اين طرف بره سمت امامزاده!
لحظاتي در سکوت مي گذرد و آسيابان توتون درون چپق را به چوب مخصوص کوچکي که دارد جابه جا مي کند تا بهتر بگيرد. قيس به انگشتر آسيابان خيره شده و مي خواهد چيزي بگويد اما ترديد دارد. آسيابان نيم نگاهي به او دارد.
آسيابان: مي خواي يه چيزي بگي ... بگو!
قيس سر به زير مي اندزد. غمي در چهره اش ديده مي شود. آسيابان در حالي که پک مي زند با دقت به او مي نگرد.
آسيابان: دلتنگ شدي ... معلومه!
قيس همانطور سر به زير دارد آسيابان آهي مي کشد.
آسيابان: يا رفيق مَن لا رفيقَ لهُ (اي رفيق کسي که رفيق ندارد)
قيس به او مي نگرد.
آسيابان: حالا يک راهي بهت ياد مي دم هر موقع دلتنگ شدي سر حالت بياره!... چشم هات رو ببند!
قيس مردد به او مي نگرد.
آسيابان: ببند چشمهات رو!
قيس چشم هايش را مي بندد.
آسيابان: حالا خيال کن يک دسته پرنده تو آسمون دارن پرواز مي کنن ... زياد نباشن ... به اندازه انگشت هاي دست ... (لحظات کوتاهي مي گذرد) پرنده ها رو مي بيني؟!
قيس با چشمان بسته و با حرکت سر جواب مثبت مي دهد. به تدريج با ديدن پرنده ها چهره قيس آرامش بيشتري مي گيرد.
آسيابان: .. چه رنگي ان؟!
قيس: سفيد!
آسيابان: به کدوم طرف ميرن؟!
قيس در حالي که ناخودآگاه سرش را به طرف آسمان گرفته با دست جهتي را نشان مي دهد.
آسيابان: خب ... حالا بگو ببينم چندتا هستن اين پرنده هاي تو؟!
قيس با چشمان بسته سعي مي کند پرنده هاي کم تعداد خيالش رو بشمرد اما نمي داند. آسيابان متوجه مي شود.
آسيابان: عجله نکن!
زمان مي گذرد اما قيس نمي تواند جوابي بدهد و در نهايت چشمانش را باز مي کند.
آسيابان: نتونستي بشمري؟!
قيس (متعجب): نه!
آسيابان: پس حتماً يکي ديگه به تو کمک کرده که آن پرنده ها رو بسازي! ...
لحظه اي تامل مي کند و در حالي که همچنان به قيس مي نگرد.
آسيابان: فقط آن مي تونه بشمره تو چندتا پرنده داري!
قيس پس از لحظه اي تامل متوجه منظور آسيابان مي شود و لبخندي بر لب اش مي نشيند.

102. خارجي- روستاي برزه کوه- روز
 

انبوه جمعيت که تصور تجمع آن حتي در فضاي آزاد يک روستا نيز مشکل است در گوشه کنار ديده مي شوند. مردم روستاهاي اطراف با هر وسيله ممکن و به خصوص تراکتور، وانت بار و موتور خود را به روستا رسانده اند اما اثري از گاري نيست. اجتماع مردم بيشتر در مقابل دو خانه ديده مي شود. عده اي در گوشه اي گوسفندي قرباني مي کنند. برخي بيماراني به همراه دارند که در سايه خانه ها نشسته اند. تعدادي از اهالي روستا و بخصوص زنها و دخترها بر روي پشت بام ها هستند. کربلايي به همراه نعمت و ابراهيم از ميان روستا مي گذرد. به دليل ازدحام جمعيت بيشتر آنها که ماشين دارند ماشين هاي خود را در ميدان گاه بزرگ روستا متوقف کرده و باقي راه تا خانه رمضان را پياده مي روند. روستا وضعيت غير عادي دارد. قهوه خانه روستا شلوغ است و کار و بار قهوه چي سکه. مردي گوسفندي را که با طناب به عقب موتور بسته است باز مي کند. ديگ هاي غذا در کنار مسجد باز است. جلوي مسجد نيز مردمان زيادي ايستاده اند و از بلندگوي مسجد قرآن پخش مي شود. کربلايي و ابراهيم و نعمت از ميان جمعيت مي گذرند. هياهوي زيادي در جريان است.

