يک تکه نان - قسمت سوم
84. خارجي- جاده جنگلي- روز
85. خارجي- وانت- روز
86. داخلي- ماشين- روز
کربلايي: برزه کوه که نرفتيد؟!
نعمت همينطور که حواسش به رانندگي است.
نعمت: نه ... همه رفتن ولي ما نرفتيم ... حالا انشاالله بعدازظهر مي ريم!... ولي ابراهيم برزه کوه بوده وقتي عزيز تو امامزاده پيدا کردن... زنش برزه کوهيه خب!
کربلايي به ابراهيم مي نگرد.
نعمت: عزيز جلوي خودش قرآن خوانده!
کربلايي: پس خودت شنيدي قرآن بخونه؟!
ابراهيم: ها...
نعمت: براي عمو تعريف کن....
و رو به آسمان
نعمت: خدايا بگردم بزرگيت رو !
و مجدداً رو به ابراهيم
نعمت: بگو براي عمو چطوري قرآن مي خوند!
ابراهيم: بهوش نبود.. ولي مي خوند.. يعني صبح ديديم دختر کوچيکه اش... خونه اشون نزديکه به خونه پدر عيالم خب... هيچي ديديم مي گن عزيز غيب اش زده... از ديشب خونه نرفته... شب که خونه نرفته اينها فکر کردن رفته مسجد... تانکر قرار بوده نفت بياره... اينها هم فکر کردن رفته مسجد شب هم همونجا خوابيده... من نصف شب صداي بوق تانکر هم شنيدم... حالا نگو راننده هرچي در زده... يعني از پارسال که نفت هاي مسجد رو دزديدن اينها هم آمدن قفل و بند حسابي زدن به تانکرها... يک دو هزار ليتري دارن که گذاشستن تو حياط... چهار هزار ليتري هم... .
نعمت حرف او را قطع مي کند.
نعمت: اينها رو ولش کن ... بگو صبح چي شد!
ابراهيم: ... هيچي (لحظه اي تامل مي کند) ... صبح ديديم... بچه هاي عزيز، آبادي رو گذاشته رو سرشون ... آمديم بيرون... با يکي از پسرهاش... علي... رفيقم.. اجباري با هم بوديم ... هيچي حالا نگو اينها همه آبادي رو گشته بودن ... يعني همون نصف شب پسرهاش با معلمه... اين راننده جايي رو که بلد نبوده ولي گويا يکدفعه که مي آمده معلم آبادي رو با خودش مي ياره اين بوده که خونه معلمه رو بلد بوده.. مي ره معلم رو بيدار کنه و... همون نصف شبي...
نعمت حوصله اش سر مي رود و در حالي که به کربلايي مي نگرد.
نعمت: اي بابا... . صبح که مي بينن ازش خبري نيست يکي ميگه ما که همه جا رو گشتيم بريم امامزاده هم ببينيم... ابراهيم با دوتا پسرهاي عزيز مي رن طرف امامزاده ... نزديک امامزاده که ميرسن مي بينن بله... صداش مياد که داره قرآن ميخونه ...(رو به ابراهيم) حالا از اينجا بگو... نمي خواد از آن پايين که راه افتاديد طرف امامزاده تعريف کني!
ابراهيم نگاهي به نعمت و نگاهي به کربلايي مي اندازد. تو پرش خورده و اينبار خلاصه مي گويد.
ابراهيم: هيچي.. رفتيم تو آنجا ديديم يک گوشه نشسته و... رنگش هم مثل دوغ آب... قرآن مي خواند... کتابي هم جلوش نبود...
کربلايي: حالا مطمئني قرآن مي خوند... شايد مفاتيحي..دعايي...
ابراهيم لحظه اي با ترديد به کربلايي مي نگرد.
ابراهيم: ها ... قرآن بود!
کربلايي: از کجا مي دوني قرآن بود ... قرآن خواندي تا به حال؟!
ابراهيم: نخوندم که .. ولي شنيدم!
کربلايي قانع نشد
کربلايي: خيلي خب... بگو!
ابراهيم: هيچي ... هرچي صداش زديم، ديديم جوابي نمي ده ولي ديگه قرآن هم نخوند... همينجور مثل اين که آل زده ها به ما زل زد ... هرچي صداش مي زديم... هيچ ... بچه هاش اوردنش بيرون ... راه نمي تونست بره ... تا آورديم اش آبادي هم ديگه نخوند... ولي تو خونه که برديمش از حال رفت!
کربلايي: حرفي نزد ... نگفت چي شده!
ابراهيم: نه... زبون اش قفل شده بود... من که ديگه از برزه کوه آمدم... ولي تا ديروز گاهي همينطور قرآن مي خونده!
نعمت: نه ... حالا مثل اين که امروز صبح يک چيزايي گفته ... زن سيد احمد که تونسته بره تو اتاق شنيده ... گويا عزيز جلوي امامزاده منتظر بوده آفتاب غروب کنه بره نماز بخونه ... مي بينه يک آقايي داره مي ياد طرفش ... مي فهمه که غريبه ... اول مي ترسه ... خب دم غروب هم بوده. آقاهه مي ياد جلو مي گه چرا اينجا نشستي... مي گه آقا نشستم وقت نماز بشه ... آقاهه بهش مي گه...
نعمت دو دستش را از فرمان رها کرده و به سمت آسمان مي گيرد.
نعمت: قربونش برم ... از اوليا و ملائک بوده حتماً!
و در حاليکه مجدداً فرمان را مي گيرد.
نعمت: بهش ميگه چرا نمي ري تو امامزاده قرآن بخوني ... عزيز مي گه من که سواد ندارم ... قرآن نمي تونم بخونم... آقاهه بهش مي گه... چرا مي توني بخوني... تو برو تو امامزاده... مي توني بخوني!
همانطور که روبرو جاده خيره شده آهي مي کشد.
نعمت: هي ... اين همه سال جلو چشممون بود... حاليمون نبود که!
87. خارجي- جاده جنگلي- روز
88. خارجي- روستاي پادينگ (خانه طاهر- برادر کربلايي)- روز (موسيقي)
89. خارجي- حياط- روز
صداي زن: ... بفرماييد چايي!
قيس به آرامي سرش را بالا مي گيرد و براي لحظه اي بسيار کوتاهي چهره بسيار زيباي دخترکي حدود 15 ساله و شوخ چشم را مي بيند اما دخترک براي دادن سيني به دست قيس حرکتي کرده و آفتاب از پشت سرش به چشم قيس مي افتد و قيس ديگر نمي تواند چهره او را ببيند. قيس سيني را گرفته و به کفش ها مي نگرد که برگشته و از او دور مي شود. قيس ترسان و رنگ پريده به نظر مي رسد و همانطور که سيني بر روي پاهايش قرار دارد، حرکت کفش را تعقيب مي کند تا درون يکي از اتاق ها ناپديد مي شود. قيس به سيني مي نگرد. استکان چاي، قندان و مقداري خرما درون پيش دستي کوچک. سيني که بر روي پاهاي او قرار دارد با لرزش زانوان مي لرزد. قيس به آرامي سيني را روي زمين مي گذارد.
90. داخلي- اتاق بيمار- روز
91. خارجي- رود (روستا)- روز
صدا: نزن به صورتت!
قيس متوقف مي شود. جواني کمي بالاتر در کنار رود نشسته و پاهايش را با کفش درون آب گذاشته است. قيس متوجه او نيز نبوده است. جوان که بسيار خسته به نظر مي رسد کاظم(22 ساله، با هيکلي درشت تر از قيس) نام دارد. کاظم اشاره به بالاتر از خودش مي کند.
کاظم: مي خواي صورتت را بشوري بيا بالاتر!
و پاهايش را ماساژ مي دهد. قيس از جاي خود برخاسته و در حالي که از پشت سر کاظم مي گذرد به درون آب مي نگرد. کتاني هاي سفيد رنگ کاظم پاره وکاملاً از شکل افتاده اند. کف يکي از آنها دهان باز کرده است. آب در اطراف کفش ها رنگ عوض کرده و خون رنگ شده است. قيس آن طرف تر نشسته و صورتش را مي شويد. خانه ها در اطراف قرار دارند و خانه طاهر در بالا دست روستا ديده مي شود. رفت و آمد در اطراف خانه طاهر به چشم مي آيد. قيس نيم نگاهي به دستان کاظم که در حال مالش دادن پاهايش است مي اندازد او انگشتري در دست ندارد . کاظم بدون اينکه به قيس نگاه کند.
کاظم: همه آبادي رفتن برزه کوه...
با دست به پشت سر و خانه طاهر اشاره مي کند.
کاظم: آنجا چه خبره که نرفتن؟!... ديدمت از آنجا آمدي!
قيس برمي گرده و به خانه طاهر مي نگرد و سپس رو به کاظم
قيس: يک نفر ميخواد بره خونه خدا!
کاظم سري تکان مي دهد.
کاظم: ها مي خواد بره مکه!
قيس: ميخواد بميره!
کاظم برمي گردد و لحظه اي متعجب به قيس مي نگرد و به تدريج، لبخندي بر لبش مي نشيند.