103. خارجي- جاده مال رو- روز
 

قيس در سکوتي که در تضاد با هياهو قبل است به پيش مي رود و از شيب نسبتاً تند کوره راه بالا مي رود. گلسنگ هاي روييده بر صخره ها منظره زيبايي را به وجود آورده است. جمعيتي حدوداً ده نفر زن و مرد روستايي از بالا به طرف او پايين مي آيند. يکي از مردها پيرزني نحيف را همچون کودکي به پشت خود بسته است. به دليل باريک بودن راه، قيس خود را کنار مي کشد و از صخره ها بالا مي رود تا آنها عبور کنند. همه شتابان مي گذرند. قيس به پيرزن که چشمان اش بسته است در حالي که مرد از مقابل او مي گذرد، مي نگرد. همه شتابان مي گذرند. يکي از جوان ها که تقريباً هم سن قيس است همانطور که مي گذرد رو به قيس
جوان: امامزاده خبري نيست ... ما هم اول فکر کرديم عزيز آنجاست ... بيخودي نرو آنجا ... هيچکس آنجا نيست!
و دور مي شوند. قيس به دور شدن آنها مي نگرد و به راه خود ادامه مي دهد.

104. خارجي- انتهاي جاده مال رو- روز
 

گروه به انتهاي جاده رسيده است. جوان برمي گردد و به پشت سر خود مي نگرد. براي لحظه اي احساس مي کند قيس پشت سر مردي که عبايي بر دوش دارد حرکت مي کند اما به دليل اين که قيس پشت صخره ناپديد مي شود و اين تصوير بسيار کوتاه است جوان براي لحظه اي مردد بر جاي خود مي ايستد و به گمان اين که توهمي بوده، به دنبال ديگران که از او فاصله گرفته اند مي رود.

105.خارجي- جاده مال رو- روز
 

قيس به تنهايي راه مي پيمايد. اکنون به نقاط بلندتر رسيده و از پيچي ديگر که مي گذرد، امامزاده را در مقابل خود مي بيند. بر جاي خود مي ايستد. امامزاده در زمين با چمني سرسبز احاطه شده است.

106. خارجي- روستاي برزه کوه- روز
 

کربلايي، ابراهيم و نعمت به خانه رمضان رسيده اند. ازدحام زيادي در اطراف خانه به چشم مي خورد. جواني روي بام رفته و در حال نصب بلندگويي است.
ابراهيم: جلوتر که نمي شه رفت عمو!
کمي آنطرفتر مقابل خانه اي ديگر جمعيت ديده مي شود.
کربلايي: خونه عزيز اينجاست ... آنجا چرا شلوغه!
مردي که در کنار آنها ايستاده
مرد: اين پسره پايين کوهيه که مي گن شفا پيدا کرده آنجاست!... از دست مردم بردن اش تو خونه!
کربلايي و نعمت و ابراهيم سعي مي کنند جلوتر بروند اما ازدحام زياد است. کربلايي همانطور که چشم مي گرداند متوجه برزو مي شود. برزو همانطور که تخمه مي جود کربلايي را ديده و در حالي که جمعيت را مي شکافد.
برزو: بريد کنار ... راه رو باز کنيد ... بذاريد کربلايي بره تو!
و خود را به کربلايي مي رساند.
برزو: دنبال من بيا کربلايي...
و کربلايي براي اينکه راحت تر حرکت کند دنبال برزو حرکت مي کند. ابراهيم و نعمت عقب مي مانند.
ابراهيم: برو دنبالش عمو!
برزو: بريد کنار ... کربلايي حافظ قرآنه ... بايد بره پيش عزيز! ...
مردم راه باز مي کنند اما همچنان پيشروي مشکل است. کربلايي همچنان که بقچه را در دست دارد از ميان جمعيت مي گذرد.
کربلايي: برزو... .
برزو متوجه نمي شود.
برزو: آقاجان راه رو باز کنيد!
کربلايي: برزو!
برزو: ها؟!
کربلايي: اين پسره کجاست؟!
برزو: رفت امامزاده!
کربلايي (متعجب): چي؟!
برزو: گفت مي خوام برم امامزاده ... سر جاده قديمي پياده اش کردم!
کربلايي کلافه
کربلايي: کي گفت آنجا پيادش کني ... .
برزو توجهي نمي کند. تقريباً به جلوي درب رسيده اند.
برزو: ... راه را باز کنيد ... حافظه قرآنه!
و دست کربلايي را گرفته و او را از ميان درب مي گذراند.