کاظم: خب... اين هم ميشه!
و همانطور که کفش هايش را از پايش درآورده و درد در چهره اش مي نشيند.
کاظم: نصف اينهايي که پاهاشون لب گوره، رفتن برزه کوه شفا بگيرن... اين هم مي رفت خب!
قيس چيزي نمي گويد و به کفش هاي پاره کاظم مي نگرد. کاظم نيم نگاهي به قيس مي اندازد و در حالي که جوراب هايش را که پاره شده از پا درمي آورد.
کاظم: اينجا از اين خبرهاي زياد ميشه!... دو سال پيش هم وقتي داشتن ضريح امامزاده رو براي دهه محرم تعمير مي کردن يک قرآن خطي قديمي پيدا کردن... خدا مي دونه از کي اونجا بوده هيچکس خبر نداشته... .
در حالي که جوراب هايش را بر روي کفش ها مي گذارد، پاهاي پر از تاول خود را ماساژ مي دهد.
کاظم: مي گفتن سه شب يکي به خواب غلامعلي معمار مياد که چرا به امامزاده نمي رسيد...
شنيدن اين جمله آخر بيشتر از ديگر جملات توجه قيس را جلب مي کند و اين را از واکنش چهره اش مي فهميم.
قيس: سه شب؟!
کاظم: مي گفتن!... آن سال ها مامورها آمدن ... هرکار کردن مردم متفرق بشن نشد... از همه جا آمده بودن قرآن رو ببينن ... . مامورها هم قرآن رو با خودشون بردن... مي گن الان تو موزه اس!
کاظم مجدداً پاهايش را درون آب مي گذارد.
کاظم: من هم همون سال نذر کردم که برگشتم اگر کار خوبي گيرم بياد هر سال عاشورا يک گوسفند قرباني کنم ...
و بدون اينکه به کفشها نگاه کند و بيشتر با خود و زير لب با تاسف
کاظم: ولي با اين اوضاع...
و در حالي که به آسمان نگاه مي کند.
کاظم: يا سيدالشهداء.. مي دونم چشم و دلت سيره... ولي گوسفند داره مي پره ها!
و در حالي که با خستگي دراز مي کشد رو به قيس
کاظم: با اجازه!
و ساعد دستش را بر روي چشمانش مي خواباند تا دمي استراحت کند. قيس به کفش ها مي نگرد. صداي موتور سيکلتي شنيده مي شود. به پشت سر و خانه طاهر مي نگرد. موتور سيکلتي مقابل خانه متوقف شده و جواني شتابان از موتور پياده شده و به درون خانه مي رود.
92. داخلي- اتاق بيمار- روز
نعمت: برزو آمده!
کربلايي نيم نگاهي انداخته و نعمت از جلوي درب ناپديد مي شود و کودک نيز به دنبال او مي رود. کربلايي مجدداً به قالي چشم مي دوزد و با انگشتان اش با چند دانه ارزن که بر روي فرش افتاده بازي مي کند. يکي از زن ها چشم به دستان او دوخته است. کربلايي متوجه چند دانه ارزن ديگر مي شود که در کنار تشک ريخته است. متعجب تشک مي شود که جنس آن غير عادي است. زن که متوجه تعجب کربلايي شده
زن: از دو سال پيش که جا افتاده گفتن تو تشکش ارزن بريزيد که بدنش زخم نشه!
کربلايي متعجب به زن مي نگرد.
زن: ولي بازم پشتش زخم شد.
کربلايي حالا متوجه شده مجدداً به تشک بيمار مي نگرد. در اين حال نعمت هيجان زده جلوي درب ظاهر مي شود.
نعمت: برزه کوه معجزه شده!
همه پرسان به او مي نگرند. نعمت رو به کربلايي
نعمت: الان برزو از آنجا مي ياد ... برادر باجناقم!
کربلايي: مي شناسم اش!
نعمت در حالي که کفش هايش را در مي آورد و همچنان هيجان زده مي نشيند.
نعمت: ... مي گه پسر يکي از اين پايين کوهي ها که کور بوده شفا پيدا کرده...
کربلايي: پسر کي؟!
نعمت: نمي شناخت اش!
و با صدي بلند و در حالي که سرش را به طرف بيرون مي گيرد.
نعمت: برزو!
رو به يکي از زن ها
نعمت: برزو رو بگو بياد!
و در حالي که يکي از زن ها شتابان از اتاق خارج مي شود.