107. خارجي- امامزاده- روز
 

قيس اکنون مقابل امامزاده رسيده است. دو طرف درب امامزاده سر ستونهايي با چوب ساخته شده و سکوهايي براي نشستن زائرين دو طرف درب تعبيه شده است. درب چوبي امامزاده بسته است. قيس جلوتر مي رود. قفلي بزرگ و قديمي روي درب خودنمايي مي کند. قيس در را به آرامي هل مي دهد و قفل حرکتي به خود مي دهد. قيس قفل را در دست مي گيرد.

108. خارجي- حياط خانه رمضان- روز
 

درون حياط نيز ازدحام زيادي است اما هرچه جلوتر مي رويم بر تعداد زن ها افزوده مي شود. کربلايي کلافه به دنبال برزو مي رود.
کربلايي: برزو!
صدا به صدا نمي رسد.
برزو: ها!
کربلايي: برو ورش دار بيارش... گم و گور نشه!
برزو همانطور که مردم را کنار مي زند.
برزو: کي...
اما با ديدن مردي جا افتاده و قوي هيکل که جلوي درب ورودي به ساختمان را گرفته و اجازه نمي دهد زن ها به داخل بروند، به کربلايي مجال پاسخ گفتن نمي دهد.
برزو: حسين! ... . حسين!
مردي که حسين نام دارد متوجه آنها مي شود.
برزو: کربلايي رو آوردم!
حسين با ديدن کربلايي
حسين: بيا... کربلايي بيا ...
از جمعيت مي خواهد کنار بروند.
حسين: بريد کنار!
جمعيت راه باز مي کند. برزو مي ماند و کربلايي را به جلو مي فرستد.
برزو: برو کربلايي!
کربلايي در حالي که موج جمعيت او را از برزو جدا مي کنه و حسين از طرف ديگر سعي مي کند دست او را بگيرد. مجدداً مي خواهد چيزي به برزو بگويد.
کربلايي: برزو ... اين پسره! ...
حسين دست او را گرفته و به درون خانه مي کشد.

109. خارجي- امامزاده- روز
 

قيس با خستگي روي سکوي کنار درمي نشيند و به دور دست مي نگرد.

110. داخلي - خانه رمضان- روز
 

خانه در واقع چند اتاق تو در تو هست که هر يک با دري به اتاق ديگر راه دارد. فقط زنها درون اتاقها ديده مي شود. به دليل ازدحام درون اتاق اول زن هاي زيادي سر پا ايستاده اند و توجه شان بيشتر به دربي است که به اتاق ديگر راه دارد. از اين فاصله مي توان درون آن اتاق را ديد که زن هايي نيز آنجا صدايي که در بيرون جريان دارد، سکوت برقرار است. همه ساکتند تا صداي زني که همان عزيز نام دارد را بشنوند. صدا از درون اتاق مي آيد. زن ها براي کربلايي راه باز مي کنند. کربلايي به آرامي از ميان جمعيت مي گذرد و هرچه به درب اتاق نزديکتر مي شود صداي زن واضح تر مي شود. کمي که جلوتر مي رود صداي عزيز را با وضوح بيشتر مي شنويم وکربلايي نيز متوقف مي شود و به صدا گوش مي دهد. صداي عزيز در مواقعي بغض آلود شده اما به شدت جلوي گريه خود را مي گيرد.
صداي عزيز: ... گفتم من که بلد نيستم قرآن بخونم ... من که سواد ندارم!
زني که در کنار کربلايي ايستاده بي صدا اشک مي ريزد.