نعمت: گويا با تراکتور آمدن ... نرسيده به برزه کوه پسره خوابش مي گيره همون موقع تو يدک مي خوابونن اش ... آنجا که مي رسن ديگه بيدارش نمي کنند ... يک وقت مي بينن پسره ترسيده از تو يدک باباشو صدا مي زنه که چشمام مي سوزه... دورش رو مي گيرن و مي بينن بله... چشم هاش مي بينه! ... حالا نگو همون اول که چشمش را باز کرده نور آفتاب اذيت اش کرده!
يکي ديگر از زن ها نيز شتابان از اتاق خارج مي شود و زن ديگر بغض کرده
زن: لا اله الا الله!
کربلايي: جل الخالق!
در اين حال صداي گريه آرام طاهر را مي شنويم. همه متوجه او مي شوند. طاهر به سختي لبانش را تکان مي دهد.
طاهر: کربلايي! ...
اما نمي تواند ادامه دهد. کربلايي سرش را نزديک مي کند.
کربلايي: بله!
لبان طاهر حرکت مي کنه اما چيزي شنيده نمي شود.
زن: ... مي خواد عزيز رو بياريم سر خاکش قرآن بخونه! ... مي گه عزيز روي کربلايي رو زمين نمي ذاره!
کربلاي به زن مي نگرد.
93. داخلي- ماشين وانت- روز
کربلايي: نگه دار!
ابراهيم متعجب به کربلايي مي نگرد و ماشين را که هنوز دور برنداشته متوقف مي کند.
94. خارجي- کوچه روستا (مقابل خانه طاهر)- روز
کربلايي: اينها رو بده به من!
قيس به کربلاي مي نگرد.
کربلايي: باطوم و دستبندت رو بده به من !
قيس باطوم و دستبند را از فانوسقه باز کرده و به دست کربلايي مي دهد. کربلايي کلاه را نيز از سر قيس برمي دارد. لحظه اي به پيراهن قيس مي نگرد و اتيکت و برچسب را نام قيس بر آن نوشته شده از روي پيراهن جدا کرده و به طرف موتور برزو رفته و آنها را درون خورجين مي اندازد. به سر تا پاي قيس مي نگرد و نگاهش بر کفش هاي قيس ثابت مي شود. او کفش هاي پاره کاظم را به پا دارد.
کربلايي:(متعجب) پوتين هات کو؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي (مردد): از آن پايين همين ها پات بود؟!
قيس چيزي نمي گويد.
کربلايي: خيلي خب ... بهتر.. حالا ديگه شبيه سربازها نيستي ...
و در حالي که به طرف ماشين مي رود.
کربلايي: آنجا هم خيلي دور و بر من نيا ... هر کي هم ازت پرسيد آمدي برزه کوه چيکار... بگو مي خوام برم امامزاده زيارت!
و سوار ماشين شده و ماشين حرکت مي کند. صداي دخترها مجدداً بلند مي شود اما قيس به وانت نگاه نمي کند. ماشين را مي بينيم که دور مي شود و تلاش قيس براي اين که جلو خود را گرفته و به ماشين نگاه نکند. در آخرين لحظه طاقت نياورده و سربلند مي کند اما ديگر ماشين در خم کوچه باغ گم شده است. براي لحظه اي به اطراف مي نگرد. نگاهي به کفش هاي پاره مي اندازد و در همين حال، برزو جواني با سبيل جاهلي در حالي که پوست تخمه را تف مي کند و تخمه در دهان مي اندازد از خانه خارج شده و بدون اين که به قيس نگاه مي کند به طرف موتور مي رود.
برزو: سوار شو!
95. خارجي- روستا (رود)- روز
صمد: آهاي!
کاظم به خود آمده و به صمد مي نگرد و بر جاي خود مي نشيند.
کاظم: ميني بوس آمده؟!
صمد: ميني بوس مي خواي کدوم گورت کني؟!.. رسيدن اينها که ...
کاظم: نمي تونم ديگه...
صمد: حرف يا مفت مي زني! ... راه بيافت ... پنج نفر پشت سرت ان!.. يک تکون به خودت بدي رسيدي ...
کاظم در حالي که به کفش ها اشاره مي کند.
کاظم: با اين کفش ها...
اما با آنچه که مي بيند سخن اش را ادامه نمي دهد. در جايي که قبلاً کفشهايش قرار داشت اکنون پوتين هاي قيس ديده مي شود. کاظم مبهوت به پوتين هاي مي نگرد. صمد که متوجه حال او نيست در حالي که مي نشيند تا آبي به صورت بزند.
صمد: بلند شو... حيف ات نمي ياد؟! ... بردي... راهي نمونده که!
کاظم بدون اينکه توجه اي به صمد داشته باشد يکي از پوتين ها را برداشته و به آن نگاه مي کند. نمي تواند باور کند. پوتين را به پاي خود نزديک مي کند. کاملاً براي او اندازه است.
96. خارجي- جاده جنگلي- روز
97. خارجي- موتور سيکلت- روز
برزو: حالا تو ديگه چرا ميخواي بري برزه کوه!
قيس: ميخوام برم امامزاده زيارت!
برزو تخمه در دهان مي اندازد.
98- خارجي- جاده - روز
99. داخلي- وانت- روز
کربلايي: پدر بزرگ عزيز همين پايين يک آسياب آبي داشت ... به عمر شما قد نمي ده. ما هم بچه بوديم که سيل آسياب رو خراب کرد...
ابراهيم و نعمت به آن سو مي نگرد.
کربلايي: آن هم آدم با خدايي بود ... خدا رحمتش کنه!
و به روبرو مي نگرد. ابراهيم متوجه بقچه در آغوش کربلايي مي شود.
ابراهيم: عمو تو اين بقچه چيه با خودت از آن پايين آوردي؟!
کربلايي: هيچي... اين مادر عيال ما کفن اش رو داده بود بدم عزيز امضا کنه...
ابراهيم (متعجب): کفن؟!
کربلايي: ها... قديم ها رسم بود ... مي گفتن اگه چهل تا مومن کفن آدم رو امضا کننن از آدم سوال جواب نمي شه!
ابراهيم و نعمت متعجب به کربلايي مي نگرند.
100. خارجي- موتور سيکلت- روز
برزو: گفتي مي خواي بري امامزاده؟!
قيس چيزي نمي گويد و برزو با رسيدن به دو مرد از سرعت خود مي کاهد و يکي از مردها دست بلند مي کند. موتور کمي آنطرف تر متوقف مي شود.
برزو: حالا که مي خواي بري امامزاده از اين طرف بري نزديکتره ...
و با دست به سمت چپ اشاره مي کند.
برزو: لازم نيست بياي برزه کوه ... از آنجا اگه بخواي بري بايد کلي راه دور بزني تا برسي به امامزاده ... اينطوري هم راه تو نزديک تر مي شه هم پول بنزين اين...
به باک موتور اشاره مي کند.
برزو: درمي ياد!
دو مرد روستايي خود را مي رسانند اما قيس حرکتي نمي کند.
برزو: پياده شو ديگه!
مرد1: دو نفر همولايتي!
قيس از موتور پياده مي شود.
برزو: سوار شيد ... اين رفيقمون مي ره امامزاده!
دو مرد بدون کلمه اي مقابل چشمان قيس سوار مي شوند. برزو که قيس را معطل مي بيند.
برزو: ... از پل برو آنطرف ... راه مال رو رو بگير مي رسي به امامزاده ...
مرد1: ها... درختها رو که رد کردي امامزاده را مي بيني ... راهي نيست!
برزو بوقي زده و به راه مي افتد. قيس به موتور که دور مي شود مي نگرد و ناگهان گويا به ياد چيزي افتاده و دست به فانوسقه مي برد اما ديگر دير شده و موتور دور شده است. وسايل اش درون خورجين موتور جامانده است. قيس لحظه اي به اطراف مي نگرد و سپس از جاده گذشته و به سويي که برزو اشاره کرده بود مي رود.
101. خارجي- آسياب آبي- روز
قيس: سلام عليکم!
آسيابان: عليکم السلام!
و به کفش هاي اومي نگرد و قيس نيز به دست راست آسيابان که چپق را دارد و انگشتري عقيق به انگشت. گويا با اين نشانه ها يکديگر را ارزيابي مي کنند. آسيابان چپق اش را روشن مي کند و به نيمکت مقابل اش اشاره مي کند.
آسيابان: بشين نفسي چاق کني!
قيس جلوتر رفته و روي نيمکت مقابل او مي نشيند. آسيابان در حالي که با پک هاي متوالي سعي در روشن کردن چپق دارد.
آسيابان: از وقتي سيل آمد و جاده رو از آنطرف بردن سمت برزه کوه... کمتر ديدم کسي از اين طرف بره سمت امامزاده!
لحظاتي در سکوت مي گذرد و آسيابان توتون درون چپق را به چوب مخصوص کوچکي که دارد جابه جا مي کند تا بهتر بگيرد. قيس به انگشتر آسيابان خيره شده و مي خواهد چيزي بگويد اما ترديد دارد. آسيابان نيم نگاهي به او دارد.
آسيابان: مي خواي يه چيزي بگي ... بگو!