111.خارجي- چشم انداز امامزاده- روز
 

امامزاده را در عمق مي بينيم و قيس که روي يکي از سکوها نشسته است.

112. داخلي - اتاق- روز
 

همه سراپا گوش هستند.
صداي عزيز: ... گفت برو تو امامزاده از آن جووني که داره قرآن مي خونه ياد بگير... گفتم کسي تو امامزاده نيست ... الان تو امامزاده را جارو کردم ...

113. خارجي- امامزاده- روز
 

قيس با نااميدي نگاهي ديگر به درب امامزاده مي اندازد. گويا به ياد گفته پيرمرد مي افتد و به آسمان مي نگرد وچشمان اش را مي بندد.

114. داخلي - اتاق - روز
 

کربلايي مبهوت به سخنان عزيز گوش مي دهد.
صداي عزيز:... کليد امامزاده رو بهش نشون دادم... گفتم خودم همين الان در امامزاده رو باز کردم!
بغض اش بيشتر مي شود.
صداي عزيز: با عصاش به در امامزاده اشاره کرد ...

115. خارجي- امامزاده- روز
 

قيس همچنان با چشمان بسته به آسمان مي نگرد. آرامش و تبسمي بر چهره اش نشسته است. به آرامي چشمانش را باز مي کند. متوجه مي شود چيزي در کنار دستش روي سکو قرار دارد. سيني مسي که درون آن مقداري نان که تازه از تنور خارج شده و کاسه اي عسل ديده مي شود. قيس به مقابل خود مي نگرد. کسي به او نزديک مي شود.

116. داخلي- اتاق- روز
 

صداي گريه آرام چند نفر از گوشه کنار اتاق
صداي عزيز: انگشتر عقيقي تو دست داشت ...

117. خارجي- امامزاده- روز
 

اکنون چهره قيس را مي بينيم که به کسي که مقابلش ايستاده مي نگرد.
قيس: شما همون کسي هستيد که يک شبه حافظ قرآن شديد؟!
ما جوابي نمي شنويم اما گويا قيس جواب مثبت مي شنود چرا که لبخندي بر لب اش مي نشيند.

118.داخلي- اتاق- روز
 

ادامه گفتار عزيز بر چهره کربلايي
صداي عزيز: خودش راه افتاد طرف امامزاده من هم دنبالش رفتم؟!

119.خارجي- چشم اندازه امامزاده- روز
 

امامزاده را در دوردست مي بينيم. قيس از روي سکو بلند شده و به طرف درب امامزاده مي رود. او تنهاست و ما کسي را در کنار او نمي بينيم.

120.داخلي- اتاق- روز
 

افراد درون اتاق همه متاثرند.
صداي عزيز: ... جلو در بهم گفت برو تو! ... . . جلو پام رو نگاه کردم ... بغض اش بيشتر مي شود.

121. خارجي- امامزاده- روز
 

فقط پاهاي قيس را مي بينم که کفش هاي کهنه و پاره را جلوي درب امامزاده از پايش خارج مي کند. صداي بغض آلود عزيز بر اين تصوير شنيده مي شود.
صداي عزيز: ديدم يک جفت کفش کهنه و پاره جلوي دره! ...

122. داخلي- اتاق- روز
 

زني که در کنار کربلايي ايستاده گريه اش بيشتر مي شود. اما سعي دارد صدايي ايجاد نکند. کربلايي مبهوت از آنچه مي شنود به زني که مي گريد مي نگرد.
صداي عزيز: رفتم تو ... ديدم کنار ضريح جووني نشسته رو به قبله پشت به من ... صورتش رو نمي تونستم ببينم ... لباس سبزي تنش بود ... با يک صداي خوشي داشت قرآن مي خوند ... همون آقا هم پشت سر من آمد تو و بهم گفت بشين! ... همون جا نشستم ... پشت سر آن جوان! ... گفت گوش بده! ... نمي دونم چطوري ولي من مي دونستم اين سوره اي که اين جوون داره الان مي خونه سوره مريم ... چقدر گذشت نمي دونم ولي به حال خودم نبودم ... مي خوند مثل اينکه يکي داشت تو دلم مي خوند ... مثل اينکه يه چيزي از تو سينم مي خواست بزنه بيرون ... بي طاقت شده بودم ... همينکه سوره تموم شد از حال رفتم..
ديگر نمي تواند تحمل کند و مي گريد و زن ها نيز پس از لحظه اي آرامتر مي شود.
صداي عزيز: ... حالا هم به مردم بگيد ... من فقط همين يک سوره رو بلدم بخونم! ... نريد اين طرف آنطرف بشينيد بگيد عزيز همه قرآن رو حفظه!
صدايي از درون اتاق
صدا: همين سوره رو بخون عزيز!
صدايي ديگر
صدا: صبر کن عزيز ... دارن بلندگوها رو وصل مي کنن ... مردم بيرون هم مي خوان بشنون!
کربلايي همچون خوابزده ها به اطراف مي نگرد. نمي تواند همه وقايعي را که روي داده در ذهن خود جمع کند. از لابه لاي جمعيت گذشته و در حالي که همچنان بقچه را درآغوش دارد خود را به درب مي رساند. گيج و سردرگم است و هنوز متوجه حقيقت آنچه روي داده نشده است.

123. خارجي- حياط- روز
 

کربلايي از ميان مردم گذشته و به طرف درب خروجي مي رود. برزو او را مي بيند.
برزو: ها ... چي شده کربلايي! ... عزيز رو ديدي؟!
کربلايي نگاهي به او مي کند. نمي داند چه بگويد و به طرف درب خروج مي رود. برزو متعجب به او مي نگرد.