قيس سر به زير مي اندزد. غمي در چهره اش ديده مي شود. آسيابان در حالي که پک مي زند با دقت به او مي نگرد.
آسيابان: دلتنگ شدي ... معلومه!
قيس همانطور سر به زير دارد آسيابان آهي مي کشد.
آسيابان: يا رفيق مَن لا رفيقَ لهُ (اي رفيق کسي که رفيق ندارد)
قيس به او مي نگرد.
آسيابان: حالا يک راهي بهت ياد مي دم هر موقع دلتنگ شدي سر حالت بياره!... چشم هات رو ببند!
قيس مردد به او مي نگرد.
آسيابان: ببند چشمهات رو!
قيس چشم هايش را مي بندد.
آسيابان: حالا خيال کن يک دسته پرنده تو آسمون دارن پرواز مي کنن ... زياد نباشن ... به اندازه انگشت هاي دست ... (لحظات کوتاهي مي گذرد) پرنده ها رو مي بيني؟!
قيس با چشمان بسته و با حرکت سر جواب مثبت مي دهد. به تدريج با ديدن پرنده ها چهره قيس آرامش بيشتري مي گيرد.
آسيابان: .. چه رنگي ان؟!
قيس: سفيد!
آسيابان: به کدوم طرف ميرن؟!
قيس در حالي که ناخودآگاه سرش را به طرف آسمان گرفته با دست جهتي را نشان مي دهد.
آسيابان: خب ... حالا بگو ببينم چندتا هستن اين پرنده هاي تو؟!
قيس با چشمان بسته سعي مي کند پرنده هاي کم تعداد خيالش رو بشمرد اما نمي داند. آسيابان متوجه مي شود.
آسيابان: عجله نکن!
زمان مي گذرد اما قيس نمي تواند جوابي بدهد و در نهايت چشمانش را باز مي کند.
آسيابان: نتونستي بشمري؟!
قيس (متعجب): نه!
آسيابان: پس حتماً يکي ديگه به تو کمک کرده که آن پرنده ها رو بسازي! ...
لحظه اي تامل مي کند و در حالي که همچنان به قيس مي نگرد.
آسيابان: فقط آن مي تونه بشمره تو چندتا پرنده داري!
قيس پس از لحظه اي تامل متوجه منظور آسيابان مي شود و لبخندي بر لب اش مي نشيند.
102. خارجي- روستاي برزه کوه- روز
103. خارجي- جاده مال رو- روز
جوان: امامزاده خبري نيست ... ما هم اول فکر کرديم عزيز آنجاست ... بيخودي نرو آنجا ... هيچکس آنجا نيست!
و دور مي شوند. قيس به دور شدن آنها مي نگرد و به راه خود ادامه مي دهد.
104. خارجي- انتهاي جاده مال رو- روز
105.خارجي- جاده مال رو- روز
106. خارجي- روستاي برزه کوه- روز
ابراهيم: جلوتر که نمي شه رفت عمو!
کمي آنطرفتر مقابل خانه اي ديگر جمعيت ديده مي شود.
کربلايي: خونه عزيز اينجاست ... آنجا چرا شلوغه!
مردي که در کنار آنها ايستاده
مرد: اين پسره پايين کوهيه که مي گن شفا پيدا کرده آنجاست!... از دست مردم بردن اش تو خونه!
کربلايي و نعمت و ابراهيم سعي مي کنند جلوتر بروند اما ازدحام زياد است. کربلايي همانطور که چشم مي گرداند متوجه برزو مي شود. برزو همانطور که تخمه مي جود کربلايي را ديده و در حالي که جمعيت را مي شکافد.
برزو: بريد کنار ... راه رو باز کنيد ... بذاريد کربلايي بره تو!
و خود را به کربلايي مي رساند.
برزو: دنبال من بيا کربلايي...
و کربلايي براي اينکه راحت تر حرکت کند دنبال برزو حرکت مي کند. ابراهيم و نعمت عقب مي مانند.
ابراهيم: برو دنبالش عمو!
برزو: بريد کنار ... کربلايي حافظ قرآنه ... بايد بره پيش عزيز! ...
مردم راه باز مي کنند اما همچنان پيشروي مشکل است. کربلايي همچنان که بقچه را در دست دارد از ميان جمعيت مي گذرد.
کربلايي: برزو... .
برزو متوجه نمي شود.
برزو: آقاجان راه رو باز کنيد!
کربلايي: برزو!
برزو: ها؟!
کربلايي: اين پسره کجاست؟!
برزو: رفت امامزاده!
کربلايي (متعجب): چي؟!