124. خارجي- روستا- روز
 

کربلايي از درب گذشته و گيج و پريشان از جمعيت فاصله مي گيرد و در گوشه اي خلوت تر کنار ديوار مي نشيند. در اين حال همهمه اي در جمعيت ايجاد مي شود. سه ماشين نيروي انتظامي جمعيت را شکافته و نزديک مي شوند. پاترولي که گروهبان راننده آن است و اکنون پر از نيرو مي باشد و دو وانت تويوتا نيروي انتظامي که عقب آنها نيز سربازان نيروي انتظامي نشسته اند. ماشين ها تا جايي که ازدحام اجازه مي دهد جلو آمده و سپس متوقف مي شوند. کربلايي به آنها مي نگرد. گروهبان و نيروها از ماشين پياده مي شوند. گروهبان دستوراتي به آنها مي دهد که ما نمي شنويم و سپس چشم مي گرداند و کربلايي را مي بيند و به طرف کربلايي مي آيد و در حالي که دست اش را دراز کرده
گروهبان: سلام ... هرچي فکر کردم ديدم صحيح نيست تنها بيام ... از همون يکه سو تلفن زدم به پاسگاه گشتي ها رو جمع کنن!
کربلايي همانطور که نشسته با او دست مي دهد. گروهبان به دو تن از نيروها که مي گذرند.
گروهبان: با مردم کاري نداشته باشيد ... رو پشت بوم ها هم نمي خواد بريد!
و رو به کربلايي
گروهبان: اين سرباز ما کجاست؟! ... کنار ماشين نبود!
کربلايي: رفته امامزاده!
گروهبان لبخندي مي زند.
گروهبان: پس خوابش تعبير شد!
کربلايي پرسان به او مي نگرد. گروهبان به يکي از سربازان اشاره مي کند.
گروهبان: با اين سرباز رفيقه ... الان داشتيم مي آمديم بهم گفت ... صبح بهش گفته سه شبه يک مرده اي مي ياد به خوابش با دست، برزه کوه را بهش نشون مي ده مي گه تو بايد بري زيارت امامزاده! ... اين پسره اصلاً خبر نداشته اينجا امامزاده اي هم هست ... خوابهاش هم غير از آدميزاده اين بچه! ...
کربلايي مبهوت به او مي نگرد. گروهبان بدون توجه به حال کربلايي
گروهبان: تو چيکار کردي ... عزيز رو ديدي؟! ... ازش پرسيدي ... بالاخره راست مي گه؟... دروغ مي گه؟!
کربلايي در شرايطي نيست که بتواند جوابي بدهد اما در همين حال صداي عزيز که قرآن مي خواند از بلندگويي که روي ديوار خانه عزيز نصب شده پخش مي شود. به تدريج از هياهوي مردم کاسته مي شود. گروهبان رويش را به طرف خانه برمي گرداند اما کربلايي به بقچه در آغوشش مي نگرد. گره آن را باز مي کند و به کفن مي نگرد. امضاء قيس را مي بينيم. نام و امضا را به وضوح مي بينيم. همانطور که صداي عزيز را بر چهره کربلايي مي شنويم به از نزديک مي شويم. اشک در چشمان کربلايي جمع شده و با اولين قطره اي که بر گونه سرازير مي شود تصوير فيد اين مي شود.

125.داخلي- خانه محمد جعفر- روز
 

تصوير روي کيف محمد جعفر باز مي شود. کيف در دست محمد جعفر در حال حرکت است و محمد جعفر لنگان لنگان به گوشه اتاق رفته و مي نشيند. فضاي معمول يک خانه روستايي. محمد جعفر دفتر و کتابش را از درون کيف خارج کرده و متوجه نايلون نان و پنير مي شود. در اين حال صداي مادرش از درون حياط شنيده مي شود که او را صدا مي زند. محمد جعفر در حالي که نايلون را در دست دارد از جاي برخاسته و لنگان به طرف در اتاق مي رود.

126. خارجي- حياط- غروب
 

حياط خانه که با پرچيني محدود شده است. درختان اطراف را فراگرفته اند و دالاني از درختان در مقابل درب پرچين کشيده شده است. نور طلائي خورشيد در حال افول همه جا را پوشانده است. مرغ و خروس ها در حياط مي چرخند. گاوي در گوشه اي نشخوار مي کند. محمد جعفر از اتاق خارج شده و روي سکو مي ايستد. مادر محمد جعفر در حالي که پاتيلي بر سر دارد و مي خواهد از حياط خارج شود.
مادر: مرغ ها رو جمع کن محمد جعفر ... شب شد!
و از پرچين گذشته و در ميان دالان درختان ناپديد مي شود. محمد جعفر بر جاي خود نشسته، نان و پنير را از نايلون خارج کرده و در حالي که به مرغ و خروس ها مي نگرد، نان و پنير را تا ذره آخر مي خورد و با نگاهش حرکات جوجه ها را دنبال مي کند. با دست لب هاي خود را پاک کرده و بر جاي خود مي ايستد. همچون کسي که مي خواهد وارد ميدان کارزار شود آخرين نگاه را به ميدان انداخته و سپس به طرف مرغ و خروس ها مي رود. او ديگر نمي لنگد و بدون اين که خود متوجه سالم شدن پايش شده باشد به دنبال مرغ و خروس ها مي دود و آنها را به طرف لانه شان هدايت مي کند.
منبع: ماهنامه فيلم نگار 30
ارسال توسط کاربر محترم سایت : aziztaeme


/ج