برزو: گفت مي خوام برم امامزاده ... سر جاده قديمي پياده اش کردم!
کربلايي کلافه
کربلايي: کي گفت آنجا پيادش کني ... .
برزو توجهي نمي کند. تقريباً به جلوي درب رسيده اند.
برزو: ... راه را باز کنيد ... حافظه قرآنه!
و دست کربلايي را گرفته و او را از ميان درب مي گذراند.
107. خارجي- امامزاده- روز
108. خارجي- حياط خانه رمضان- روز
کربلايي: برزو!
صدا به صدا نمي رسد.
برزو: ها!
کربلايي: برو ورش دار بيارش... گم و گور نشه!
برزو همانطور که مردم را کنار مي زند.
برزو: کي...
اما با ديدن مردي جا افتاده و قوي هيکل که جلوي درب ورودي به ساختمان را گرفته و اجازه نمي دهد زن ها به داخل بروند، به کربلايي مجال پاسخ گفتن نمي دهد.
برزو: حسين! ... . حسين!
مردي که حسين نام دارد متوجه آنها مي شود.
برزو: کربلايي رو آوردم!
حسين با ديدن کربلايي
حسين: بيا... کربلايي بيا ...
از جمعيت مي خواهد کنار بروند.
حسين: بريد کنار!
جمعيت راه باز مي کند. برزو مي ماند و کربلايي را به جلو مي فرستد.
برزو: برو کربلايي!
کربلايي در حالي که موج جمعيت او را از برزو جدا مي کنه و حسين از طرف ديگر سعي مي کند دست او را بگيرد. مجدداً مي خواهد چيزي به برزو بگويد.
کربلايي: برزو ... اين پسره! ...
حسين دست او را گرفته و به درون خانه مي کشد.
109. خارجي- امامزاده- روز
110. داخلي - خانه رمضان- روز
صداي عزيز: ... گفتم من که بلد نيستم قرآن بخونم ... من که سواد ندارم!
زني که در کنار کربلايي ايستاده بي صدا اشک مي ريزد.
111.خارجي- چشم انداز امامزاده- روز
112. داخلي - اتاق- روز
صداي عزيز: ... گفت برو تو امامزاده از آن جووني که داره قرآن مي خونه ياد بگير... گفتم کسي تو امامزاده نيست ... الان تو امامزاده را جارو کردم ...
113. خارجي- امامزاده- روز
114. داخلي - اتاق - روز
صداي عزيز:... کليد امامزاده رو بهش نشون دادم... گفتم خودم همين الان در امامزاده رو باز کردم!
بغض اش بيشتر مي شود.
صداي عزيز: با عصاش به در امامزاده اشاره کرد ...
115. خارجي- امامزاده- روز
116. داخلي- اتاق- روز
صداي عزيز: انگشتر عقيقي تو دست داشت ...
117. خارجي- امامزاده- روز
قيس: شما همون کسي هستيد که يک شبه حافظ قرآن شديد؟!
ما جوابي نمي شنويم اما گويا قيس جواب مثبت مي شنود چرا که لبخندي بر لب اش مي نشيند.
118.داخلي- اتاق- روز
صداي عزيز: خودش راه افتاد طرف امامزاده من هم دنبالش رفتم؟!
119.خارجي- چشم اندازه امامزاده- روز
120.داخلي- اتاق- روز
صداي عزيز: ... جلو در بهم گفت برو تو! ... . . جلو پام رو نگاه کردم ... بغض اش بيشتر مي شود.
121. خارجي- امامزاده- روز
صداي عزيز: ديدم يک جفت کفش کهنه و پاره جلوي دره! ...
122. داخلي- اتاق- روز
صداي عزيز: رفتم تو ... ديدم کنار ضريح جووني نشسته رو به قبله پشت به من ... صورتش رو نمي تونستم ببينم ... لباس سبزي تنش بود ... با يک صداي خوشي داشت قرآن مي خوند ... همون آقا هم پشت سر من آمد تو و بهم گفت بشين! ... همون جا نشستم ... پشت سر آن جوان! ... گفت گوش بده! ... نمي دونم چطوري ولي من مي دونستم اين سوره اي که اين جوون داره الان مي خونه سوره مريم ... چقدر گذشت نمي دونم ولي به حال خودم نبودم ... مي خوند مثل اينکه يکي داشت تو دلم مي خوند ... مثل اينکه يه چيزي از تو سينم مي خواست بزنه بيرون ... بي طاقت شده بودم ... همينکه سوره تموم شد از حال رفتم..
ديگر نمي تواند تحمل کند و مي گريد و زن ها نيز پس از لحظه اي آرامتر مي شود.
صداي عزيز: ... حالا هم به مردم بگيد ... من فقط همين يک سوره رو بلدم بخونم! ... نريد اين طرف آنطرف بشينيد بگيد عزيز همه قرآن رو حفظه!
صدايي از درون اتاق
صدا: همين سوره رو بخون عزيز!
صدايي ديگر
صدا: صبر کن عزيز ... دارن بلندگوها رو وصل مي کنن ... مردم بيرون هم مي خوان بشنون!
کربلايي همچون خوابزده ها به اطراف مي نگرد. نمي تواند همه وقايعي را که روي داده در ذهن خود جمع کند. از لابه لاي جمعيت گذشته و در حالي که همچنان بقچه را درآغوش دارد خود را به درب مي رساند. گيج و سردرگم است و هنوز متوجه حقيقت آنچه روي داده نشده است.
123. خارجي- حياط- روز
برزو: ها ... چي شده کربلايي! ... عزيز رو ديدي؟!
کربلايي نگاهي به او مي کند. نمي داند چه بگويد و به طرف درب خروج مي رود. برزو متعجب به او مي نگرد.
124. خارجي- روستا- روز
گروهبان: سلام ... هرچي فکر کردم ديدم صحيح نيست تنها بيام ... از همون يکه سو تلفن زدم به پاسگاه گشتي ها رو جمع کنن!
کربلايي همانطور که نشسته با او دست مي دهد. گروهبان به دو تن از نيروها که مي گذرند.
گروهبان: با مردم کاري نداشته باشيد ... رو پشت بوم ها هم نمي خواد بريد!
و رو به کربلايي
گروهبان: اين سرباز ما کجاست؟! ... کنار ماشين نبود!
کربلايي: رفته امامزاده!
گروهبان لبخندي مي زند.
گروهبان: پس خوابش تعبير شد!
کربلايي پرسان به او مي نگرد. گروهبان به يکي از سربازان اشاره مي کند.
گروهبان: با اين سرباز رفيقه ... الان داشتيم مي آمديم بهم گفت ... صبح بهش گفته سه شبه يک مرده اي مي ياد به خوابش با دست، برزه کوه را بهش نشون مي ده مي گه تو بايد بري زيارت امامزاده! ... اين پسره اصلاً خبر نداشته اينجا امامزاده اي هم هست ... خوابهاش هم غير از آدميزاده اين بچه! ...
کربلايي مبهوت به او مي نگرد. گروهبان بدون توجه به حال کربلايي
گروهبان: تو چيکار کردي ... عزيز رو ديدي؟! ... ازش پرسيدي ... بالاخره راست مي گه؟... دروغ مي گه؟!
کربلايي در شرايطي نيست که بتواند جوابي بدهد اما در همين حال صداي عزيز که قرآن مي خواند از بلندگويي که روي ديوار خانه عزيز نصب شده پخش مي شود. به تدريج از هياهوي مردم کاسته مي شود. گروهبان رويش را به طرف خانه برمي گرداند اما کربلايي به بقچه در آغوشش مي نگرد. گره آن را باز مي کند و به کفن مي نگرد. امضاء قيس را مي بينيم. نام و امضا را به وضوح مي بينيم. همانطور که صداي عزيز را بر چهره کربلايي مي شنويم به از نزديک مي شويم. اشک در چشمان کربلايي جمع شده و با اولين قطره اي که بر گونه سرازير مي شود تصوير فيد اين مي شود.
125.داخلي- خانه محمد جعفر- روز
126. خارجي- حياط- غروب
مادر: مرغ ها رو جمع کن محمد جعفر ... شب شد!
و از پرچين گذشته و در ميان دالان درختان ناپديد مي شود. محمد جعفر بر جاي خود نشسته، نان و پنير را از نايلون خارج کرده و در حالي که به مرغ و خروس ها مي نگرد، نان و پنير را تا ذره آخر مي خورد و با نگاهش حرکات جوجه ها را دنبال مي کند. با دست لب هاي خود را پاک کرده و بر جاي خود مي ايستد. همچون کسي که مي خواهد وارد ميدان کارزار شود آخرين نگاه را به ميدان انداخته و سپس به طرف مرغ و خروس ها مي رود. او ديگر نمي لنگد و بدون اين که خود متوجه سالم شدن پايش شده باشد به دنبال مرغ و خروس ها مي دود و آنها را به طرف لانه شان هدايت مي کند.
منبع: ماهنامه فيلم نگار 30
ارسال توسط کاربر محترم سایت : aziztaeme
/ج